Tafsir As-Saadi - Persian — الكهف 18:79 – الكهف 18:110
Contents
- الكهف 18:79
- الكهف 18:80
- الكهف 18:81
- الكهف 18:82
- الكهف 18:83
- الكهف 18:84
- الكهف 18:85
- الكهف 18:86
- الكهف 18:87
- الكهف 18:88
- الكهف 18:89
- الكهف 18:90
- الكهف 18:91
- الكهف 18:92
- الكهف 18:93
- الكهف 18:94
- الكهف 18:95
- الكهف 18:96
- الكهف 18:97
- الكهف 18:98
- الكهف 18:99
- الكهف 18:100
- الكهف 18:101
- الكهف 18:102
- الكهف 18:103
- الكهف 18:104
- الكهف 18:105
- الكهف 18:106
- الكهف 18:107
- الكهف 18:108
- الكهف 18:109
- الكهف 18:110
الكهف 18:79
وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِفَتَاهُ لَا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُبًا و به ياد آور آنگاه که موسي به جوان [همراه] خود گفت: پيوسته به پيش مي روم تا اينکه به محل برخورد دو دريا برسم، يا اينکه روزگاران زيادي را بپيماييم» فَلَمَّا بَلَغَا مَجْمَعَ بَيْنِهِمَا نَسِيَا حُوتَهُمَا فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ سَرَبًا پس هنگامي که به محل تلاقي دو دريا رسيدند ماهي شان را فراموش کردند، و ماهي راهش را سرازير به دريا پيش گرفت. فَلَمَّا جَاوَزَا قَالَ لِفَتَاهُ آتِنَا غَدَاءنَا لَقَدْ لَقِينَا مِن سَفَرِنَا هَذَا نَصَبًا و هنگامي که [از آنجا] گذشتند به خدمتکارش گفت: «صبحانۀ ما را برايمان بياور، به درستي که در اين سفرمان دچار خستگي و رنج زيادي شده ايم». قَالَ أَرَأَيْتَ إِذْ أَوَيْنَا إِلَى الصَّخْرَةِ فَإِنِّي نَسِيتُ الْحُوتَ وَمَا أَنسَانِيهُ إِلَّا الشَّيْطَانُ أَنْ أَذْكُرَهُ وَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ عَجَبًا [خدمتکارش] گفت: «به ياد داري وقتي را که به آن صخره پناه جستيم، همانا من ماهي را از يادبردم، و جز شيطان آن را از خاطرم نبرد، پس ماهي به طور شگفت انگيزي راه خود را در دريا پيش گرفت. قَالَ ذَلِكَ مَا كُنَّا نَبْغِ فَارْتَدَّا عَلَى آثَارِهِمَا قَصَصًا [موسي] گفت: «اين همان بود که ما مي جستيم» . پس جستجو کنان ردپاي خود را گرفته و برگشتند. فَوَجَدَا عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا پس بنده اي از بندگان ما را يافتند که از نزد خود رحمتي به او داده و از جانب خويش علمي به او آموخته بوديم. قَالَ لَهُ مُوسَى هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلَى أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا موسي بدو گفت:«آيا تو را پيروي کنم به اين شرط که از آنچه به تو آموخته شده و مايۀ رشد است به من بياموزي». قَالَ إِنَّكَ لَن تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا گفت:«تو هرگز نمي تواني همپاي من شکيبايي ورزي» وَكَيْفَ تَصْبِرُ عَلَى مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا و چگونه مي تواني در برابر چيزي که از راز و رمز آن آگاه نيستي شکيبايي کني؟ قَالَ سَتَجِدُنِي إِن شَاء اللَّهُ صَابِرًا وَلَا أَعْصِي لَكَ أَمْرًا [موسي] گفت: «اگر خداوند بخواهد مرا شکيبا خواهي يافت و در هيچ کاري از تو نافرماني نمي کنم». قَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِي فَلَا تَسْأَلْنِي عَن شَيْءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْرًاگفت:«اگر از من پيروي مي کني، دربارۀ چيزي از من مپرس، تا آنکه خودم از آن با تو سخن بگويم». فَانطَلَقَا حَتَّى إِذَا رَكِبَا فِي السَّفِينَةِ خَرَقَهَا قَالَ أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا لَقَدْ جِئْتَ شَيْئًا إِمْرًا پس به راه افتادند تا آنکه سوار کشتي شدند،[ خضر] آن را سوراخ کرد. [موسي] گفت: «آيا آن را سوراخ کردي تا سرنشينان را غرق کني؟ بي گمان کار بسيار بدي کردي» قَالَ أَلَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَن تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا [خضر] گفت: «آيا نگفته بودم که تو هرگز نمي تواني همراه من شکيبايي کني؟» قَالَ لَا تُؤَاخِذْنِي بِمَا نَسِيتُ وَلَا تُرْهِقْنِي مِنْ أَمْرِي عُسْرًا [موسي ] گفت: «مرا به خاطر آنچه فراموش کردم بازخواست مکن، و درکارم بر من سخت مگير». فَانطَلَقَا حَتَّى إِذَا لَقِيَا غُلَامًا فَقَتَلَهُ قَالَ أَقَتَلْتَ نَفْسًا زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَّقَدْ جِئْتَ شَيْئًا نُّكْرًا پس به راه خود ادامه دادند، آنگاه که به نوجواني برخورد کردند و [خضر] او را کشت. [موسي] گفت: «آيا انسان بي گناه و پاکي را کشتي؟ بي گمان کار زشت و نا پسندي کردي» قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكَ إِنَّكَ لَن تَسْتَطِيعَ مَعِي صَبْرًا[خضر] گفت: «مگر به تو نگفتم که همانا تو با من توان شکيبايي را نخواهي داشت» قَالَ إِن سَأَلْتُكَ عَن شَيْءٍ بَعْدَهَا فَلَا تُصَاحِبْنِي قَدْ بَلَغْتَ مِن لَّدُنِّي عُذْرًا [موسي] گفت: «اگر بعد از اين از تو دربارۀ چيزي پرسيدم، با من همراهي مکن، بي گمان از سوي من معذور هستي». فَانطَلَقَا حَتَّى إِذَا أَتَيَا أَهْلَ قَرْيَةٍ اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا فَأَبَوْا أَن يُضَيِّفُوهُمَا فَوَجَدَا فِيهَا جِدَارًا يُرِيدُ أَنْ يَنقَضَّ فَأَقَامَهُ قَالَ لَوْ شِئْتَ لَاتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْرًا پس به راه خود ادامه دادند تا به روستياي رسيدند، از اهالي آن غذا خواستند ، ولي آنان از مهمان کردن آن دو خودداري ورزيدند، و در آن جا ديواري يافتند که مي خواست بيفتد، پس [خضر] آن را راست [ و درست] کرد ، [موسي] گفت: «اگر مي خواستي مي توانستي در برابر اين کار مزدي بگيري». قَالَ هَذَا فِرَاقُ بَيْنِي وَبَيْنِكَ سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْوِيلِ مَا لَمْ تَسْتَطِع عَّلَيْهِ صَبْرًا [خضر] گفت: « اين [ديگر زمان] جدايي من و توست، من تو را از حکمت و راز کارهايي که در برابر آن نتوانستي شکيبايي کني آگاه مي سازم. أَمَّا السَّفِينَةُ فَكَانَتْ لِمَسَاكِينَ يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ فَأَرَدتُّ أَنْ أَعِيبَهَا وَكَانَ وَرَاءهُم مَّلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْبًا اما آن کشتي از آن مستمنداني بود که در دريا کار مي کردند، و [من] خواستم آن را معيوب سازم، چون سر راهشان پادشاهي بود که هر کشيت [سالمي] را غصب مي کرد. وَأَمَّا الْغُلَامُ فَكَانَ أَبَوَاهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشِينَا أَن يُرْهِقَهُمَا طُغْيَانًا وَكُفْرًا و اما آن نوجوان، پدر ومادرش با ايمان بودند، پس ترسيديم که سرکشي و کفر را به آنها تحميل کند. فَأَرَدْنَا أَن يُبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَيْرًا مِّنْهُ زَكَاةً وَأَقْرَبَ رُحْمًا پس خواستيم که پروردگارشان بهجاي او فرزند پاکتر و مهربان تري به ايشان عطا فرمايد. وَأَمَّا الْجِدَارُ فَكَانَ لِغُلَامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَكَانَ تَحْتَهُ كَنزٌ لَّهُمَا وَكَانَ أَبُوهُمَا صَالِحًا فَأَرَادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغَا أَشُدَّهُمَا وَيَسْتَخْرِجَا كَنزَهُمَا رَحْمَةً مِّن رَّبِّكَ وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي ذَلِكَ تَأْوِيلُ مَا لَمْ تَسْطِع عَّلَيْهِ صَبْرًا و اما ديوار از آن دو کودک يتيم بود، وزير ديوار گنجي وجود داشت که مال ايشان بود،و پدرشان [مردي] نيکوکار بود و پروردگارت خواست که آن دو به سن بلوغ برسند و گنج خود را بيرون بياورند و من به دستورخود اين کارها را نکردم، اين است تأويل آنچه که نتوانستي بر آن شکيبايي ورزي.
(60) خداوند متعال از پیامبرش موسی ـعلیه السلامـ و از شدت علاقهمندی او به خیر و طلب علم و دانش خبر میدهد. او به جوان همراهش که خدمتگزارش بود و در سفر و اقامت همواره با او بود، ـ و آن جوان یوشع بن نون بود ـ ، گفت: (﴿لَآ أَبۡرَحُ حَتَّىٰٓ أَبۡلُغَ مَجۡمَعَ ٱلۡبَحۡرَيۡنِ﴾) همواره در سفر خواهم بود گرچه دچار مشقت و سختی بشوم تا اینکه به محل برخورد دو دریا برسم. و آن جایی بود که خداوند به موسی وحی کرده بود. در آنجا یکی از بندگان دانشمند را خواهد دید که دانش فراوانی دارد که وی آن دانش وعلم را ندارد. (﴿أَوۡ أَمۡضِيَ حُقُبٗا﴾) یا اینکه مسافتی طولانی را بپیمایم؛ یعنی شوق و علاقه به دانش، موسی را واداشت تا این سخن را به خدمتگزارش بگوید. واین تصمیمِ قاطع او بود، بنابراین تصمیم خود را عملی کرد.
(61) (﴿فَلَمَّا بَلَغَا مَجۡمَعَ بَيۡنِهِمَا﴾) و چون موسی و جوانی که همراهش بود، به محل تلاقی دو دریا رسیدند، (﴿نَسِيَا حُوتَهُمَا﴾) ماهیشان را فراموش کردند.آنها ماهی به همراه داشتند تا از آن بخورند. و به موسی وعده داده شده بود هرجا که ماهی را گم کرد، بندهای که در طلبش میباشی، همان جا میباشد. آنها ماهی را فراموش کردند، و ماهی در دریا راه خود را درپیش گرفت و به درون دریا خزید. و این از معجزات بود. مفسران گفتهاند: چون موسی و همراهش به آنجا رسیدند، آب دریا به ماهیای که توشۀ خود کرده بودند، اصابت کرد؛ و ماهی به حکم خداوند، به درون دریا خزید و به حیوانات زندۀ دریا پیوست.
(62) و هنگامی که موسی و خدمتکارش از محل تلاقی دو دریا گذشتند و دور شدند، موسی به خدمتکارش گفت: (﴿ءَاتِنَا غَدَآءَنَا لَقَدۡ لَقِينَا مِن سَفَرِنَا هَٰذَا نَصَبٗا﴾) صبحانۀ ما را برایمان بیاور. واقعاً در این سفرمان ـ که عبارت بود از دور شدن از محل تلاقی دو دریا ـ خسته شدهایم؛ زیرا راه درازی را که تا رسیدن به محل تلاقی دو دریا پیموده بودند، آنان را خسته نکرده بود. و این از نشانههایی بود که موسی را راهنمایی کرد که آنچه به دنبالش هست، در اینجا میباشد. نیز علاقهای که برای رسیدن بدانجا داشت، راه را برای آنها آسان کرد؛ اما آنگاه که از مقصد خود گذشتند ودور شدند، احساس خستگی کردند.
(63) و زمانی که موسی این سخن را به جوان همراهش گفت، جوان به او گفت: (﴿أَرَءَيۡتَ إِذۡ أَوَيۡنَآ إِلَى ٱلصَّخۡرَةِ﴾) آیا به یاد نمیآوری آنگاه که شب ما را در کنار آن صخرۀ معروف در میان دو دریا پناه داد (﴿فَإِنِّي نَسِيتُ ٱلۡحُوتَ وَمَآ أَنسَىٰنِيهُ إِلَّا ٱلشَّيۡطَٰنُ﴾) همانا من ماهی را از یاد بردم، و جز شیطان آن را از خاطرم نبرد، (﴿وَٱتَّخَذَ سَبِيلَهُۥ فِي ٱلۡبَحۡرِ عَجَبٗا﴾) و جزو شگفتیها این بود که ماهی وارد بحر شد و در درون آن خزید. مفسرین گفتهاند: راهی را که ماهی در دریا درپیش گرفت، پشتِ سر او تبدیل به تونل میگشت و این امر برای موسی و خدمتکارش شگفت انگیز بود. و هنگامی که خدمتکارش این سخنرا گفت، و خداوند به وی وعده داده بود که هرجا ماهیرا گم کند، همان جا خضررا خواهد دید، موسی فرمود:
(64) (﴿ذَٰلِكَ مَا كُنَّا نَبۡغِ﴾) این همان چیزی است کهما میخواستیم، (﴿فَٱرۡتَدَّا عَلَىٰٓ ءَاثَارِهِمَا قَصَصٗا﴾) پس جستجوکنان بر ردپاهای خود بازگشتند؛ یعنی ردپاهای خودرا به سوی جایی که ماهیرا فراموش کرده بودند، در پیش گرفته و بازگشتند؛
(65) و چون به آنجا رسیدند، بندهای از بندگان مارا یافتند و او خضر، آن بندۀ صالح بود. و طبق قول صحیح پیامبر نبوده است. (﴿ءَاتَيۡنَٰهُ رَحۡمَةٗ مِّنۡ عِندِنَا﴾) خداوند رحمت ویژهای به او داده بود که به سبب آن، دانش و علمش زیاد شده و کردارش نیکو گشته بود. (﴿وَعَلَّمۡنَٰهُ مِن لَّدُنَّا عِلۡمٗا﴾) و از جانب خویش علمی به او آموخته بودیم. و علم و دانشی به او داده شده بود که موسی از آن برخوردار نبود، گر چه موسی در بیشتر چیزها از او عالمتر بود، به ویژه در علوم ایمانی و اصولی؛ زیرا موسی از پیامبران اولوالعزمی است که خداوند آنها را در علم و عمل و غیره بر سایر مخلوقات برتری داده بود. و هنگامی که موسی به او رسید، در قالب پیشنهاد، و بسیار مؤدبانه خواستهاش را مطرح کرد و گفت:
(66) (﴿هَلۡ أَتَّبِعُكَ عَلَىٰٓ أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمۡتَ رُشۡدٗا﴾) آیا میپذیری که من همراه تو شوم و از تو پیروی کنم، بدان شرط که از آنچه خداوند به تو آموخته است به من بیاموزی، تا مایۀ صلاح و رشد و هدایت من شود، و در این قضایا حق را به وسیلۀ آن بشناسم؟ خداوند الهام و کرامتی فراوان به خضر داده بود که به وسیلۀ آن، چیزهای زیادی که حتی برای موسی پنهان و پوشیده بود، میدانست.
(67) پس خضر به موسی گفت: از اینکه با من همراه شوی، امتناع نمیورزم، اما (﴿لَن تَسۡتَطِيعَ مَعِيَ صَبۡرٗا﴾) تو هرگز توان شکیبایی با من را نداری؛ یعنی تو نمیتوانی از من پیروی کنی و همراه من بایستی؛ زیرا کارهایی میبینی که به ظاهر منکر و نادرست میباشند و در باطن چنین نیستند، و تو نمیتوانی این کارها را مشاهده و تحمل کنی. بنابراین گفت:
(68) (﴿وَكَيۡفَ تَصۡبِرُ عَلَىٰ مَا لَمۡ تُحِطۡ بِهِۦ خُبۡرٗا﴾) چگونه میتوانی در برابر چیزی شکیبایی کنی که ظاهر و باطن و هدف و سرانجام آن را نمیدانی؟
(69) پس موسی گفت: (﴿سَتَجِدُنِيٓ إِن شَآءَ ٱللَّهُ صَابِرٗا وَلَآ أَعۡصِي لَكَ أَمۡرٗا﴾) اگر خداوند بخواهد، مرا شکیبا خواهی یافت و در هیچ کاری از تو نافرمانی نمیکنم. البته این تصمیم موسی بود، قبل از اینکه موردی پیش آید و مورد امتحان قرار گیرد؛ اما عزم و اراده چیزی است، و وجود صبر چیزی دیگر. بنابراین در میدان عمل صبر نکرد و شکیبایی نورزید.
(70) پس در این هنگام خضر به او گفت: (﴿فَإِنِ ٱتَّبَعۡتَنِي فَلَا تَسَۡٔلۡنِي عَن شَيۡءٍ حَتَّىٰٓ أُحۡدِثَ لَكَ مِنۡهُ ذِكۡرٗا﴾) اگر از من پیروی کردی دربارۀ چیزی که انجام میدهم اما در نظرت ناپسند میباشد، از من مپرس و اعتراض مکن و بگذار تا خودم در زمانی مناسب راجع به آن برایت سخن بگویم و تو را از آن آگاه سازم. پس خضر، موسی را از سؤال کردن بازداشت، و به وی وعده داد که او را از حقیقتِ کار آگاه خواهد کرد.
(71) (﴿فَٱنطَلَقَا حَتَّىٰٓ إِذَا رَكِبَا فِي ٱلسَّفِينَةِ خَرَقَهَا﴾) موسی و خضر به راه افتادند تا آنگاه سوار کشتی شدند. خضر تختهای از تختههای کشتی را بیرون آورد، و از این کار هدفی داشت، و آن را در آخر کار برایش بیان میکرد. اما موسی صبر نکرد، چون این کار را منکر و زشت میپنداشت؛ زیرا سوراخ کردن کشتی، باعث معیوب شدن آن، و سبب غرق شدن سرنشینانش میشد. بنابراین موسی گفت: (﴿أَخَرَقۡتَهَا لِتُغۡرِقَ أَهۡلَهَا لَقَدۡ جِئۡتَ شَيًۡٔا إِمۡرٗا﴾) آیا کشتی را سوراخ کردی تا سرنشینانش را غرق کنی؟! واقعاً کار بسیار بدی کردی. و این بدان خاطر بود که موسی صبر نداشت.
(72) پس خضر به او گفت: (﴿أَلَمۡ أَقُلۡ إِنَّكَ لَن تَسۡتَطِيعَ مَعِيَ صَبۡرٗا﴾) آیا نگفته بودم که تو هرگز نمیتوانی همراه من شکیبایی کنی؟ یعنی همانطور شد که به تو گفته بودم، و اینجا موسی فراموش کرده بود که نباید چیزی بگوید. بنابراین گفت:
(73) (﴿لَا تُؤَاخِذۡنِي بِمَا نَسِيتُ وَلَا تُرۡهِقۡنِي مِنۡ أَمۡرِي عُسۡرٗا﴾) سخت نگیر و مرا ببخش؛ زیرا این کار را از روی فراموشی کردم، پس در ابتدای کار مرا بازخواست مکن. موسی به تقصیر خویش اقرار کرد و عذرخواهی نمود؛ و به خضر گفت، شایسته نیست که بر همراهت سخت بگیری، بنابراین خضر از او درگذشت.
(74) (﴿فَٱنطَلَقَا حَتَّىٰٓ إِذَا لَقِيَا غُلَٰمٗا فَقَتَلَهُۥ﴾) موسی و خضر همچنان به راه خود ادامه دادند تا آنگاه که به کودکی رسیدند و خضر او را کشت. موسی به شدت خشمگین شد، آنگاه که دید خضر نوجوان بیگناهی را کشت. پس غیرت دینیاش بهجوش آمد و (﴿قَالَ أَقَتَلۡتَ نَفۡسٗا زَكِيَّةَۢ بِغَيۡرِ نَفۡسٖ لَّقَدۡ جِئۡتَ شَيۡٔٗا نُّكۡرٗا﴾) گفت: «آیا انسان بیگناه و پاکی را کشتی؟ بیگمان کار زشت و ناپسندی کردی.» و چه کاری زشتتر از کشتن کودکی است که هیچ گناهی نکرده، و هیچ کسی را نکشته است؟! در حادثۀ اول، موسی از روی فراموشی از خضر سؤال کرد، ولی در اینجا فراموش نکرد، بلکه توان و شکیبایی را نداشت.
(75) بنابراین خضر او را مورد ملامت و نکوهش قرار داد. و به او یادآور شد که (﴿أَلَمۡ أَقُل لَّكَ إِنَّكَ لَن تَسۡتَطِيعَ مَعِيَ صَبۡرٗا﴾) مگر به تو نگفتم توان شکیبایی با من را نخواهی داشت؟!
(76) موسی به او گفت: (﴿إِن سَأَلۡتُكَ عَن شَيۡءِۢ بَعۡدَهَا﴾) اگر بعد از این دوباره از تو دربارۀ چیزی پرسیدم، (﴿فَلَا تُصَٰحِبۡنِيۖ قَدۡ بَلَغۡتَ مِن لَّدُنِّي عُذۡرٗا﴾) با من همراهی مکن؛ زیرا تو معذور خواهی بود، و میتوانی از من جدا شوی.
(77) (﴿فَٱنطَلَقَا حَتَّىٰٓ إِذَآ أَتَيَآ أَهۡلَ قَرۡيَةٍ ٱسۡتَطۡعَمَآ أَهۡلَهَا﴾) بهراه خود ادامه دادند تا بهروستایی رسیدند، و از اهالی آن غذا خواستند، (﴿ فَأَبَوۡاۡ أَن يُضَيِّفُوهُمَا فَوَجَدَا فِيهَا جِدَارٗا يُرِيدُ أَن يَنقَضَّ فَأَقَامَهُۥ﴾) ولی اهالی آن روستا از مهمان کردن آن دو خودداری کردند. و در آنجا دیواری یافتند که میخواست بیفتد و منهدم شود، پس خضر آن را از نو ساخت. پس موسی به او گفت: (﴿لَوۡ شِئۡتَ لَتَّخَذۡتَ عَلَيۡهِ أَجۡرٗا﴾) اگر میخواستی، میتوانستی در برابر این کار از اهالی این آبادی که ما را مهمانی نکردند ـ با اینکه ضیافت ما بر آنان واجب بود ـ مزد بگیری، ولی تو بدون مزدگرفتن، دیوار را ساختی! پس در این هنگام، موسی به آنچه گفته بود، وفادار نماند و خضر از او عذر خواست و به وی گفت:
(78) (﴿هَٰذَا فِرَاقُ بَيۡنِي وَبَيۡنِكَ﴾) تو بر خودت شرط گذاشتی، و اینک عذری نداری، و جایی برای همراهی نمانده است. (﴿سَأُنَبِّئُكَ بِتَأۡوِيلِ مَا لَمۡ تَسۡتَطِع عَّلَيۡهِ صَبۡرًا﴾) و من تو را از حکمت و راز کارهایی که در برابر آن نتوانستی شکیبایی ورزی، آگاه میسازم؛ یعنی تو را از آنچه که بر من خُرده میگرفتی، آگاه میکنم؛ و به تو خبر میدهم که از این کارها چه اهدافی داشتهام؛ و اینکه اگر این کارها را انجام نمیدادم، عاقبت و سرنوشت این موارد سه گانه چه میشد؟
(79) (﴿أَمَّا ٱلسَّفِينَةُ فَكَانَتۡ لِمَسَٰكِينَ يَعۡمَلُونَ فِي ٱلۡبَحۡرِ﴾) کشتیای که من آن را سوراخ کردم، متعلق به گروهی از مستمندان بود که با آن در دریا کار میکردند، و باید نسبت به آنها دلسوز و مهربان بود، از این روی (﴿فَأَرَدتُّ أَنۡ أَعِيبَهَا وَكَانَ وَرَآءَهُم مَّلِكٞ يَأۡخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصۡبٗا﴾) خواستم کشتی را سوراخ کنم تا عیبی داشته باشد، و از دستِ آن پادشاه ستمگر نجات یابد؛ زیرا آنها بر پادشاه ستمگری عبور میکردند که هر کشتی سالمی را غصب میکرد.
(80) (﴿وَأَمَّا ٱلۡغُلَٰمُ فَكَانَ أَبَوَاهُ مُؤۡمِنَيۡنِ فَخَشِينَآ أَن يُرۡهِقَهُمَا طُغۡيَٰنٗا وَكُفۡرٗا﴾) و اما نوجوانی که او را کشتم، پدر و مادرش با ایمان بودند، و چنین مقدر شده بود که اگر این کودک بزرگ شود، آنان را به سرکشی و کفر بکشاند؛ و آنها یا به خاطر محبت او به کفر کشیده میشدند، و یا نیازی که به او داشتند، آنها را به کفر و سرکشی وادار میکرد؛ و من چون از این امر آگاه بودم، او را کشتم تا دین پدر و مادرش در امان بماند. و این کار، فایدهای بزرگ در بر دارد. گرچه به ظاهر، کشتنِ فرزندشان، نوعی بدی کردن درحق آنهاست؛ و با کشته شدنِ فرزندشان، نسل آنها از بین میرود، اما خداوند به آنها فرزندی بهتر از این خواهد داد. بنابراین فرمود:
(81) (﴿فَأَرَدۡنَآ أَن يُبۡدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَيۡرٗا مِّنۡهُ زَكَوٰةٗ وَأَقۡرَبَ رُحۡمٗا﴾) خواستیم که پروردگارشان به جای او، فرزندی صالح و پاک که پیوند خویشاوندی را برقرار دارد، به آنان عطا فرماید؛ زیرا کودکی که کشته شد، اگر به سن رشد میرسید، به شدت از فرمان آنها سرپیچی مینمود، و چه نافرمانی بزرگتر از اینکه آنان را به کفر و سرکشی وادار کند!
(82) (﴿وَأَمَّا ٱلۡجِدَارُ فَكَانَ لِغُلَٰمَيۡنِ يَتِيمَيۡنِ فِي ٱلۡمَدِينَةِ وَكَانَ تَحۡتَهُۥ كَنزٞ لَّهُمَا وَكَانَ أَبُوهُمَا صَٰلِحٗا﴾) و اما آن دیوار که آن را بدون مزد برپا داشتم، از آنِ دو کودک یتیم در شهر بود، و زیرِ دیوار، گنجی وجود داشت که مالِ ایشان بود، و پدرشان مرد صالح و نیکوکاری بود، و از آنجا که کوچک بودند و پدر نداشتند و پدرشان پارسا و نیکوکار بود، میبایست نسبت به آنان مهربانی و دلسوزی مینمودیم. (﴿فَأَرَادَ رَبُّكَ أَن يَبۡلُغَآ أَشُدَّهُمَا وَيَسۡتَخۡرِجَا كَنزَهُمَا﴾) و پروردگارت خواست آن دو کودک به نهایت رشدشان برسند، و گنج خود را بیرون بیاورند؛ یعنی بدین خاطر بود که دیوار را خراب کردم، و گنج آنها را بیرون آورده، و دیوار را بدون مزد، بازسازی نمودم. (﴿رَحۡمَةٗ مِّن رَّبِّكَ﴾) کاری که انجام دادم، رحمتی از جانب خداوند بود که به بندهاش خضر داده است. (﴿وَمَا فَعَلۡتُهُۥ عَنۡ أَمۡرِي﴾) و هیچکاری را، از سوی خودم و بر مبنای خواست و ارادۀ خودم، انجام ندادهام، بلکه این، از رحمت خداوند، و به دستور وی میباشد. (﴿ذَٰلِكَ﴾) آنچه برایت بیان و تفسیر نمودم، (﴿تَأۡوِيلُ مَا لَمۡ تَسۡطِع عَّلَيۡهِ صَبۡرٗا﴾) راز و رمز کارهایی بود که آنها را برنتابیدی. این داستان زیبا و مهم، فواید و احکام و قواعد زیادی را در بردارد که به یاری خداوند برخی از آنها را به آگاهی شما میرسانیم. 1- در این داستان، به فضیلت علم، و رخت سفر بر بستن برای طلب علم، واینکه علم از همۀ امور مهمتر است، اشاره شده است. موسی مسافتی طولانی را طی نمود و در پیِ کسب علم، مرارتها چشید، و به ماندن در نزد بنیاسرائیل، و تعلیم و راهنمایی آنها اکتفا نکرد، و به منظور افزودن بر دانش خود، راه سفر را در پیش گرفت. 2- ابتدا باید به چیزی پرداخت که مهمتر است؛ زیرا فزونی علم و دانش، مهمتر از آن است که انسان به تعلیم مشغول شود بدون آنکه توشهای [وافر] از دانش داشته باشد، البته هردو کار را با هم انجام دادن، بهتر است. 3- میتوان در سفر و حضر، برای انجام کارها و آسایش بیشتر، از خدمتگزار استفاده کرد، چنانکه موسی چنین نمود. 4- مسافری که برای طلب علم یا جهاد و امثال آن رخت سفر بربسته است اگر مصلحت ایجاب کرد، میتواند هدف و مقصد خود را بیان کند؛ زیرا این کار از مخفی داشتنِ آن بهتر است، چون وقتی او اظهار میدارد که به کجا و برای چه میرود، میتواند برای آن خود را آماده نماید، و کار را از روی بینش انجام دهد، و جایگاه این عبادت بزرگ را برای دیگران بیان کند. چنانکه موسی گفت: (﴿حَتَّىٰٓ أَبۡلُغَ مَجۡمَعَ ٱلۡبَحۡرَيۡنِ أَوۡ أَمۡضِيَ حُقُبٗا﴾) [من هرگز] از پای نمینشینم تا اینکه به محل برخورد دو دریا برسم، هرچند که مدت زمانی طولانی حرکت کنم. پیامبر صلی الله علیه وسلم نیز وقتی به جنگ تبوک رفت، اصحابش را خبر داد که به کجا میرود، با اینکه عادتش توریه و پنهانکاری بود، و این به مصلحت بستگی دارد. 5- شر، و اسباب آن را باید به شیطان نسبت داد؛ چرا که او ایجاد وسوسه میکند، و کارهای زشت را زیبا جلوه میدهد، گرچه همه چیز به تقدیر و قضای الهی انجام میشود؛ زیرا خدمتگزارِ موسی گفت: (﴿وَمَآ أَنسَىٰنِيهُ إِلَّا ٱلشَّيۡطَٰنُ أَنۡ أَذۡكُرَهُۥ﴾) و جز شیطان، [کسی] آن را از یاد من نبرد. 6- انسان میتواند از خستگی و گرسنگی یا تشنگی که طبیعتاً نفس دچار آن میشود، خبر دهد، به شرطی که در قالب اظهار نارضایتی از تقدیرِ الهی نبوده، بلکه بیان حقیقت باشد، به دلیل اینکه موسی گفت: (﴿لَقَدۡ لَقِينَا مِن سَفَرِنَا هَٰذَا نَصَبٗا﴾) به راستی که ما در این سفر، رنج بسیار دیدهایم. 7- مستحب است که خدمتگزارِ، هوشیار و فهمیده و زیرک باشد تا کاری را که از او خواسته میشود، بهطور کامل انجام دهد. 8- مستحب است انسان از خوراکی که خودش میخورد، به خدمتگزارش نیز بدهد، و با هم غذا بخورند؛ زیرا ظاهرِ گفتۀ موسی چنین است: (﴿ءَاتِنَا غَدَآءَنَا﴾) خوراکمانرا بیاور؛ یعنی هر دو با هم میخوردند. 9- به اندازهای که آدمی وظیفهاش را انجام دهد، به همان اندازه از سوی خدا یاری میشود؛ و کسی که طبق دستور خداوند کار کند، قطعاً از کمک و مساعدت الهی برخوردار میشود، به دلیل اینکه موسی فرمود: (﴿لَقَدۡ لَقِينَا مِن سَفَرِنَا هَٰذَا نَصَبٗا﴾) بهراستی که در این سفر بسیار خسته شدیم. (﴿هَٰذَا﴾) اشاره به مرحلهای از سفر است که طی آن از محل برخورد دو دریا گذشتند. و موسی از مرحلۀ اولِ سفر، با اینکه طولانی بود، شکایت نکرد؛ چون در حقیقت سفر، همان مرحلۀ اول بود، و اما در مرحلۀ دوم چنین به نظر میآید که بخشی از یک روز را در سفر بودهاند؛ چون آنها وقتی که در کنار صخرهای جای گرفتند، ماهی را گم کردند، و ظاهراً در کنارِ آن، شب را به سرآوردند و فردا حرکت کردند تا اینکه وقت ناهار رسید و موسی به خدمتگزارش گفت: (﴿ءَاتِنَا غَدَآءَنَا﴾) خوراکمان را بیاور. پس در این وقت، خدمتگزار به یاد آورد در جایی که مقصد آنها بوده است، آن را فراموش کرده است. 10- بندهای که موسی و خدمتگزارش با او ملاقات کردند، پیامبر نبود، بلکه بندهای صالح و نیکو کار بود؛ زیرا خداوند او را، بهعنوان یک بنده ذکر نموده، و اینکه به او علم داده و مورد مرحمت قرار داده است؛ و خداوند رسالت ونبوت او را ذکر نکرده است؛ و اگر او پیامبر بود، خداوند پیامبر بودنش را بیان میداشت، همچنانکه به پیامبر بودنِ غیرِ او، اشاره کرده است. و اما اینکه در آخر داستان گفته است: (﴿وَمَا فَعَلۡتُهُۥ عَنۡ أَمۡرِي﴾)و آن را به دستور خودم انجام ندادم، بر این دلالت نمیکند که او پیامبر است، بلکه بر الهام و احساس قلبی که غیر از پیامبران نیز از آن برخوردارند، دلالت مینماید، چنانکه خداوند متعال میفرماید:﴿وَأَوۡحَيۡنَآ إِلَىٰٓ أُمِّ مُوسَىٰٓ أَنۡ أَرۡضِعِيهِ﴾ و به مادر موسی الهام نمودیم که او را شیر بدهد. ﴿وَأَوۡحَىٰ رَبُّكَ إِلَى ٱلنَّحۡلِ أَنِ ٱتَّخِذِي مِنَ ٱلۡجِبَالِ بُيُوتٗا﴾ و به زنبور عسل الهام کردیم که در کوهها برای خودش خانه بسازد. 11- از این داستان استنباط میشود دانش و علمی که خداوند به بندگانش میآموزد، دو نوع است؛ یکی علمی است که بنده با کوشش و تلاش خود به دست میآورد، و نوع دوم علم لَدنی است که خداوند به هرکس از بندگانش که بخواهد، میبخشد؛ زیرا خداوند متعال فرموده است: (﴿وَعَلَّمۡنَٰهُ مِن لَّدُنَّا عِلۡمٗا﴾) و به او از جانب خود، علمی آموختیم. 12- در مقابلِ معلم، باید ادب را رعایت کرد و با بهترین صورت وی را مورد خطاب قرار داد؛ زیرا موسی -علیه السلام- گفت: (﴿هَلۡ أَتَّبِعُكَ عَلَىٰٓ أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمۡتَ رُشۡدٗا﴾) آیا از تو پیروی کنم، بدان شرط که از آنچه مایۀ رشد و صلاح است و به تو آموخته شده است، به من بیاموزی؟ موسی با مهربانی با او سخن گفت، و از ایشان اجازه خواست تا از وی بیاموزد، و اعتراف کرد که میخواهد از او یاد بگیرد، بهخلاف اهل جفا و تکبر؛ کسانی که در مقابل معلم، اظهار نمیکنند که به علم او نیازمندند، بلکه ادعا میکنند که آنها با او همکاری مینمایند، و حتی گاهی یکی از آنان چنین گمان میبرد که او معلم خود را تعلیم میدهد، در حالی که او بسیار نادان است؛ زیرا فروتنی در برابر معلم و اظهارِ نیاز به تعلیم او، مفیدترین چیز برای دانش آموز است. 13- فردی که میخواهد چیزی از کسی یاد بگیرد که مقامش از او پایین تر است، باید در مقابل او فروتن باشد، زیرا ـ بدون شک ـ موسی از خضر برتر بود. 14- عالم فاضلی که در بخشی از زمینهها آگاهی لازم را ندارد، باید از کسی که در آن مهارت دارد، یاد بگیرد، هرچند که تا حد زیادی از نظر علم، از او پایینتر با شد. موسی ـ علیه السلام ـ از پیامبرانِ اولوالعزم بود، کسانی که خداوند به آنها علم و دانشی عطا فرموده که به دیگران نداده است. اما در این زمینۀ خاص، خضر چیزهایی میدانست که موسی فاقد آن بود، بنابراین موسی علاقه داشت از او یاد بگیرد. پس اگر فقیهِ محدث، در علمِ صرف یا نحو یا دیگر علوم کمبود داشت، باید از کسی که درآن زمینهها ماهر است، یاد بگیرد، گرچه آن فرد، محدث و فقیه نباشد. 15- علم و دیگر فضائل را باید به خدا نسبت داد؛ و باید اعتراف کرد که خداوند آن را داده است، و شکر خداوند را برآن به جای آورد؛ زیرا موسی گفت: (﴿تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمۡتَ﴾) مرا بیاموزی از آنچه که خداوند به تو آموخته است. 16- علم مفید، علمی است که انسان را به سوی خیر و خوبی راهنمایی کند. پس هر علم و دانشی که آدمی را به راه خیر هدایت کند و از راه بد باز بدارد، یا وسیلهای برای رسیدن به خیر، و دور شدن از زیان باشد، مفید است، و غیر از این، هرچه باشد، یا مضر است و یا [حداقل] فایدهای در آن نیست، به دلیل اینکه فرمود: (﴿أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمۡتَ رُشۡدٗا﴾) از آنچه که مایۀ رشد و صلاح است و به تو آموخته شده، به من بیاموزی. 17- کسی که توانایی همراهی با عالم را نداشته باشد و براین کار ثابت قدم نباشد، شایستگی فراگیری علم را ندارد؛ زیرا هرکس که صبر و شکیبایی نداشته باشد، بسیاری از مسایل علمی را از دست میدهد؛ و هر کس که اهل صبر و شکیبایی باشد، هر کاری که برای آن کوشش نماید، بهدست خواهد آورد؛ به دلیل اینکه خضر ضمن بیان مانعی که موسی به سبب آن نمیتوانست از وی یاد بگیرد، از همراهی با او معذرت خواست، و آن مانع این بود که او نمیتوانست بر همراهیاش شکیبایی ورزد. 18- بزرگترین عامل صبر و شکیبایی بر کاری که انسان به انجام آن دستور داده شده است، آگاه بودن از جزئیات آن است؛ زیرا کسی که نسبت به کاری آگاهی ندارد، و هدف و نتیجۀ آن را نمیداند، و از فایده و ثمرۀ آن بیخبر است، انگیزهای برای شکیبایی ورزیدن در او وجود نخواهد داشت: (﴿وَكَيۡفَ تَصۡبِرُ عَلَىٰ مَا لَمۡ تُحِطۡ بِهِۦ خُبۡرٗا﴾) و چگونه بر چیزی شکیبایی میورزی که به آن آگاه نیستی؟! پس عدم شکیباییاش، نتیجۀ عدم آگاهی کامل او به قضیه بود. 19- باید در انجام کارها تأمل نمود، و تحقیق کرد، و نباید بلافاصله قضاوت و داوری نمود؛ بلکه باید هدف از آن کار را بداند، و منظور از آن را بفهمد. 20- کارهایی را که بنده در آینده میخواهد انجام دهد، باید آنها را به خواست خداوند معلّق سازد؛ و نگوید فلان کار را فردا انجام میدهم مگر اینکه بگوید: (﴿إِن شَآءَ ٱللَّهُ﴾) اگر خداوند بخواهد. 21- تصمیم گرفتن به انجام کاری، به منزلۀ انجام دادن آن کار نیست؛ زیرا موسی گفت: (﴿سَتَجِدُنِيٓ إِن شَآءَ ٱللَّهُ صَابِرٗا﴾) با خواستِ خدا مرا شکیبا خواهی یافت. پس خودش را برای شکیبایی ورزیدن آماده کرد، اما نتوانست آن را عملی سازد. 22- اگر معلم، صلاحِ دانش آموز را درآن دید که از برخی چیزها از وی سوال نکند، تا خودش او را ازآن آگاه سازد، مصلحت است که دانش آموز پیروی کند. نیز چنانکه فهمِ دانشآموز قاصر باشد؛ یا اگر معلم دانش آموز را از پرسیدن از چیزهای ریز و کم ارزش منع کرد که برای وی اولویتی ندارند، و سؤالات دیگر برای وی اهمیت بیشتری دارند؛ یا اینکه دانش آموز را از مطرح کردن سؤالهای بیربط با موضوعِ درس، نهی کرد؛ در تمامی این موارد، باید به سخنِ معلم گوش کند و از وی اطاعت نماید. 23- جایز بودن سفر دریایی، در حالتی که از آن ترسی نباشد. 24- فردی که فراموشکار است، به خاطر فراموشکاریاش مورد مؤاخذه قرار نمیگیرد؛ نه در حق خداوند و نه درحق بندگان؛ زیرا فرمود: (﴿لَا تُؤَاخِذۡنِي بِمَا نَسِيتُ﴾) به سبب آنچه که فراموش کردهام، مرا مؤاخذه مکن. 25- انسان باید در رفتار با مردم، گذشت را پیشه نماید و بر آنان سخت نگیرد؛ و شایسته نیست که آنها را به انجام چیزی مکلف کند، که توان آن را ندارند، یا بر آنها دشوار است؛ زیرا چنین کاری، باعث نفرت و خسته شدن میگردد. بلکه آنچه را که آسان است، پیشه کند تا کار آسان شود. 26- احکام، بر ظاهر امور صادر میشود؛ و احکام دنیوی در رابطه با مالها و خونها و غیر از آن، به ظاهر این امور بستگی دارد؛ زیرا موسی -علیه السلام- بر خضر اعتراض کرد که چرا کشتی را سوراخ نمودی، و نیز به کشتن کودک اعتراض کرد، و این کارها به ظاهر، منکر هستند. و چنانچه موسی در جایی این مسایل را میدید، نمیتوانست سکوت کند، بنابراین بلافاصله حکم نمود، وبه این موضوع که او با خضر همراه است و باید شکیبایی ورزد و اعتراض نکند، توجه نکرد. 27- از جمله چیزهایی که از این داستان ثابت میشود، قاعدۀ مهم و بزرگی است، و آن این است که «شر بزرگ با شر کوچک دفع میشود» و از میان دو مصلحت، هر کدام که بزرگتر است، باید لحاظ شود؛ و آنکه مهمتر است، باید رعایت گردد. کشتن کودک، شر است؛ اما زنده ماندن وی که سبب منحرف گرداندن پدر ومادرش از دینشان میشود، شر بزرگتری است؛ و زنده ماندن کودک و نکشتن او، گرچه کار خوبی بهنظر میآید، اما اینکه دین پدر ومادرش مصون بماند، از آن بهتر است؛ پس بدین خاطر، خضر او را کشت. فروع بیشمار دیگری نیز تحت این قاعده وجود دارد. پس براین اساس، باید مصلحتها و مفاسد را از هم تشخیص داد. 28- نیز قاعدۀ بزرگ دیگری از این داستان آموخته میشود، و آن این است که تصرف انسان در مال دیگری، اگر در قالب مصلحت و دورکردن ضرر و زیان باشد، جایز است، اگر چه بدون اجازه باشد؛ و گرچه به سبب عمل او، برخی از این مال تلف شود؛ همچنانکه خضر، کشتی را سوراخ کرد تا معیوب شود، تا پادشاه ستمگر آن را غصب نکند. بنابراین اگر خانه یا مالِ انسانی دچار حریق شد، یا در معرض غرق شدن قرار گرفت؛ و تلف کردن بخشی از مال، یا خراب کردن قسمتی از خانه، باعث سلامتیِ بخشی از آن میشد، برای انسان جایز است که چنین کند؛ بلکه باید چنین کند تا مال محفوظ بماند. همچنین اگر ستمگری خواست مال را به زور بگیرد، و خیرخواهی بخشی از مال را به او داد تا بقیه نجات یابد، جایز است، گرچه بدون اجازۀ مالک باشد. 29- کار در دریا جایز است، همانطور که در خشکی جایزاست، به دلیل اینکه فرمود: (﴿يَعۡمَلُونَ فِي ٱلۡبَحۡرِ﴾) در دریا کار میکنند، و کار آنان را ناپسند ندانست. 30- مستمند، گاهی اوقات دارای مالی میباشد که او را کفایت نمیکند؛ و با داشتن این مال، از مستمندی بیرون نمیآید؛ زیرا خداوند خبر از مستمندانی داده است که کشتی داشتند. 31- کشتن انسان، یکی از بزرگترین گناهان است؛ زیرا در مورد کشتن کودک فرمود: (﴿لَّقَدۡ جِئۡتَ شَيۡٔٗا نُّكۡرٗا﴾) به راستی که کار زشتی انجام دادی. 32- کشتن از روی قصاص، کار زشت و ناپسندی نیست؛ زیرا خداوند میفرماید: (﴿بِغَيۡرِ نَفۡسٖ﴾) . 33- خداوند، بندۀ صالح و فرزندانش را محافظت مینماید. 34- خدمت کردن به نیکوکاران و بستگانشان، از خدمت به دیگران بهتر است؛ زیرا علت بیرون آوردن گنج، و تعمیر کردن دیوار، این بود که پدر آن دو یتیم، مرد صالح و پارسایی بود. 35- در بهکار بردن کلمات، ادب الهی را باید رعایت نمود؛ زیرا خضر، معیوب و سوراخ کردن کشتی را به خودش نسبت داد و گفت: خواستم آنرا معیوب سازم؛ ولی خوبی را به خداوند نسبت داد و گفت: (﴿فَأَرَادَ رَبُّكَ أَن يَبۡلُغَآ أَشُدَّهُمَا وَيَسۡتَخۡرِجَا كَنزَهُمَا رَحۡمَةٗ مِّن رَّبِّكَ﴾) و پروردگارت خواست آن دو کودک، به نهایت رشدشان برسند و گنج خود را بیرون بیاورند، و این مرحمت پروردگارت بود. چنانکه ابراهیم -علیه السلام- گفت:﴿وَإِذَا مَرِضۡتُ فَهُوَ يَشۡفِينِ﴾ و هرگاه بیمار شوم، او مرا شفا میدهد. و جنها گفتند:﴿وَأَنَّا لَا نَدۡرِيٓ أَشَرٌّ أُرِيدَ بِمَن فِي ٱلۡأَرۡضِ أَمۡ أَرَادَ بِهِمۡ رَبُّهُمۡ رَشَدٗا﴾ و ما نمیدانیم که برای اهل زمین شری خواسته شده، یا پروردگارشان صلاح آنها را خواسته است؟ با اینکه هر کاری با تقدیر و قضای الهی انجام میشود، اما در تمام این موارد، بدی به خداوند نسبت داده نشده است. 36- همسفر نباید به هیچ وجه از همراهش جدا شود، و او را رها کند؛ و هر وقت خواست از او جدا شود، باید از همراهیاش عذر بخواهد، آن طور که خضر با موسی چنین کرد. 37- موافقت با دوست، و همسویی با او، در غیر از امور ممنوع، چیزی است مطلوب، و سبب بقای دوستی و همسفری و محکم شدن آن میگردد، همانطور که عدم موافقت، سبب قطع شدن رفاقت و همراهی میشود. 38- همانا قضایایی را که خضر اجرا نمود، تقدیرات محض خداوند بود که خداوند آنها را اجرا نمود و بردست این بندۀ صالح عملی کرد تا بندگان بدینوسیله در هر کار و قضیهای بر الطاف او استدلال کنند، و اینکه بدانند خداوند کارهایی را بر بنده مقدر میکند که جداً آنها را ناپسند میدارد، اما خیر و صلاح دین او در آنهاست؛ همچنانکه در قضیۀ پسر بچه چنین بود؛ و یا خیر و صلاح دنیای او در آن است، همچنانکه در قضیۀ کشتی روی داد. پس خداوند نمونههایی از لطف و کرم خود را بر آنان نشان داد تا هدف از تقدیرات ناگوار خدا را بشناسند، و به آن خشنود گردند.
الكهف 18:80
وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِفَتَاهُ لَا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُبًا و به ياد آور آنگاه که موسي به جوان [همراه] خود گفت: پيوسته به پيش مي روم تا اينکه به محل برخورد دو دريا برسم، يا اينکه روزگاران زيادي را بپيماييم» فَلَمَّا بَلَغَا مَجْمَعَ بَيْنِهِمَا نَسِيَا حُوتَهُمَا فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ سَرَبًا پس هنگامي که به محل تلاقي دو دريا رسيدند ماهي شان را فراموش کردند، و ماهي راهش را سرازير به دريا پيش گرفت. فَلَمَّا جَاوَزَا قَالَ لِفَتَاهُ آتِنَا غَدَاءنَا لَقَدْ لَقِينَا مِن سَفَرِنَا هَذَا نَصَبًا و هنگامي که [از آنجا] گذشتند به خدمتکارش گفت: «صبحانۀ ما را برايمان بياور، به درستي که در اين سفرمان دچار خستگي و رنج زيادي شده ايم». قَالَ أَرَأَيْتَ إِذْ أَوَيْنَا إِلَى الصَّخْرَةِ فَإِنِّي نَسِيتُ الْحُوتَ وَمَا أَنسَانِيهُ إِلَّا الشَّيْطَانُ أَنْ أَذْكُرَهُ وَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ عَجَبًا [خدمتکارش] گفت: «به ياد داري وقتي را که به آن صخره پناه جستيم، همانا من ماهي را از يادبردم، و جز شيطان آن را از خاطرم نبرد، پس ماهي به طور شگفت انگيزي راه خود را در دريا پيش گرفت. قَالَ ذَلِكَ مَا كُنَّا نَبْغِ فَارْتَدَّا عَلَى آثَارِهِمَا قَصَصًا [موسي] گفت: «اين همان بود که ما مي جستيم» . پس جستجو کنان ردپاي خود را گرفته و برگشتند. فَوَجَدَا عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا پس بنده اي از بندگان ما را يافتند که از نزد خود رحمتي به او داده و از جانب خويش علمي به او آموخته بوديم. قَالَ لَهُ مُوسَى هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلَى أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا موسي بدو گفت:«آيا تو را پيروي کنم به اين شرط که از آنچه به تو آموخته شده و مايۀ رشد است به من بياموزي». قَالَ إِنَّكَ لَن تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا گفت:«تو هرگز نمي تواني همپاي من شکيبايي ورزي» وَكَيْفَ تَصْبِرُ عَلَى مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا و چگونه مي تواني در برابر چيزي که از راز و رمز آن آگاه نيستي شکيبايي کني؟ قَالَ سَتَجِدُنِي إِن شَاء اللَّهُ صَابِرًا وَلَا أَعْصِي لَكَ أَمْرًا [موسي] گفت: «اگر خداوند بخواهد مرا شکيبا خواهي يافت و در هيچ کاري از تو نافرماني نمي کنم». قَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِي فَلَا تَسْأَلْنِي عَن شَيْءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْرًاگفت:«اگر از من پيروي مي کني، دربارۀ چيزي از من مپرس، تا آنکه خودم از آن با تو سخن بگويم». فَانطَلَقَا حَتَّى إِذَا رَكِبَا فِي السَّفِينَةِ خَرَقَهَا قَالَ أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا لَقَدْ جِئْتَ شَيْئًا إِمْرًا پس به راه افتادند تا آنکه سوار کشتي شدند،[ خضر] آن را سوراخ کرد. [موسي] گفت: «آيا آن را سوراخ کردي تا سرنشينان را غرق کني؟ بي گمان کار بسيار بدي کردي» قَالَ أَلَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَن تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا [خضر] گفت: «آيا نگفته بودم که تو هرگز نمي تواني همراه من شکيبايي کني؟» قَالَ لَا تُؤَاخِذْنِي بِمَا نَسِيتُ وَلَا تُرْهِقْنِي مِنْ أَمْرِي عُسْرًا [موسي ] گفت: «مرا به خاطر آنچه فراموش کردم بازخواست مکن، و درکارم بر من سخت مگير». فَانطَلَقَا حَتَّى إِذَا لَقِيَا غُلَامًا فَقَتَلَهُ قَالَ أَقَتَلْتَ نَفْسًا زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَّقَدْ جِئْتَ شَيْئًا نُّكْرًا پس به راه خود ادامه دادند، آنگاه که به نوجواني برخورد کردند و [خضر] او را کشت. [موسي] گفت: «آيا انسان بي گناه و پاکي را کشتي؟ بي گمان کار زشت و نا پسندي کردي» قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكَ إِنَّكَ لَن تَسْتَطِيعَ مَعِي صَبْرًا[خضر] گفت: «مگر به تو نگفتم که همانا تو با من توان شکيبايي را نخواهي داشت» قَالَ إِن سَأَلْتُكَ عَن شَيْءٍ بَعْدَهَا فَلَا تُصَاحِبْنِي قَدْ بَلَغْتَ مِن لَّدُنِّي عُذْرًا [موسي] گفت: «اگر بعد از اين از تو دربارۀ چيزي پرسيدم، با من همراهي مکن، بي گمان از سوي من معذور هستي». فَانطَلَقَا حَتَّى إِذَا أَتَيَا أَهْلَ قَرْيَةٍ اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا فَأَبَوْا أَن يُضَيِّفُوهُمَا فَوَجَدَا فِيهَا جِدَارًا يُرِيدُ أَنْ يَنقَضَّ فَأَقَامَهُ قَالَ لَوْ شِئْتَ لَاتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْرًا پس به راه خود ادامه دادند تا به روستياي رسيدند، از اهالي آن غذا خواستند ، ولي آنان از مهمان کردن آن دو خودداري ورزيدند، و در آن جا ديواري يافتند که مي خواست بيفتد، پس [خضر] آن را راست [ و درست] کرد ، [موسي] گفت: «اگر مي خواستي مي توانستي در برابر اين کار مزدي بگيري». قَالَ هَذَا فِرَاقُ بَيْنِي وَبَيْنِكَ سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْوِيلِ مَا لَمْ تَسْتَطِع عَّلَيْهِ صَبْرًا [خضر] گفت: « اين [ديگر زمان] جدايي من و توست، من تو را از حکمت و راز کارهايي که در برابر آن نتوانستي شکيبايي کني آگاه مي سازم. أَمَّا السَّفِينَةُ فَكَانَتْ لِمَسَاكِينَ يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ فَأَرَدتُّ أَنْ أَعِيبَهَا وَكَانَ وَرَاءهُم مَّلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْبًا اما آن کشتي از آن مستمنداني بود که در دريا کار مي کردند، و [من] خواستم آن را معيوب سازم، چون سر راهشان پادشاهي بود که هر کشيت [سالمي] را غصب مي کرد. وَأَمَّا الْغُلَامُ فَكَانَ أَبَوَاهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشِينَا أَن يُرْهِقَهُمَا طُغْيَانًا وَكُفْرًا و اما آن نوجوان، پدر ومادرش با ايمان بودند، پس ترسيديم که سرکشي و کفر را به آنها تحميل کند. فَأَرَدْنَا أَن يُبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَيْرًا مِّنْهُ زَكَاةً وَأَقْرَبَ رُحْمًا پس خواستيم که پروردگارشان بهجاي او فرزند پاکتر و مهربان تري به ايشان عطا فرمايد. وَأَمَّا الْجِدَارُ فَكَانَ لِغُلَامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَكَانَ تَحْتَهُ كَنزٌ لَّهُمَا وَكَانَ أَبُوهُمَا صَالِحًا فَأَرَادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغَا أَشُدَّهُمَا وَيَسْتَخْرِجَا كَنزَهُمَا رَحْمَةً مِّن رَّبِّكَ وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي ذَلِكَ تَأْوِيلُ مَا لَمْ تَسْطِع عَّلَيْهِ صَبْرًا و اما ديوار از آن دو کودک يتيم بود، وزير ديوار گنجي وجود داشت که مال ايشان بود،و پدرشان [مردي] نيکوکار بود و پروردگارت خواست که آن دو به سن بلوغ برسند و گنج خود را بيرون بياورند و من به دستورخود اين کارها را نکردم، اين است تأويل آنچه که نتوانستي بر آن شکيبايي ورزي.
(60) خداوند متعال از پیامبرش موسی ـعلیه السلامـ و از شدت علاقهمندی او به خیر و طلب علم و دانش خبر میدهد. او به جوان همراهش که خدمتگزارش بود و در سفر و اقامت همواره با او بود، ـ و آن جوان یوشع بن نون بود ـ ، گفت: (﴿لَآ أَبۡرَحُ حَتَّىٰٓ أَبۡلُغَ مَجۡمَعَ ٱلۡبَحۡرَيۡنِ﴾) همواره در سفر خواهم بود گرچه دچار مشقت و سختی بشوم تا اینکه به محل برخورد دو دریا برسم. و آن جایی بود که خداوند به موسی وحی کرده بود. در آنجا یکی از بندگان دانشمند را خواهد دید که دانش فراوانی دارد که وی آن دانش وعلم را ندارد. (﴿أَوۡ أَمۡضِيَ حُقُبٗا﴾) یا اینکه مسافتی طولانی را بپیمایم؛ یعنی شوق و علاقه به دانش، موسی را واداشت تا این سخن را به خدمتگزارش بگوید. واین تصمیمِ قاطع او بود، بنابراین تصمیم خود را عملی کرد.
(61) (﴿فَلَمَّا بَلَغَا مَجۡمَعَ بَيۡنِهِمَا﴾) و چون موسی و جوانی که همراهش بود، به محل تلاقی دو دریا رسیدند، (﴿نَسِيَا حُوتَهُمَا﴾) ماهیشان را فراموش کردند.آنها ماهی به همراه داشتند تا از آن بخورند. و به موسی وعده داده شده بود هرجا که ماهی را گم کرد، بندهای که در طلبش میباشی، همان جا میباشد. آنها ماهی را فراموش کردند، و ماهی در دریا راه خود را درپیش گرفت و به درون دریا خزید. و این از معجزات بود. مفسران گفتهاند: چون موسی و همراهش به آنجا رسیدند، آب دریا به ماهیای که توشۀ خود کرده بودند، اصابت کرد؛ و ماهی به حکم خداوند، به درون دریا خزید و به حیوانات زندۀ دریا پیوست.
(62) و هنگامی که موسی و خدمتکارش از محل تلاقی دو دریا گذشتند و دور شدند، موسی به خدمتکارش گفت: (﴿ءَاتِنَا غَدَآءَنَا لَقَدۡ لَقِينَا مِن سَفَرِنَا هَٰذَا نَصَبٗا﴾) صبحانۀ ما را برایمان بیاور. واقعاً در این سفرمان ـ که عبارت بود از دور شدن از محل تلاقی دو دریا ـ خسته شدهایم؛ زیرا راه درازی را که تا رسیدن به محل تلاقی دو دریا پیموده بودند، آنان را خسته نکرده بود. و این از نشانههایی بود که موسی را راهنمایی کرد که آنچه به دنبالش هست، در اینجا میباشد. نیز علاقهای که برای رسیدن بدانجا داشت، راه را برای آنها آسان کرد؛ اما آنگاه که از مقصد خود گذشتند ودور شدند، احساس خستگی کردند.
(63) و زمانی که موسی این سخن را به جوان همراهش گفت، جوان به او گفت: (﴿أَرَءَيۡتَ إِذۡ أَوَيۡنَآ إِلَى ٱلصَّخۡرَةِ﴾) آیا به یاد نمیآوری آنگاه که شب ما را در کنار آن صخرۀ معروف در میان دو دریا پناه داد (﴿فَإِنِّي نَسِيتُ ٱلۡحُوتَ وَمَآ أَنسَىٰنِيهُ إِلَّا ٱلشَّيۡطَٰنُ﴾) همانا من ماهی را از یاد بردم، و جز شیطان آن را از خاطرم نبرد، (﴿وَٱتَّخَذَ سَبِيلَهُۥ فِي ٱلۡبَحۡرِ عَجَبٗا﴾) و جزو شگفتیها این بود که ماهی وارد بحر شد و در درون آن خزید. مفسرین گفتهاند: راهی را که ماهی در دریا درپیش گرفت، پشتِ سر او تبدیل به تونل میگشت و این امر برای موسی و خدمتکارش شگفت انگیز بود. و هنگامی که خدمتکارش این سخنرا گفت، و خداوند به وی وعده داده بود که هرجا ماهیرا گم کند، همان جا خضررا خواهد دید، موسی فرمود:
(64) (﴿ذَٰلِكَ مَا كُنَّا نَبۡغِ﴾) این همان چیزی است کهما میخواستیم، (﴿فَٱرۡتَدَّا عَلَىٰٓ ءَاثَارِهِمَا قَصَصٗا﴾) پس جستجوکنان بر ردپاهای خود بازگشتند؛ یعنی ردپاهای خودرا به سوی جایی که ماهیرا فراموش کرده بودند، در پیش گرفته و بازگشتند؛
(65) و چون به آنجا رسیدند، بندهای از بندگان مارا یافتند و او خضر، آن بندۀ صالح بود. و طبق قول صحیح پیامبر نبوده است. (﴿ءَاتَيۡنَٰهُ رَحۡمَةٗ مِّنۡ عِندِنَا﴾) خداوند رحمت ویژهای به او داده بود که به سبب آن، دانش و علمش زیاد شده و کردارش نیکو گشته بود. (﴿وَعَلَّمۡنَٰهُ مِن لَّدُنَّا عِلۡمٗا﴾) و از جانب خویش علمی به او آموخته بودیم. و علم و دانشی به او داده شده بود که موسی از آن برخوردار نبود، گر چه موسی در بیشتر چیزها از او عالمتر بود، به ویژه در علوم ایمانی و اصولی؛ زیرا موسی از پیامبران اولوالعزمی است که خداوند آنها را در علم و عمل و غیره بر سایر مخلوقات برتری داده بود. و هنگامی که موسی به او رسید، در قالب پیشنهاد، و بسیار مؤدبانه خواستهاش را مطرح کرد و گفت:
(66) (﴿هَلۡ أَتَّبِعُكَ عَلَىٰٓ أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمۡتَ رُشۡدٗا﴾) آیا میپذیری که من همراه تو شوم و از تو پیروی کنم، بدان شرط که از آنچه خداوند به تو آموخته است به من بیاموزی، تا مایۀ صلاح و رشد و هدایت من شود، و در این قضایا حق را به وسیلۀ آن بشناسم؟ خداوند الهام و کرامتی فراوان به خضر داده بود که به وسیلۀ آن، چیزهای زیادی که حتی برای موسی پنهان و پوشیده بود، میدانست.
(67) پس خضر به موسی گفت: از اینکه با من همراه شوی، امتناع نمیورزم، اما (﴿لَن تَسۡتَطِيعَ مَعِيَ صَبۡرٗا﴾) تو هرگز توان شکیبایی با من را نداری؛ یعنی تو نمیتوانی از من پیروی کنی و همراه من بایستی؛ زیرا کارهایی میبینی که به ظاهر منکر و نادرست میباشند و در باطن چنین نیستند، و تو نمیتوانی این کارها را مشاهده و تحمل کنی. بنابراین گفت:
(68) (﴿وَكَيۡفَ تَصۡبِرُ عَلَىٰ مَا لَمۡ تُحِطۡ بِهِۦ خُبۡرٗا﴾) چگونه میتوانی در برابر چیزی شکیبایی کنی که ظاهر و باطن و هدف و سرانجام آن را نمیدانی؟
(69) پس موسی گفت: (﴿سَتَجِدُنِيٓ إِن شَآءَ ٱللَّهُ صَابِرٗا وَلَآ أَعۡصِي لَكَ أَمۡرٗا﴾) اگر خداوند بخواهد، مرا شکیبا خواهی یافت و در هیچ کاری از تو نافرمانی نمیکنم. البته این تصمیم موسی بود، قبل از اینکه موردی پیش آید و مورد امتحان قرار گیرد؛ اما عزم و اراده چیزی است، و وجود صبر چیزی دیگر. بنابراین در میدان عمل صبر نکرد و شکیبایی نورزید.
(70) پس در این هنگام خضر به او گفت: (﴿فَإِنِ ٱتَّبَعۡتَنِي فَلَا تَسَۡٔلۡنِي عَن شَيۡءٍ حَتَّىٰٓ أُحۡدِثَ لَكَ مِنۡهُ ذِكۡرٗا﴾) اگر از من پیروی کردی دربارۀ چیزی که انجام میدهم اما در نظرت ناپسند میباشد، از من مپرس و اعتراض مکن و بگذار تا خودم در زمانی مناسب راجع به آن برایت سخن بگویم و تو را از آن آگاه سازم. پس خضر، موسی را از سؤال کردن بازداشت، و به وی وعده داد که او را از حقیقتِ کار آگاه خواهد کرد.
(71) (﴿فَٱنطَلَقَا حَتَّىٰٓ إِذَا رَكِبَا فِي ٱلسَّفِينَةِ خَرَقَهَا﴾) موسی و خضر به راه افتادند تا آنگاه سوار کشتی شدند. خضر تختهای از تختههای کشتی را بیرون آورد، و از این کار هدفی داشت، و آن را در آخر کار برایش بیان میکرد. اما موسی صبر نکرد، چون این کار را منکر و زشت میپنداشت؛ زیرا سوراخ کردن کشتی، باعث معیوب شدن آن، و سبب غرق شدن سرنشینانش میشد. بنابراین موسی گفت: (﴿أَخَرَقۡتَهَا لِتُغۡرِقَ أَهۡلَهَا لَقَدۡ جِئۡتَ شَيًۡٔا إِمۡرٗا﴾) آیا کشتی را سوراخ کردی تا سرنشینانش را غرق کنی؟! واقعاً کار بسیار بدی کردی. و این بدان خاطر بود که موسی صبر نداشت.
(72) پس خضر به او گفت: (﴿أَلَمۡ أَقُلۡ إِنَّكَ لَن تَسۡتَطِيعَ مَعِيَ صَبۡرٗا﴾) آیا نگفته بودم که تو هرگز نمیتوانی همراه من شکیبایی کنی؟ یعنی همانطور شد که به تو گفته بودم، و اینجا موسی فراموش کرده بود که نباید چیزی بگوید. بنابراین گفت:
(73) (﴿لَا تُؤَاخِذۡنِي بِمَا نَسِيتُ وَلَا تُرۡهِقۡنِي مِنۡ أَمۡرِي عُسۡرٗا﴾) سخت نگیر و مرا ببخش؛ زیرا این کار را از روی فراموشی کردم، پس در ابتدای کار مرا بازخواست مکن. موسی به تقصیر خویش اقرار کرد و عذرخواهی نمود؛ و به خضر گفت، شایسته نیست که بر همراهت سخت بگیری، بنابراین خضر از او درگذشت.
(74) (﴿فَٱنطَلَقَا حَتَّىٰٓ إِذَا لَقِيَا غُلَٰمٗا فَقَتَلَهُۥ﴾) موسی و خضر همچنان به راه خود ادامه دادند تا آنگاه که به کودکی رسیدند و خضر او را کشت. موسی به شدت خشمگین شد، آنگاه که دید خضر نوجوان بیگناهی را کشت. پس غیرت دینیاش بهجوش آمد و (﴿قَالَ أَقَتَلۡتَ نَفۡسٗا زَكِيَّةَۢ بِغَيۡرِ نَفۡسٖ لَّقَدۡ جِئۡتَ شَيۡٔٗا نُّكۡرٗا﴾) گفت: «آیا انسان بیگناه و پاکی را کشتی؟ بیگمان کار زشت و ناپسندی کردی.» و چه کاری زشتتر از کشتن کودکی است که هیچ گناهی نکرده، و هیچ کسی را نکشته است؟! در حادثۀ اول، موسی از روی فراموشی از خضر سؤال کرد، ولی در اینجا فراموش نکرد، بلکه توان و شکیبایی را نداشت.
(75) بنابراین خضر او را مورد ملامت و نکوهش قرار داد. و به او یادآور شد که (﴿أَلَمۡ أَقُل لَّكَ إِنَّكَ لَن تَسۡتَطِيعَ مَعِيَ صَبۡرٗا﴾) مگر به تو نگفتم توان شکیبایی با من را نخواهی داشت؟!
(76) موسی به او گفت: (﴿إِن سَأَلۡتُكَ عَن شَيۡءِۢ بَعۡدَهَا﴾) اگر بعد از این دوباره از تو دربارۀ چیزی پرسیدم، (﴿فَلَا تُصَٰحِبۡنِيۖ قَدۡ بَلَغۡتَ مِن لَّدُنِّي عُذۡرٗا﴾) با من همراهی مکن؛ زیرا تو معذور خواهی بود، و میتوانی از من جدا شوی.
(77) (﴿فَٱنطَلَقَا حَتَّىٰٓ إِذَآ أَتَيَآ أَهۡلَ قَرۡيَةٍ ٱسۡتَطۡعَمَآ أَهۡلَهَا﴾) بهراه خود ادامه دادند تا بهروستایی رسیدند، و از اهالی آن غذا خواستند، (﴿ فَأَبَوۡاۡ أَن يُضَيِّفُوهُمَا فَوَجَدَا فِيهَا جِدَارٗا يُرِيدُ أَن يَنقَضَّ فَأَقَامَهُۥ﴾) ولی اهالی آن روستا از مهمان کردن آن دو خودداری کردند. و در آنجا دیواری یافتند که میخواست بیفتد و منهدم شود، پس خضر آن را از نو ساخت. پس موسی به او گفت: (﴿لَوۡ شِئۡتَ لَتَّخَذۡتَ عَلَيۡهِ أَجۡرٗا﴾) اگر میخواستی، میتوانستی در برابر این کار از اهالی این آبادی که ما را مهمانی نکردند ـ با اینکه ضیافت ما بر آنان واجب بود ـ مزد بگیری، ولی تو بدون مزدگرفتن، دیوار را ساختی! پس در این هنگام، موسی به آنچه گفته بود، وفادار نماند و خضر از او عذر خواست و به وی گفت:
(78) (﴿هَٰذَا فِرَاقُ بَيۡنِي وَبَيۡنِكَ﴾) تو بر خودت شرط گذاشتی، و اینک عذری نداری، و جایی برای همراهی نمانده است. (﴿سَأُنَبِّئُكَ بِتَأۡوِيلِ مَا لَمۡ تَسۡتَطِع عَّلَيۡهِ صَبۡرًا﴾) و من تو را از حکمت و راز کارهایی که در برابر آن نتوانستی شکیبایی ورزی، آگاه میسازم؛ یعنی تو را از آنچه که بر من خُرده میگرفتی، آگاه میکنم؛ و به تو خبر میدهم که از این کارها چه اهدافی داشتهام؛ و اینکه اگر این کارها را انجام نمیدادم، عاقبت و سرنوشت این موارد سه گانه چه میشد؟
(79) (﴿أَمَّا ٱلسَّفِينَةُ فَكَانَتۡ لِمَسَٰكِينَ يَعۡمَلُونَ فِي ٱلۡبَحۡرِ﴾) کشتیای که من آن را سوراخ کردم، متعلق به گروهی از مستمندان بود که با آن در دریا کار میکردند، و باید نسبت به آنها دلسوز و مهربان بود، از این روی (﴿فَأَرَدتُّ أَنۡ أَعِيبَهَا وَكَانَ وَرَآءَهُم مَّلِكٞ يَأۡخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصۡبٗا﴾) خواستم کشتی را سوراخ کنم تا عیبی داشته باشد، و از دستِ آن پادشاه ستمگر نجات یابد؛ زیرا آنها بر پادشاه ستمگری عبور میکردند که هر کشتی سالمی را غصب میکرد.
(80) (﴿وَأَمَّا ٱلۡغُلَٰمُ فَكَانَ أَبَوَاهُ مُؤۡمِنَيۡنِ فَخَشِينَآ أَن يُرۡهِقَهُمَا طُغۡيَٰنٗا وَكُفۡرٗا﴾) و اما نوجوانی که او را کشتم، پدر و مادرش با ایمان بودند، و چنین مقدر شده بود که اگر این کودک بزرگ شود، آنان را به سرکشی و کفر بکشاند؛ و آنها یا به خاطر محبت او به کفر کشیده میشدند، و یا نیازی که به او داشتند، آنها را به کفر و سرکشی وادار میکرد؛ و من چون از این امر آگاه بودم، او را کشتم تا دین پدر و مادرش در امان بماند. و این کار، فایدهای بزرگ در بر دارد. گرچه به ظاهر، کشتنِ فرزندشان، نوعی بدی کردن درحق آنهاست؛ و با کشته شدنِ فرزندشان، نسل آنها از بین میرود، اما خداوند به آنها فرزندی بهتر از این خواهد داد. بنابراین فرمود:
(81) (﴿فَأَرَدۡنَآ أَن يُبۡدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَيۡرٗا مِّنۡهُ زَكَوٰةٗ وَأَقۡرَبَ رُحۡمٗا﴾) خواستیم که پروردگارشان به جای او، فرزندی صالح و پاک که پیوند خویشاوندی را برقرار دارد، به آنان عطا فرماید؛ زیرا کودکی که کشته شد، اگر به سن رشد میرسید، به شدت از فرمان آنها سرپیچی مینمود، و چه نافرمانی بزرگتر از اینکه آنان را به کفر و سرکشی وادار کند!
(82) (﴿وَأَمَّا ٱلۡجِدَارُ فَكَانَ لِغُلَٰمَيۡنِ يَتِيمَيۡنِ فِي ٱلۡمَدِينَةِ وَكَانَ تَحۡتَهُۥ كَنزٞ لَّهُمَا وَكَانَ أَبُوهُمَا صَٰلِحٗا﴾) و اما آن دیوار که آن را بدون مزد برپا داشتم، از آنِ دو کودک یتیم در شهر بود، و زیرِ دیوار، گنجی وجود داشت که مالِ ایشان بود، و پدرشان مرد صالح و نیکوکاری بود، و از آنجا که کوچک بودند و پدر نداشتند و پدرشان پارسا و نیکوکار بود، میبایست نسبت به آنان مهربانی و دلسوزی مینمودیم. (﴿فَأَرَادَ رَبُّكَ أَن يَبۡلُغَآ أَشُدَّهُمَا وَيَسۡتَخۡرِجَا كَنزَهُمَا﴾) و پروردگارت خواست آن دو کودک به نهایت رشدشان برسند، و گنج خود را بیرون بیاورند؛ یعنی بدین خاطر بود که دیوار را خراب کردم، و گنج آنها را بیرون آورده، و دیوار را بدون مزد، بازسازی نمودم. (﴿رَحۡمَةٗ مِّن رَّبِّكَ﴾) کاری که انجام دادم، رحمتی از جانب خداوند بود که به بندهاش خضر داده است. (﴿وَمَا فَعَلۡتُهُۥ عَنۡ أَمۡرِي﴾) و هیچکاری را، از سوی خودم و بر مبنای خواست و ارادۀ خودم، انجام ندادهام، بلکه این، از رحمت خداوند، و به دستور وی میباشد. (﴿ذَٰلِكَ﴾) آنچه برایت بیان و تفسیر نمودم، (﴿تَأۡوِيلُ مَا لَمۡ تَسۡطِع عَّلَيۡهِ صَبۡرٗا﴾) راز و رمز کارهایی بود که آنها را برنتابیدی. این داستان زیبا و مهم، فواید و احکام و قواعد زیادی را در بردارد که به یاری خداوند برخی از آنها را به آگاهی شما میرسانیم. 1- در این داستان، به فضیلت علم، و رخت سفر بر بستن برای طلب علم، واینکه علم از همۀ امور مهمتر است، اشاره شده است. موسی مسافتی طولانی را طی نمود و در پیِ کسب علم، مرارتها چشید، و به ماندن در نزد بنیاسرائیل، و تعلیم و راهنمایی آنها اکتفا نکرد، و به منظور افزودن بر دانش خود، راه سفر را در پیش گرفت. 2- ابتدا باید به چیزی پرداخت که مهمتر است؛ زیرا فزونی علم و دانش، مهمتر از آن است که انسان به تعلیم مشغول شود بدون آنکه توشهای [وافر] از دانش داشته باشد، البته هردو کار را با هم انجام دادن، بهتر است. 3- میتوان در سفر و حضر، برای انجام کارها و آسایش بیشتر، از خدمتگزار استفاده کرد، چنانکه موسی چنین نمود. 4- مسافری که برای طلب علم یا جهاد و امثال آن رخت سفر بربسته است اگر مصلحت ایجاب کرد، میتواند هدف و مقصد خود را بیان کند؛ زیرا این کار از مخفی داشتنِ آن بهتر است، چون وقتی او اظهار میدارد که به کجا و برای چه میرود، میتواند برای آن خود را آماده نماید، و کار را از روی بینش انجام دهد، و جایگاه این عبادت بزرگ را برای دیگران بیان کند. چنانکه موسی گفت: (﴿حَتَّىٰٓ أَبۡلُغَ مَجۡمَعَ ٱلۡبَحۡرَيۡنِ أَوۡ أَمۡضِيَ حُقُبٗا﴾) [من هرگز] از پای نمینشینم تا اینکه به محل برخورد دو دریا برسم، هرچند که مدت زمانی طولانی حرکت کنم. پیامبر صلی الله علیه وسلم نیز وقتی به جنگ تبوک رفت، اصحابش را خبر داد که به کجا میرود، با اینکه عادتش توریه و پنهانکاری بود، و این به مصلحت بستگی دارد. 5- شر، و اسباب آن را باید به شیطان نسبت داد؛ چرا که او ایجاد وسوسه میکند، و کارهای زشت را زیبا جلوه میدهد، گرچه همه چیز به تقدیر و قضای الهی انجام میشود؛ زیرا خدمتگزارِ موسی گفت: (﴿وَمَآ أَنسَىٰنِيهُ إِلَّا ٱلشَّيۡطَٰنُ أَنۡ أَذۡكُرَهُۥ﴾) و جز شیطان، [کسی] آن را از یاد من نبرد. 6- انسان میتواند از خستگی و گرسنگی یا تشنگی که طبیعتاً نفس دچار آن میشود، خبر دهد، به شرطی که در قالب اظهار نارضایتی از تقدیرِ الهی نبوده، بلکه بیان حقیقت باشد، به دلیل اینکه موسی گفت: (﴿لَقَدۡ لَقِينَا مِن سَفَرِنَا هَٰذَا نَصَبٗا﴾) به راستی که ما در این سفر، رنج بسیار دیدهایم. 7- مستحب است که خدمتگزارِ، هوشیار و فهمیده و زیرک باشد تا کاری را که از او خواسته میشود، بهطور کامل انجام دهد. 8- مستحب است انسان از خوراکی که خودش میخورد، به خدمتگزارش نیز بدهد، و با هم غذا بخورند؛ زیرا ظاهرِ گفتۀ موسی چنین است: (﴿ءَاتِنَا غَدَآءَنَا﴾) خوراکمانرا بیاور؛ یعنی هر دو با هم میخوردند. 9- به اندازهای که آدمی وظیفهاش را انجام دهد، به همان اندازه از سوی خدا یاری میشود؛ و کسی که طبق دستور خداوند کار کند، قطعاً از کمک و مساعدت الهی برخوردار میشود، به دلیل اینکه موسی فرمود: (﴿لَقَدۡ لَقِينَا مِن سَفَرِنَا هَٰذَا نَصَبٗا﴾) بهراستی که در این سفر بسیار خسته شدیم. (﴿هَٰذَا﴾) اشاره به مرحلهای از سفر است که طی آن از محل برخورد دو دریا گذشتند. و موسی از مرحلۀ اولِ سفر، با اینکه طولانی بود، شکایت نکرد؛ چون در حقیقت سفر، همان مرحلۀ اول بود، و اما در مرحلۀ دوم چنین به نظر میآید که بخشی از یک روز را در سفر بودهاند؛ چون آنها وقتی که در کنار صخرهای جای گرفتند، ماهی را گم کردند، و ظاهراً در کنارِ آن، شب را به سرآوردند و فردا حرکت کردند تا اینکه وقت ناهار رسید و موسی به خدمتگزارش گفت: (﴿ءَاتِنَا غَدَآءَنَا﴾) خوراکمان را بیاور. پس در این وقت، خدمتگزار به یاد آورد در جایی که مقصد آنها بوده است، آن را فراموش کرده است. 10- بندهای که موسی و خدمتگزارش با او ملاقات کردند، پیامبر نبود، بلکه بندهای صالح و نیکو کار بود؛ زیرا خداوند او را، بهعنوان یک بنده ذکر نموده، و اینکه به او علم داده و مورد مرحمت قرار داده است؛ و خداوند رسالت ونبوت او را ذکر نکرده است؛ و اگر او پیامبر بود، خداوند پیامبر بودنش را بیان میداشت، همچنانکه به پیامبر بودنِ غیرِ او، اشاره کرده است. و اما اینکه در آخر داستان گفته است: (﴿وَمَا فَعَلۡتُهُۥ عَنۡ أَمۡرِي﴾)و آن را به دستور خودم انجام ندادم، بر این دلالت نمیکند که او پیامبر است، بلکه بر الهام و احساس قلبی که غیر از پیامبران نیز از آن برخوردارند، دلالت مینماید، چنانکه خداوند متعال میفرماید:﴿وَأَوۡحَيۡنَآ إِلَىٰٓ أُمِّ مُوسَىٰٓ أَنۡ أَرۡضِعِيهِ﴾ و به مادر موسی الهام نمودیم که او را شیر بدهد. ﴿وَأَوۡحَىٰ رَبُّكَ إِلَى ٱلنَّحۡلِ أَنِ ٱتَّخِذِي مِنَ ٱلۡجِبَالِ بُيُوتٗا﴾ و به زنبور عسل الهام کردیم که در کوهها برای خودش خانه بسازد. 11- از این داستان استنباط میشود دانش و علمی که خداوند به بندگانش میآموزد، دو نوع است؛ یکی علمی است که بنده با کوشش و تلاش خود به دست میآورد، و نوع دوم علم لَدنی است که خداوند به هرکس از بندگانش که بخواهد، میبخشد؛ زیرا خداوند متعال فرموده است: (﴿وَعَلَّمۡنَٰهُ مِن لَّدُنَّا عِلۡمٗا﴾) و به او از جانب خود، علمی آموختیم. 12- در مقابلِ معلم، باید ادب را رعایت کرد و با بهترین صورت وی را مورد خطاب قرار داد؛ زیرا موسی -علیه السلام- گفت: (﴿هَلۡ أَتَّبِعُكَ عَلَىٰٓ أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمۡتَ رُشۡدٗا﴾) آیا از تو پیروی کنم، بدان شرط که از آنچه مایۀ رشد و صلاح است و به تو آموخته شده است، به من بیاموزی؟ موسی با مهربانی با او سخن گفت، و از ایشان اجازه خواست تا از وی بیاموزد، و اعتراف کرد که میخواهد از او یاد بگیرد، بهخلاف اهل جفا و تکبر؛ کسانی که در مقابل معلم، اظهار نمیکنند که به علم او نیازمندند، بلکه ادعا میکنند که آنها با او همکاری مینمایند، و حتی گاهی یکی از آنان چنین گمان میبرد که او معلم خود را تعلیم میدهد، در حالی که او بسیار نادان است؛ زیرا فروتنی در برابر معلم و اظهارِ نیاز به تعلیم او، مفیدترین چیز برای دانش آموز است. 13- فردی که میخواهد چیزی از کسی یاد بگیرد که مقامش از او پایین تر است، باید در مقابل او فروتن باشد، زیرا ـ بدون شک ـ موسی از خضر برتر بود. 14- عالم فاضلی که در بخشی از زمینهها آگاهی لازم را ندارد، باید از کسی که در آن مهارت دارد، یاد بگیرد، هرچند که تا حد زیادی از نظر علم، از او پایینتر با شد. موسی ـ علیه السلام ـ از پیامبرانِ اولوالعزم بود، کسانی که خداوند به آنها علم و دانشی عطا فرموده که به دیگران نداده است. اما در این زمینۀ خاص، خضر چیزهایی میدانست که موسی فاقد آن بود، بنابراین موسی علاقه داشت از او یاد بگیرد. پس اگر فقیهِ محدث، در علمِ صرف یا نحو یا دیگر علوم کمبود داشت، باید از کسی که درآن زمینهها ماهر است، یاد بگیرد، گرچه آن فرد، محدث و فقیه نباشد. 15- علم و دیگر فضائل را باید به خدا نسبت داد؛ و باید اعتراف کرد که خداوند آن را داده است، و شکر خداوند را برآن به جای آورد؛ زیرا موسی گفت: (﴿تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمۡتَ﴾) مرا بیاموزی از آنچه که خداوند به تو آموخته است. 16- علم مفید، علمی است که انسان را به سوی خیر و خوبی راهنمایی کند. پس هر علم و دانشی که آدمی را به راه خیر هدایت کند و از راه بد باز بدارد، یا وسیلهای برای رسیدن به خیر، و دور شدن از زیان باشد، مفید است، و غیر از این، هرچه باشد، یا مضر است و یا [حداقل] فایدهای در آن نیست، به دلیل اینکه فرمود: (﴿أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمۡتَ رُشۡدٗا﴾) از آنچه که مایۀ رشد و صلاح است و به تو آموخته شده، به من بیاموزی. 17- کسی که توانایی همراهی با عالم را نداشته باشد و براین کار ثابت قدم نباشد، شایستگی فراگیری علم را ندارد؛ زیرا هرکس که صبر و شکیبایی نداشته باشد، بسیاری از مسایل علمی را از دست میدهد؛ و هر کس که اهل صبر و شکیبایی باشد، هر کاری که برای آن کوشش نماید، بهدست خواهد آورد؛ به دلیل اینکه خضر ضمن بیان مانعی که موسی به سبب آن نمیتوانست از وی یاد بگیرد، از همراهی با او معذرت خواست، و آن مانع این بود که او نمیتوانست بر همراهیاش شکیبایی ورزد. 18- بزرگترین عامل صبر و شکیبایی بر کاری که انسان به انجام آن دستور داده شده است، آگاه بودن از جزئیات آن است؛ زیرا کسی که نسبت به کاری آگاهی ندارد، و هدف و نتیجۀ آن را نمیداند، و از فایده و ثمرۀ آن بیخبر است، انگیزهای برای شکیبایی ورزیدن در او وجود نخواهد داشت: (﴿وَكَيۡفَ تَصۡبِرُ عَلَىٰ مَا لَمۡ تُحِطۡ بِهِۦ خُبۡرٗا﴾) و چگونه بر چیزی شکیبایی میورزی که به آن آگاه نیستی؟! پس عدم شکیباییاش، نتیجۀ عدم آگاهی کامل او به قضیه بود. 19- باید در انجام کارها تأمل نمود، و تحقیق کرد، و نباید بلافاصله قضاوت و داوری نمود؛ بلکه باید هدف از آن کار را بداند، و منظور از آن را بفهمد. 20- کارهایی را که بنده در آینده میخواهد انجام دهد، باید آنها را به خواست خداوند معلّق سازد؛ و نگوید فلان کار را فردا انجام میدهم مگر اینکه بگوید: (﴿إِن شَآءَ ٱللَّهُ﴾) اگر خداوند بخواهد. 21- تصمیم گرفتن به انجام کاری، به منزلۀ انجام دادن آن کار نیست؛ زیرا موسی گفت: (﴿سَتَجِدُنِيٓ إِن شَآءَ ٱللَّهُ صَابِرٗا﴾) با خواستِ خدا مرا شکیبا خواهی یافت. پس خودش را برای شکیبایی ورزیدن آماده کرد، اما نتوانست آن را عملی سازد. 22- اگر معلم، صلاحِ دانش آموز را درآن دید که از برخی چیزها از وی سوال نکند، تا خودش او را ازآن آگاه سازد، مصلحت است که دانش آموز پیروی کند. نیز چنانکه فهمِ دانشآموز قاصر باشد؛ یا اگر معلم دانش آموز را از پرسیدن از چیزهای ریز و کم ارزش منع کرد که برای وی اولویتی ندارند، و سؤالات دیگر برای وی اهمیت بیشتری دارند؛ یا اینکه دانش آموز را از مطرح کردن سؤالهای بیربط با موضوعِ درس، نهی کرد؛ در تمامی این موارد، باید به سخنِ معلم گوش کند و از وی اطاعت نماید. 23- جایز بودن سفر دریایی، در حالتی که از آن ترسی نباشد. 24- فردی که فراموشکار است، به خاطر فراموشکاریاش مورد مؤاخذه قرار نمیگیرد؛ نه در حق خداوند و نه درحق بندگان؛ زیرا فرمود: (﴿لَا تُؤَاخِذۡنِي بِمَا نَسِيتُ﴾) به سبب آنچه که فراموش کردهام، مرا مؤاخذه مکن. 25- انسان باید در رفتار با مردم، گذشت را پیشه نماید و بر آنان سخت نگیرد؛ و شایسته نیست که آنها را به انجام چیزی مکلف کند، که توان آن را ندارند، یا بر آنها دشوار است؛ زیرا چنین کاری، باعث نفرت و خسته شدن میگردد. بلکه آنچه را که آسان است، پیشه کند تا کار آسان شود. 26- احکام، بر ظاهر امور صادر میشود؛ و احکام دنیوی در رابطه با مالها و خونها و غیر از آن، به ظاهر این امور بستگی دارد؛ زیرا موسی -علیه السلام- بر خضر اعتراض کرد که چرا کشتی را سوراخ نمودی، و نیز به کشتن کودک اعتراض کرد، و این کارها به ظاهر، منکر هستند. و چنانچه موسی در جایی این مسایل را میدید، نمیتوانست سکوت کند، بنابراین بلافاصله حکم نمود، وبه این موضوع که او با خضر همراه است و باید شکیبایی ورزد و اعتراض نکند، توجه نکرد. 27- از جمله چیزهایی که از این داستان ثابت میشود، قاعدۀ مهم و بزرگی است، و آن این است که «شر بزرگ با شر کوچک دفع میشود» و از میان دو مصلحت، هر کدام که بزرگتر است، باید لحاظ شود؛ و آنکه مهمتر است، باید رعایت گردد. کشتن کودک، شر است؛ اما زنده ماندن وی که سبب منحرف گرداندن پدر ومادرش از دینشان میشود، شر بزرگتری است؛ و زنده ماندن کودک و نکشتن او، گرچه کار خوبی بهنظر میآید، اما اینکه دین پدر ومادرش مصون بماند، از آن بهتر است؛ پس بدین خاطر، خضر او را کشت. فروع بیشمار دیگری نیز تحت این قاعده وجود دارد. پس براین اساس، باید مصلحتها و مفاسد را از هم تشخیص داد. 28- نیز قاعدۀ بزرگ دیگری از این داستان آموخته میشود، و آن این است که تصرف انسان در مال دیگری، اگر در قالب مصلحت و دورکردن ضرر و زیان باشد، جایز است، اگر چه بدون اجازه باشد؛ و گرچه به سبب عمل او، برخی از این مال تلف شود؛ همچنانکه خضر، کشتی را سوراخ کرد تا معیوب شود، تا پادشاه ستمگر آن را غصب نکند. بنابراین اگر خانه یا مالِ انسانی دچار حریق شد، یا در معرض غرق شدن قرار گرفت؛ و تلف کردن بخشی از مال، یا خراب کردن قسمتی از خانه، باعث سلامتیِ بخشی از آن میشد، برای انسان جایز است که چنین کند؛ بلکه باید چنین کند تا مال محفوظ بماند. همچنین اگر ستمگری خواست مال را به زور بگیرد، و خیرخواهی بخشی از مال را به او داد تا بقیه نجات یابد، جایز است، گرچه بدون اجازۀ مالک باشد. 29- کار در دریا جایز است، همانطور که در خشکی جایزاست، به دلیل اینکه فرمود: (﴿يَعۡمَلُونَ فِي ٱلۡبَحۡرِ﴾) در دریا کار میکنند، و کار آنان را ناپسند ندانست. 30- مستمند، گاهی اوقات دارای مالی میباشد که او را کفایت نمیکند؛ و با داشتن این مال، از مستمندی بیرون نمیآید؛ زیرا خداوند خبر از مستمندانی داده است که کشتی داشتند. 31- کشتن انسان، یکی از بزرگترین گناهان است؛ زیرا در مورد کشتن کودک فرمود: (﴿لَّقَدۡ جِئۡتَ شَيۡٔٗا نُّكۡرٗا﴾) به راستی که کار زشتی انجام دادی. 32- کشتن از روی قصاص، کار زشت و ناپسندی نیست؛ زیرا خداوند میفرماید: (﴿بِغَيۡرِ نَفۡسٖ﴾) . 33- خداوند، بندۀ صالح و فرزندانش را محافظت مینماید. 34- خدمت کردن به نیکوکاران و بستگانشان، از خدمت به دیگران بهتر است؛ زیرا علت بیرون آوردن گنج، و تعمیر کردن دیوار، این بود که پدر آن دو یتیم، مرد صالح و پارسایی بود. 35- در بهکار بردن کلمات، ادب الهی را باید رعایت نمود؛ زیرا خضر، معیوب و سوراخ کردن کشتی را به خودش نسبت داد و گفت: خواستم آنرا معیوب سازم؛ ولی خوبی را به خداوند نسبت داد و گفت: (﴿فَأَرَادَ رَبُّكَ أَن يَبۡلُغَآ أَشُدَّهُمَا وَيَسۡتَخۡرِجَا كَنزَهُمَا رَحۡمَةٗ مِّن رَّبِّكَ﴾) و پروردگارت خواست آن دو کودک، به نهایت رشدشان برسند و گنج خود را بیرون بیاورند، و این مرحمت پروردگارت بود. چنانکه ابراهیم -علیه السلام- گفت:﴿وَإِذَا مَرِضۡتُ فَهُوَ يَشۡفِينِ﴾ و هرگاه بیمار شوم، او مرا شفا میدهد. و جنها گفتند:﴿وَأَنَّا لَا نَدۡرِيٓ أَشَرٌّ أُرِيدَ بِمَن فِي ٱلۡأَرۡضِ أَمۡ أَرَادَ بِهِمۡ رَبُّهُمۡ رَشَدٗا﴾ و ما نمیدانیم که برای اهل زمین شری خواسته شده، یا پروردگارشان صلاح آنها را خواسته است؟ با اینکه هر کاری با تقدیر و قضای الهی انجام میشود، اما در تمام این موارد، بدی به خداوند نسبت داده نشده است. 36- همسفر نباید به هیچ وجه از همراهش جدا شود، و او را رها کند؛ و هر وقت خواست از او جدا شود، باید از همراهیاش عذر بخواهد، آن طور که خضر با موسی چنین کرد. 37- موافقت با دوست، و همسویی با او، در غیر از امور ممنوع، چیزی است مطلوب، و سبب بقای دوستی و همسفری و محکم شدن آن میگردد، همانطور که عدم موافقت، سبب قطع شدن رفاقت و همراهی میشود. 38- همانا قضایایی را که خضر اجرا نمود، تقدیرات محض خداوند بود که خداوند آنها را اجرا نمود و بردست این بندۀ صالح عملی کرد تا بندگان بدینوسیله در هر کار و قضیهای بر الطاف او استدلال کنند، و اینکه بدانند خداوند کارهایی را بر بنده مقدر میکند که جداً آنها را ناپسند میدارد، اما خیر و صلاح دین او در آنهاست؛ همچنانکه در قضیۀ پسر بچه چنین بود؛ و یا خیر و صلاح دنیای او در آن است، همچنانکه در قضیۀ کشتی روی داد. پس خداوند نمونههایی از لطف و کرم خود را بر آنان نشان داد تا هدف از تقدیرات ناگوار خدا را بشناسند، و به آن خشنود گردند.
الكهف 18:81
وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِفَتَاهُ لَا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُبًا و به ياد آور آنگاه که موسي به جوان [همراه] خود گفت: پيوسته به پيش مي روم تا اينکه به محل برخورد دو دريا برسم، يا اينکه روزگاران زيادي را بپيماييم» فَلَمَّا بَلَغَا مَجْمَعَ بَيْنِهِمَا نَسِيَا حُوتَهُمَا فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ سَرَبًا پس هنگامي که به محل تلاقي دو دريا رسيدند ماهي شان را فراموش کردند، و ماهي راهش را سرازير به دريا پيش گرفت. فَلَمَّا جَاوَزَا قَالَ لِفَتَاهُ آتِنَا غَدَاءنَا لَقَدْ لَقِينَا مِن سَفَرِنَا هَذَا نَصَبًا و هنگامي که [از آنجا] گذشتند به خدمتکارش گفت: «صبحانۀ ما را برايمان بياور، به درستي که در اين سفرمان دچار خستگي و رنج زيادي شده ايم». قَالَ أَرَأَيْتَ إِذْ أَوَيْنَا إِلَى الصَّخْرَةِ فَإِنِّي نَسِيتُ الْحُوتَ وَمَا أَنسَانِيهُ إِلَّا الشَّيْطَانُ أَنْ أَذْكُرَهُ وَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ عَجَبًا [خدمتکارش] گفت: «به ياد داري وقتي را که به آن صخره پناه جستيم، همانا من ماهي را از يادبردم، و جز شيطان آن را از خاطرم نبرد، پس ماهي به طور شگفت انگيزي راه خود را در دريا پيش گرفت. قَالَ ذَلِكَ مَا كُنَّا نَبْغِ فَارْتَدَّا عَلَى آثَارِهِمَا قَصَصًا [موسي] گفت: «اين همان بود که ما مي جستيم» . پس جستجو کنان ردپاي خود را گرفته و برگشتند. فَوَجَدَا عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا پس بنده اي از بندگان ما را يافتند که از نزد خود رحمتي به او داده و از جانب خويش علمي به او آموخته بوديم. قَالَ لَهُ مُوسَى هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلَى أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا موسي بدو گفت:«آيا تو را پيروي کنم به اين شرط که از آنچه به تو آموخته شده و مايۀ رشد است به من بياموزي». قَالَ إِنَّكَ لَن تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا گفت:«تو هرگز نمي تواني همپاي من شکيبايي ورزي» وَكَيْفَ تَصْبِرُ عَلَى مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا و چگونه مي تواني در برابر چيزي که از راز و رمز آن آگاه نيستي شکيبايي کني؟ قَالَ سَتَجِدُنِي إِن شَاء اللَّهُ صَابِرًا وَلَا أَعْصِي لَكَ أَمْرًا [موسي] گفت: «اگر خداوند بخواهد مرا شکيبا خواهي يافت و در هيچ کاري از تو نافرماني نمي کنم». قَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِي فَلَا تَسْأَلْنِي عَن شَيْءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْرًاگفت:«اگر از من پيروي مي کني، دربارۀ چيزي از من مپرس، تا آنکه خودم از آن با تو سخن بگويم». فَانطَلَقَا حَتَّى إِذَا رَكِبَا فِي السَّفِينَةِ خَرَقَهَا قَالَ أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا لَقَدْ جِئْتَ شَيْئًا إِمْرًا پس به راه افتادند تا آنکه سوار کشتي شدند،[ خضر] آن را سوراخ کرد. [موسي] گفت: «آيا آن را سوراخ کردي تا سرنشينان را غرق کني؟ بي گمان کار بسيار بدي کردي» قَالَ أَلَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَن تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا [خضر] گفت: «آيا نگفته بودم که تو هرگز نمي تواني همراه من شکيبايي کني؟» قَالَ لَا تُؤَاخِذْنِي بِمَا نَسِيتُ وَلَا تُرْهِقْنِي مِنْ أَمْرِي عُسْرًا [موسي ] گفت: «مرا به خاطر آنچه فراموش کردم بازخواست مکن، و درکارم بر من سخت مگير». فَانطَلَقَا حَتَّى إِذَا لَقِيَا غُلَامًا فَقَتَلَهُ قَالَ أَقَتَلْتَ نَفْسًا زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَّقَدْ جِئْتَ شَيْئًا نُّكْرًا پس به راه خود ادامه دادند، آنگاه که به نوجواني برخورد کردند و [خضر] او را کشت. [موسي] گفت: «آيا انسان بي گناه و پاکي را کشتي؟ بي گمان کار زشت و نا پسندي کردي» قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكَ إِنَّكَ لَن تَسْتَطِيعَ مَعِي صَبْرًا[خضر] گفت: «مگر به تو نگفتم که همانا تو با من توان شکيبايي را نخواهي داشت» قَالَ إِن سَأَلْتُكَ عَن شَيْءٍ بَعْدَهَا فَلَا تُصَاحِبْنِي قَدْ بَلَغْتَ مِن لَّدُنِّي عُذْرًا [موسي] گفت: «اگر بعد از اين از تو دربارۀ چيزي پرسيدم، با من همراهي مکن، بي گمان از سوي من معذور هستي». فَانطَلَقَا حَتَّى إِذَا أَتَيَا أَهْلَ قَرْيَةٍ اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا فَأَبَوْا أَن يُضَيِّفُوهُمَا فَوَجَدَا فِيهَا جِدَارًا يُرِيدُ أَنْ يَنقَضَّ فَأَقَامَهُ قَالَ لَوْ شِئْتَ لَاتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْرًا پس به راه خود ادامه دادند تا به روستياي رسيدند، از اهالي آن غذا خواستند ، ولي آنان از مهمان کردن آن دو خودداري ورزيدند، و در آن جا ديواري يافتند که مي خواست بيفتد، پس [خضر] آن را راست [ و درست] کرد ، [موسي] گفت: «اگر مي خواستي مي توانستي در برابر اين کار مزدي بگيري». قَالَ هَذَا فِرَاقُ بَيْنِي وَبَيْنِكَ سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْوِيلِ مَا لَمْ تَسْتَطِع عَّلَيْهِ صَبْرًا [خضر] گفت: « اين [ديگر زمان] جدايي من و توست، من تو را از حکمت و راز کارهايي که در برابر آن نتوانستي شکيبايي کني آگاه مي سازم. أَمَّا السَّفِينَةُ فَكَانَتْ لِمَسَاكِينَ يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ فَأَرَدتُّ أَنْ أَعِيبَهَا وَكَانَ وَرَاءهُم مَّلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْبًا اما آن کشتي از آن مستمنداني بود که در دريا کار مي کردند، و [من] خواستم آن را معيوب سازم، چون سر راهشان پادشاهي بود که هر کشيت [سالمي] را غصب مي کرد. وَأَمَّا الْغُلَامُ فَكَانَ أَبَوَاهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشِينَا أَن يُرْهِقَهُمَا طُغْيَانًا وَكُفْرًا و اما آن نوجوان، پدر ومادرش با ايمان بودند، پس ترسيديم که سرکشي و کفر را به آنها تحميل کند. فَأَرَدْنَا أَن يُبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَيْرًا مِّنْهُ زَكَاةً وَأَقْرَبَ رُحْمًا پس خواستيم که پروردگارشان بهجاي او فرزند پاکتر و مهربان تري به ايشان عطا فرمايد. وَأَمَّا الْجِدَارُ فَكَانَ لِغُلَامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَكَانَ تَحْتَهُ كَنزٌ لَّهُمَا وَكَانَ أَبُوهُمَا صَالِحًا فَأَرَادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغَا أَشُدَّهُمَا وَيَسْتَخْرِجَا كَنزَهُمَا رَحْمَةً مِّن رَّبِّكَ وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي ذَلِكَ تَأْوِيلُ مَا لَمْ تَسْطِع عَّلَيْهِ صَبْرًا و اما ديوار از آن دو کودک يتيم بود، وزير ديوار گنجي وجود داشت که مال ايشان بود،و پدرشان [مردي] نيکوکار بود و پروردگارت خواست که آن دو به سن بلوغ برسند و گنج خود را بيرون بياورند و من به دستورخود اين کارها را نکردم، اين است تأويل آنچه که نتوانستي بر آن شکيبايي ورزي.
(60) خداوند متعال از پیامبرش موسی ـعلیه السلامـ و از شدت علاقهمندی او به خیر و طلب علم و دانش خبر میدهد. او به جوان همراهش که خدمتگزارش بود و در سفر و اقامت همواره با او بود، ـ و آن جوان یوشع بن نون بود ـ ، گفت: (﴿لَآ أَبۡرَحُ حَتَّىٰٓ أَبۡلُغَ مَجۡمَعَ ٱلۡبَحۡرَيۡنِ﴾) همواره در سفر خواهم بود گرچه دچار مشقت و سختی بشوم تا اینکه به محل برخورد دو دریا برسم. و آن جایی بود که خداوند به موسی وحی کرده بود. در آنجا یکی از بندگان دانشمند را خواهد دید که دانش فراوانی دارد که وی آن دانش وعلم را ندارد. (﴿أَوۡ أَمۡضِيَ حُقُبٗا﴾) یا اینکه مسافتی طولانی را بپیمایم؛ یعنی شوق و علاقه به دانش، موسی را واداشت تا این سخن را به خدمتگزارش بگوید. واین تصمیمِ قاطع او بود، بنابراین تصمیم خود را عملی کرد.
(61) (﴿فَلَمَّا بَلَغَا مَجۡمَعَ بَيۡنِهِمَا﴾) و چون موسی و جوانی که همراهش بود، به محل تلاقی دو دریا رسیدند، (﴿نَسِيَا حُوتَهُمَا﴾) ماهیشان را فراموش کردند.آنها ماهی به همراه داشتند تا از آن بخورند. و به موسی وعده داده شده بود هرجا که ماهی را گم کرد، بندهای که در طلبش میباشی، همان جا میباشد. آنها ماهی را فراموش کردند، و ماهی در دریا راه خود را درپیش گرفت و به درون دریا خزید. و این از معجزات بود. مفسران گفتهاند: چون موسی و همراهش به آنجا رسیدند، آب دریا به ماهیای که توشۀ خود کرده بودند، اصابت کرد؛ و ماهی به حکم خداوند، به درون دریا خزید و به حیوانات زندۀ دریا پیوست.
(62) و هنگامی که موسی و خدمتکارش از محل تلاقی دو دریا گذشتند و دور شدند، موسی به خدمتکارش گفت: (﴿ءَاتِنَا غَدَآءَنَا لَقَدۡ لَقِينَا مِن سَفَرِنَا هَٰذَا نَصَبٗا﴾) صبحانۀ ما را برایمان بیاور. واقعاً در این سفرمان ـ که عبارت بود از دور شدن از محل تلاقی دو دریا ـ خسته شدهایم؛ زیرا راه درازی را که تا رسیدن به محل تلاقی دو دریا پیموده بودند، آنان را خسته نکرده بود. و این از نشانههایی بود که موسی را راهنمایی کرد که آنچه به دنبالش هست، در اینجا میباشد. نیز علاقهای که برای رسیدن بدانجا داشت، راه را برای آنها آسان کرد؛ اما آنگاه که از مقصد خود گذشتند ودور شدند، احساس خستگی کردند.
(63) و زمانی که موسی این سخن را به جوان همراهش گفت، جوان به او گفت: (﴿أَرَءَيۡتَ إِذۡ أَوَيۡنَآ إِلَى ٱلصَّخۡرَةِ﴾) آیا به یاد نمیآوری آنگاه که شب ما را در کنار آن صخرۀ معروف در میان دو دریا پناه داد (﴿فَإِنِّي نَسِيتُ ٱلۡحُوتَ وَمَآ أَنسَىٰنِيهُ إِلَّا ٱلشَّيۡطَٰنُ﴾) همانا من ماهی را از یاد بردم، و جز شیطان آن را از خاطرم نبرد، (﴿وَٱتَّخَذَ سَبِيلَهُۥ فِي ٱلۡبَحۡرِ عَجَبٗا﴾) و جزو شگفتیها این بود که ماهی وارد بحر شد و در درون آن خزید. مفسرین گفتهاند: راهی را که ماهی در دریا درپیش گرفت، پشتِ سر او تبدیل به تونل میگشت و این امر برای موسی و خدمتکارش شگفت انگیز بود. و هنگامی که خدمتکارش این سخنرا گفت، و خداوند به وی وعده داده بود که هرجا ماهیرا گم کند، همان جا خضررا خواهد دید، موسی فرمود:
(64) (﴿ذَٰلِكَ مَا كُنَّا نَبۡغِ﴾) این همان چیزی است کهما میخواستیم، (﴿فَٱرۡتَدَّا عَلَىٰٓ ءَاثَارِهِمَا قَصَصٗا﴾) پس جستجوکنان بر ردپاهای خود بازگشتند؛ یعنی ردپاهای خودرا به سوی جایی که ماهیرا فراموش کرده بودند، در پیش گرفته و بازگشتند؛
(65) و چون به آنجا رسیدند، بندهای از بندگان مارا یافتند و او خضر، آن بندۀ صالح بود. و طبق قول صحیح پیامبر نبوده است. (﴿ءَاتَيۡنَٰهُ رَحۡمَةٗ مِّنۡ عِندِنَا﴾) خداوند رحمت ویژهای به او داده بود که به سبب آن، دانش و علمش زیاد شده و کردارش نیکو گشته بود. (﴿وَعَلَّمۡنَٰهُ مِن لَّدُنَّا عِلۡمٗا﴾) و از جانب خویش علمی به او آموخته بودیم. و علم و دانشی به او داده شده بود که موسی از آن برخوردار نبود، گر چه موسی در بیشتر چیزها از او عالمتر بود، به ویژه در علوم ایمانی و اصولی؛ زیرا موسی از پیامبران اولوالعزمی است که خداوند آنها را در علم و عمل و غیره بر سایر مخلوقات برتری داده بود. و هنگامی که موسی به او رسید، در قالب پیشنهاد، و بسیار مؤدبانه خواستهاش را مطرح کرد و گفت:
(66) (﴿هَلۡ أَتَّبِعُكَ عَلَىٰٓ أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمۡتَ رُشۡدٗا﴾) آیا میپذیری که من همراه تو شوم و از تو پیروی کنم، بدان شرط که از آنچه خداوند به تو آموخته است به من بیاموزی، تا مایۀ صلاح و رشد و هدایت من شود، و در این قضایا حق را به وسیلۀ آن بشناسم؟ خداوند الهام و کرامتی فراوان به خضر داده بود که به وسیلۀ آن، چیزهای زیادی که حتی برای موسی پنهان و پوشیده بود، میدانست.
(67) پس خضر به موسی گفت: از اینکه با من همراه شوی، امتناع نمیورزم، اما (﴿لَن تَسۡتَطِيعَ مَعِيَ صَبۡرٗا﴾) تو هرگز توان شکیبایی با من را نداری؛ یعنی تو نمیتوانی از من پیروی کنی و همراه من بایستی؛ زیرا کارهایی میبینی که به ظاهر منکر و نادرست میباشند و در باطن چنین نیستند، و تو نمیتوانی این کارها را مشاهده و تحمل کنی. بنابراین گفت:
(68) (﴿وَكَيۡفَ تَصۡبِرُ عَلَىٰ مَا لَمۡ تُحِطۡ بِهِۦ خُبۡرٗا﴾) چگونه میتوانی در برابر چیزی شکیبایی کنی که ظاهر و باطن و هدف و سرانجام آن را نمیدانی؟
(69) پس موسی گفت: (﴿سَتَجِدُنِيٓ إِن شَآءَ ٱللَّهُ صَابِرٗا وَلَآ أَعۡصِي لَكَ أَمۡرٗا﴾) اگر خداوند بخواهد، مرا شکیبا خواهی یافت و در هیچ کاری از تو نافرمانی نمیکنم. البته این تصمیم موسی بود، قبل از اینکه موردی پیش آید و مورد امتحان قرار گیرد؛ اما عزم و اراده چیزی است، و وجود صبر چیزی دیگر. بنابراین در میدان عمل صبر نکرد و شکیبایی نورزید.
(70) پس در این هنگام خضر به او گفت: (﴿فَإِنِ ٱتَّبَعۡتَنِي فَلَا تَسَۡٔلۡنِي عَن شَيۡءٍ حَتَّىٰٓ أُحۡدِثَ لَكَ مِنۡهُ ذِكۡرٗا﴾) اگر از من پیروی کردی دربارۀ چیزی که انجام میدهم اما در نظرت ناپسند میباشد، از من مپرس و اعتراض مکن و بگذار تا خودم در زمانی مناسب راجع به آن برایت سخن بگویم و تو را از آن آگاه سازم. پس خضر، موسی را از سؤال کردن بازداشت، و به وی وعده داد که او را از حقیقتِ کار آگاه خواهد کرد.
(71) (﴿فَٱنطَلَقَا حَتَّىٰٓ إِذَا رَكِبَا فِي ٱلسَّفِينَةِ خَرَقَهَا﴾) موسی و خضر به راه افتادند تا آنگاه سوار کشتی شدند. خضر تختهای از تختههای کشتی را بیرون آورد، و از این کار هدفی داشت، و آن را در آخر کار برایش بیان میکرد. اما موسی صبر نکرد، چون این کار را منکر و زشت میپنداشت؛ زیرا سوراخ کردن کشتی، باعث معیوب شدن آن، و سبب غرق شدن سرنشینانش میشد. بنابراین موسی گفت: (﴿أَخَرَقۡتَهَا لِتُغۡرِقَ أَهۡلَهَا لَقَدۡ جِئۡتَ شَيًۡٔا إِمۡرٗا﴾) آیا کشتی را سوراخ کردی تا سرنشینانش را غرق کنی؟! واقعاً کار بسیار بدی کردی. و این بدان خاطر بود که موسی صبر نداشت.
(72) پس خضر به او گفت: (﴿أَلَمۡ أَقُلۡ إِنَّكَ لَن تَسۡتَطِيعَ مَعِيَ صَبۡرٗا﴾) آیا نگفته بودم که تو هرگز نمیتوانی همراه من شکیبایی کنی؟ یعنی همانطور شد که به تو گفته بودم، و اینجا موسی فراموش کرده بود که نباید چیزی بگوید. بنابراین گفت:
(73) (﴿لَا تُؤَاخِذۡنِي بِمَا نَسِيتُ وَلَا تُرۡهِقۡنِي مِنۡ أَمۡرِي عُسۡرٗا﴾) سخت نگیر و مرا ببخش؛ زیرا این کار را از روی فراموشی کردم، پس در ابتدای کار مرا بازخواست مکن. موسی به تقصیر خویش اقرار کرد و عذرخواهی نمود؛ و به خضر گفت، شایسته نیست که بر همراهت سخت بگیری، بنابراین خضر از او درگذشت.
(74) (﴿فَٱنطَلَقَا حَتَّىٰٓ إِذَا لَقِيَا غُلَٰمٗا فَقَتَلَهُۥ﴾) موسی و خضر همچنان به راه خود ادامه دادند تا آنگاه که به کودکی رسیدند و خضر او را کشت. موسی به شدت خشمگین شد، آنگاه که دید خضر نوجوان بیگناهی را کشت. پس غیرت دینیاش بهجوش آمد و (﴿قَالَ أَقَتَلۡتَ نَفۡسٗا زَكِيَّةَۢ بِغَيۡرِ نَفۡسٖ لَّقَدۡ جِئۡتَ شَيۡٔٗا نُّكۡرٗا﴾) گفت: «آیا انسان بیگناه و پاکی را کشتی؟ بیگمان کار زشت و ناپسندی کردی.» و چه کاری زشتتر از کشتن کودکی است که هیچ گناهی نکرده، و هیچ کسی را نکشته است؟! در حادثۀ اول، موسی از روی فراموشی از خضر سؤال کرد، ولی در اینجا فراموش نکرد، بلکه توان و شکیبایی را نداشت.
(75) بنابراین خضر او را مورد ملامت و نکوهش قرار داد. و به او یادآور شد که (﴿أَلَمۡ أَقُل لَّكَ إِنَّكَ لَن تَسۡتَطِيعَ مَعِيَ صَبۡرٗا﴾) مگر به تو نگفتم توان شکیبایی با من را نخواهی داشت؟!
(76) موسی به او گفت: (﴿إِن سَأَلۡتُكَ عَن شَيۡءِۢ بَعۡدَهَا﴾) اگر بعد از این دوباره از تو دربارۀ چیزی پرسیدم، (﴿فَلَا تُصَٰحِبۡنِيۖ قَدۡ بَلَغۡتَ مِن لَّدُنِّي عُذۡرٗا﴾) با من همراهی مکن؛ زیرا تو معذور خواهی بود، و میتوانی از من جدا شوی.
(77) (﴿فَٱنطَلَقَا حَتَّىٰٓ إِذَآ أَتَيَآ أَهۡلَ قَرۡيَةٍ ٱسۡتَطۡعَمَآ أَهۡلَهَا﴾) بهراه خود ادامه دادند تا بهروستایی رسیدند، و از اهالی آن غذا خواستند، (﴿ فَأَبَوۡاۡ أَن يُضَيِّفُوهُمَا فَوَجَدَا فِيهَا جِدَارٗا يُرِيدُ أَن يَنقَضَّ فَأَقَامَهُۥ﴾) ولی اهالی آن روستا از مهمان کردن آن دو خودداری کردند. و در آنجا دیواری یافتند که میخواست بیفتد و منهدم شود، پس خضر آن را از نو ساخت. پس موسی به او گفت: (﴿لَوۡ شِئۡتَ لَتَّخَذۡتَ عَلَيۡهِ أَجۡرٗا﴾) اگر میخواستی، میتوانستی در برابر این کار از اهالی این آبادی که ما را مهمانی نکردند ـ با اینکه ضیافت ما بر آنان واجب بود ـ مزد بگیری، ولی تو بدون مزدگرفتن، دیوار را ساختی! پس در این هنگام، موسی به آنچه گفته بود، وفادار نماند و خضر از او عذر خواست و به وی گفت:
(78) (﴿هَٰذَا فِرَاقُ بَيۡنِي وَبَيۡنِكَ﴾) تو بر خودت شرط گذاشتی، و اینک عذری نداری، و جایی برای همراهی نمانده است. (﴿سَأُنَبِّئُكَ بِتَأۡوِيلِ مَا لَمۡ تَسۡتَطِع عَّلَيۡهِ صَبۡرًا﴾) و من تو را از حکمت و راز کارهایی که در برابر آن نتوانستی شکیبایی ورزی، آگاه میسازم؛ یعنی تو را از آنچه که بر من خُرده میگرفتی، آگاه میکنم؛ و به تو خبر میدهم که از این کارها چه اهدافی داشتهام؛ و اینکه اگر این کارها را انجام نمیدادم، عاقبت و سرنوشت این موارد سه گانه چه میشد؟
(79) (﴿أَمَّا ٱلسَّفِينَةُ فَكَانَتۡ لِمَسَٰكِينَ يَعۡمَلُونَ فِي ٱلۡبَحۡرِ﴾) کشتیای که من آن را سوراخ کردم، متعلق به گروهی از مستمندان بود که با آن در دریا کار میکردند، و باید نسبت به آنها دلسوز و مهربان بود، از این روی (﴿فَأَرَدتُّ أَنۡ أَعِيبَهَا وَكَانَ وَرَآءَهُم مَّلِكٞ يَأۡخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصۡبٗا﴾) خواستم کشتی را سوراخ کنم تا عیبی داشته باشد، و از دستِ آن پادشاه ستمگر نجات یابد؛ زیرا آنها بر پادشاه ستمگری عبور میکردند که هر کشتی سالمی را غصب میکرد.
(80) (﴿وَأَمَّا ٱلۡغُلَٰمُ فَكَانَ أَبَوَاهُ مُؤۡمِنَيۡنِ فَخَشِينَآ أَن يُرۡهِقَهُمَا طُغۡيَٰنٗا وَكُفۡرٗا﴾) و اما نوجوانی که او را کشتم، پدر و مادرش با ایمان بودند، و چنین مقدر شده بود که اگر این کودک بزرگ شود، آنان را به سرکشی و کفر بکشاند؛ و آنها یا به خاطر محبت او به کفر کشیده میشدند، و یا نیازی که به او داشتند، آنها را به کفر و سرکشی وادار میکرد؛ و من چون از این امر آگاه بودم، او را کشتم تا دین پدر و مادرش در امان بماند. و این کار، فایدهای بزرگ در بر دارد. گرچه به ظاهر، کشتنِ فرزندشان، نوعی بدی کردن درحق آنهاست؛ و با کشته شدنِ فرزندشان، نسل آنها از بین میرود، اما خداوند به آنها فرزندی بهتر از این خواهد داد. بنابراین فرمود:
(81) (﴿فَأَرَدۡنَآ أَن يُبۡدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَيۡرٗا مِّنۡهُ زَكَوٰةٗ وَأَقۡرَبَ رُحۡمٗا﴾) خواستیم که پروردگارشان به جای او، فرزندی صالح و پاک که پیوند خویشاوندی را برقرار دارد، به آنان عطا فرماید؛ زیرا کودکی که کشته شد، اگر به سن رشد میرسید، به شدت از فرمان آنها سرپیچی مینمود، و چه نافرمانی بزرگتر از اینکه آنان را به کفر و سرکشی وادار کند!
(82) (﴿وَأَمَّا ٱلۡجِدَارُ فَكَانَ لِغُلَٰمَيۡنِ يَتِيمَيۡنِ فِي ٱلۡمَدِينَةِ وَكَانَ تَحۡتَهُۥ كَنزٞ لَّهُمَا وَكَانَ أَبُوهُمَا صَٰلِحٗا﴾) و اما آن دیوار که آن را بدون مزد برپا داشتم، از آنِ دو کودک یتیم در شهر بود، و زیرِ دیوار، گنجی وجود داشت که مالِ ایشان بود، و پدرشان مرد صالح و نیکوکاری بود، و از آنجا که کوچک بودند و پدر نداشتند و پدرشان پارسا و نیکوکار بود، میبایست نسبت به آنان مهربانی و دلسوزی مینمودیم. (﴿فَأَرَادَ رَبُّكَ أَن يَبۡلُغَآ أَشُدَّهُمَا وَيَسۡتَخۡرِجَا كَنزَهُمَا﴾) و پروردگارت خواست آن دو کودک به نهایت رشدشان برسند، و گنج خود را بیرون بیاورند؛ یعنی بدین خاطر بود که دیوار را خراب کردم، و گنج آنها را بیرون آورده، و دیوار را بدون مزد، بازسازی نمودم. (﴿رَحۡمَةٗ مِّن رَّبِّكَ﴾) کاری که انجام دادم، رحمتی از جانب خداوند بود که به بندهاش خضر داده است. (﴿وَمَا فَعَلۡتُهُۥ عَنۡ أَمۡرِي﴾) و هیچکاری را، از سوی خودم و بر مبنای خواست و ارادۀ خودم، انجام ندادهام، بلکه این، از رحمت خداوند، و به دستور وی میباشد. (﴿ذَٰلِكَ﴾) آنچه برایت بیان و تفسیر نمودم، (﴿تَأۡوِيلُ مَا لَمۡ تَسۡطِع عَّلَيۡهِ صَبۡرٗا﴾) راز و رمز کارهایی بود که آنها را برنتابیدی. این داستان زیبا و مهم، فواید و احکام و قواعد زیادی را در بردارد که به یاری خداوند برخی از آنها را به آگاهی شما میرسانیم. 1- در این داستان، به فضیلت علم، و رخت سفر بر بستن برای طلب علم، واینکه علم از همۀ امور مهمتر است، اشاره شده است. موسی مسافتی طولانی را طی نمود و در پیِ کسب علم، مرارتها چشید، و به ماندن در نزد بنیاسرائیل، و تعلیم و راهنمایی آنها اکتفا نکرد، و به منظور افزودن بر دانش خود، راه سفر را در پیش گرفت. 2- ابتدا باید به چیزی پرداخت که مهمتر است؛ زیرا فزونی علم و دانش، مهمتر از آن است که انسان به تعلیم مشغول شود بدون آنکه توشهای [وافر] از دانش داشته باشد، البته هردو کار را با هم انجام دادن، بهتر است. 3- میتوان در سفر و حضر، برای انجام کارها و آسایش بیشتر، از خدمتگزار استفاده کرد، چنانکه موسی چنین نمود. 4- مسافری که برای طلب علم یا جهاد و امثال آن رخت سفر بربسته است اگر مصلحت ایجاب کرد، میتواند هدف و مقصد خود را بیان کند؛ زیرا این کار از مخفی داشتنِ آن بهتر است، چون وقتی او اظهار میدارد که به کجا و برای چه میرود، میتواند برای آن خود را آماده نماید، و کار را از روی بینش انجام دهد، و جایگاه این عبادت بزرگ را برای دیگران بیان کند. چنانکه موسی گفت: (﴿حَتَّىٰٓ أَبۡلُغَ مَجۡمَعَ ٱلۡبَحۡرَيۡنِ أَوۡ أَمۡضِيَ حُقُبٗا﴾) [من هرگز] از پای نمینشینم تا اینکه به محل برخورد دو دریا برسم، هرچند که مدت زمانی طولانی حرکت کنم. پیامبر صلی الله علیه وسلم نیز وقتی به جنگ تبوک رفت، اصحابش را خبر داد که به کجا میرود، با اینکه عادتش توریه و پنهانکاری بود، و این به مصلحت بستگی دارد. 5- شر، و اسباب آن را باید به شیطان نسبت داد؛ چرا که او ایجاد وسوسه میکند، و کارهای زشت را زیبا جلوه میدهد، گرچه همه چیز به تقدیر و قضای الهی انجام میشود؛ زیرا خدمتگزارِ موسی گفت: (﴿وَمَآ أَنسَىٰنِيهُ إِلَّا ٱلشَّيۡطَٰنُ أَنۡ أَذۡكُرَهُۥ﴾) و جز شیطان، [کسی] آن را از یاد من نبرد. 6- انسان میتواند از خستگی و گرسنگی یا تشنگی که طبیعتاً نفس دچار آن میشود، خبر دهد، به شرطی که در قالب اظهار نارضایتی از تقدیرِ الهی نبوده، بلکه بیان حقیقت باشد، به دلیل اینکه موسی گفت: (﴿لَقَدۡ لَقِينَا مِن سَفَرِنَا هَٰذَا نَصَبٗا﴾) به راستی که ما در این سفر، رنج بسیار دیدهایم. 7- مستحب است که خدمتگزارِ، هوشیار و فهمیده و زیرک باشد تا کاری را که از او خواسته میشود، بهطور کامل انجام دهد. 8- مستحب است انسان از خوراکی که خودش میخورد، به خدمتگزارش نیز بدهد، و با هم غذا بخورند؛ زیرا ظاهرِ گفتۀ موسی چنین است: (﴿ءَاتِنَا غَدَآءَنَا﴾) خوراکمانرا بیاور؛ یعنی هر دو با هم میخوردند. 9- به اندازهای که آدمی وظیفهاش را انجام دهد، به همان اندازه از سوی خدا یاری میشود؛ و کسی که طبق دستور خداوند کار کند، قطعاً از کمک و مساعدت الهی برخوردار میشود، به دلیل اینکه موسی فرمود: (﴿لَقَدۡ لَقِينَا مِن سَفَرِنَا هَٰذَا نَصَبٗا﴾) بهراستی که در این سفر بسیار خسته شدیم. (﴿هَٰذَا﴾) اشاره به مرحلهای از سفر است که طی آن از محل برخورد دو دریا گذشتند. و موسی از مرحلۀ اولِ سفر، با اینکه طولانی بود، شکایت نکرد؛ چون در حقیقت سفر، همان مرحلۀ اول بود، و اما در مرحلۀ دوم چنین به نظر میآید که بخشی از یک روز را در سفر بودهاند؛ چون آنها وقتی که در کنار صخرهای جای گرفتند، ماهی را گم کردند، و ظاهراً در کنارِ آن، شب را به سرآوردند و فردا حرکت کردند تا اینکه وقت ناهار رسید و موسی به خدمتگزارش گفت: (﴿ءَاتِنَا غَدَآءَنَا﴾) خوراکمان را بیاور. پس در این وقت، خدمتگزار به یاد آورد در جایی که مقصد آنها بوده است، آن را فراموش کرده است. 10- بندهای که موسی و خدمتگزارش با او ملاقات کردند، پیامبر نبود، بلکه بندهای صالح و نیکو کار بود؛ زیرا خداوند او را، بهعنوان یک بنده ذکر نموده، و اینکه به او علم داده و مورد مرحمت قرار داده است؛ و خداوند رسالت ونبوت او را ذکر نکرده است؛ و اگر او پیامبر بود، خداوند پیامبر بودنش را بیان میداشت، همچنانکه به پیامبر بودنِ غیرِ او، اشاره کرده است. و اما اینکه در آخر داستان گفته است: (﴿وَمَا فَعَلۡتُهُۥ عَنۡ أَمۡرِي﴾)و آن را به دستور خودم انجام ندادم، بر این دلالت نمیکند که او پیامبر است، بلکه بر الهام و احساس قلبی که غیر از پیامبران نیز از آن برخوردارند، دلالت مینماید، چنانکه خداوند متعال میفرماید:﴿وَأَوۡحَيۡنَآ إِلَىٰٓ أُمِّ مُوسَىٰٓ أَنۡ أَرۡضِعِيهِ﴾ و به مادر موسی الهام نمودیم که او را شیر بدهد. ﴿وَأَوۡحَىٰ رَبُّكَ إِلَى ٱلنَّحۡلِ أَنِ ٱتَّخِذِي مِنَ ٱلۡجِبَالِ بُيُوتٗا﴾ و به زنبور عسل الهام کردیم که در کوهها برای خودش خانه بسازد. 11- از این داستان استنباط میشود دانش و علمی که خداوند به بندگانش میآموزد، دو نوع است؛ یکی علمی است که بنده با کوشش و تلاش خود به دست میآورد، و نوع دوم علم لَدنی است که خداوند به هرکس از بندگانش که بخواهد، میبخشد؛ زیرا خداوند متعال فرموده است: (﴿وَعَلَّمۡنَٰهُ مِن لَّدُنَّا عِلۡمٗا﴾) و به او از جانب خود، علمی آموختیم. 12- در مقابلِ معلم، باید ادب را رعایت کرد و با بهترین صورت وی را مورد خطاب قرار داد؛ زیرا موسی -علیه السلام- گفت: (﴿هَلۡ أَتَّبِعُكَ عَلَىٰٓ أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمۡتَ رُشۡدٗا﴾) آیا از تو پیروی کنم، بدان شرط که از آنچه مایۀ رشد و صلاح است و به تو آموخته شده است، به من بیاموزی؟ موسی با مهربانی با او سخن گفت، و از ایشان اجازه خواست تا از وی بیاموزد، و اعتراف کرد که میخواهد از او یاد بگیرد، بهخلاف اهل جفا و تکبر؛ کسانی که در مقابل معلم، اظهار نمیکنند که به علم او نیازمندند، بلکه ادعا میکنند که آنها با او همکاری مینمایند، و حتی گاهی یکی از آنان چنین گمان میبرد که او معلم خود را تعلیم میدهد، در حالی که او بسیار نادان است؛ زیرا فروتنی در برابر معلم و اظهارِ نیاز به تعلیم او، مفیدترین چیز برای دانش آموز است. 13- فردی که میخواهد چیزی از کسی یاد بگیرد که مقامش از او پایین تر است، باید در مقابل او فروتن باشد، زیرا ـ بدون شک ـ موسی از خضر برتر بود. 14- عالم فاضلی که در بخشی از زمینهها آگاهی لازم را ندارد، باید از کسی که در آن مهارت دارد، یاد بگیرد، هرچند که تا حد زیادی از نظر علم، از او پایینتر با شد. موسی ـ علیه السلام ـ از پیامبرانِ اولوالعزم بود، کسانی که خداوند به آنها علم و دانشی عطا فرموده که به دیگران نداده است. اما در این زمینۀ خاص، خضر چیزهایی میدانست که موسی فاقد آن بود، بنابراین موسی علاقه داشت از او یاد بگیرد. پس اگر فقیهِ محدث، در علمِ صرف یا نحو یا دیگر علوم کمبود داشت، باید از کسی که درآن زمینهها ماهر است، یاد بگیرد، گرچه آن فرد، محدث و فقیه نباشد. 15- علم و دیگر فضائل را باید به خدا نسبت داد؛ و باید اعتراف کرد که خداوند آن را داده است، و شکر خداوند را برآن به جای آورد؛ زیرا موسی گفت: (﴿تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمۡتَ﴾) مرا بیاموزی از آنچه که خداوند به تو آموخته است. 16- علم مفید، علمی است که انسان را به سوی خیر و خوبی راهنمایی کند. پس هر علم و دانشی که آدمی را به راه خیر هدایت کند و از راه بد باز بدارد، یا وسیلهای برای رسیدن به خیر، و دور شدن از زیان باشد، مفید است، و غیر از این، هرچه باشد، یا مضر است و یا [حداقل] فایدهای در آن نیست، به دلیل اینکه فرمود: (﴿أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمۡتَ رُشۡدٗا﴾) از آنچه که مایۀ رشد و صلاح است و به تو آموخته شده، به من بیاموزی. 17- کسی که توانایی همراهی با عالم را نداشته باشد و براین کار ثابت قدم نباشد، شایستگی فراگیری علم را ندارد؛ زیرا هرکس که صبر و شکیبایی نداشته باشد، بسیاری از مسایل علمی را از دست میدهد؛ و هر کس که اهل صبر و شکیبایی باشد، هر کاری که برای آن کوشش نماید، بهدست خواهد آورد؛ به دلیل اینکه خضر ضمن بیان مانعی که موسی به سبب آن نمیتوانست از وی یاد بگیرد، از همراهی با او معذرت خواست، و آن مانع این بود که او نمیتوانست بر همراهیاش شکیبایی ورزد. 18- بزرگترین عامل صبر و شکیبایی بر کاری که انسان به انجام آن دستور داده شده است، آگاه بودن از جزئیات آن است؛ زیرا کسی که نسبت به کاری آگاهی ندارد، و هدف و نتیجۀ آن را نمیداند، و از فایده و ثمرۀ آن بیخبر است، انگیزهای برای شکیبایی ورزیدن در او وجود نخواهد داشت: (﴿وَكَيۡفَ تَصۡبِرُ عَلَىٰ مَا لَمۡ تُحِطۡ بِهِۦ خُبۡرٗا﴾) و چگونه بر چیزی شکیبایی میورزی که به آن آگاه نیستی؟! پس عدم شکیباییاش، نتیجۀ عدم آگاهی کامل او به قضیه بود. 19- باید در انجام کارها تأمل نمود، و تحقیق کرد، و نباید بلافاصله قضاوت و داوری نمود؛ بلکه باید هدف از آن کار را بداند، و منظور از آن را بفهمد. 20- کارهایی را که بنده در آینده میخواهد انجام دهد، باید آنها را به خواست خداوند معلّق سازد؛ و نگوید فلان کار را فردا انجام میدهم مگر اینکه بگوید: (﴿إِن شَآءَ ٱللَّهُ﴾) اگر خداوند بخواهد. 21- تصمیم گرفتن به انجام کاری، به منزلۀ انجام دادن آن کار نیست؛ زیرا موسی گفت: (﴿سَتَجِدُنِيٓ إِن شَآءَ ٱللَّهُ صَابِرٗا﴾) با خواستِ خدا مرا شکیبا خواهی یافت. پس خودش را برای شکیبایی ورزیدن آماده کرد، اما نتوانست آن را عملی سازد. 22- اگر معلم، صلاحِ دانش آموز را درآن دید که از برخی چیزها از وی سوال نکند، تا خودش او را ازآن آگاه سازد، مصلحت است که دانش آموز پیروی کند. نیز چنانکه فهمِ دانشآموز قاصر باشد؛ یا اگر معلم دانش آموز را از پرسیدن از چیزهای ریز و کم ارزش منع کرد که برای وی اولویتی ندارند، و سؤالات دیگر برای وی اهمیت بیشتری دارند؛ یا اینکه دانش آموز را از مطرح کردن سؤالهای بیربط با موضوعِ درس، نهی کرد؛ در تمامی این موارد، باید به سخنِ معلم گوش کند و از وی اطاعت نماید. 23- جایز بودن سفر دریایی، در حالتی که از آن ترسی نباشد. 24- فردی که فراموشکار است، به خاطر فراموشکاریاش مورد مؤاخذه قرار نمیگیرد؛ نه در حق خداوند و نه درحق بندگان؛ زیرا فرمود: (﴿لَا تُؤَاخِذۡنِي بِمَا نَسِيتُ﴾) به سبب آنچه که فراموش کردهام، مرا مؤاخذه مکن. 25- انسان باید در رفتار با مردم، گذشت را پیشه نماید و بر آنان سخت نگیرد؛ و شایسته نیست که آنها را به انجام چیزی مکلف کند، که توان آن را ندارند، یا بر آنها دشوار است؛ زیرا چنین کاری، باعث نفرت و خسته شدن میگردد. بلکه آنچه را که آسان است، پیشه کند تا کار آسان شود. 26- احکام، بر ظاهر امور صادر میشود؛ و احکام دنیوی در رابطه با مالها و خونها و غیر از آن، به ظاهر این امور بستگی دارد؛ زیرا موسی -علیه السلام- بر خضر اعتراض کرد که چرا کشتی را سوراخ نمودی، و نیز به کشتن کودک اعتراض کرد، و این کارها به ظاهر، منکر هستند. و چنانچه موسی در جایی این مسایل را میدید، نمیتوانست سکوت کند، بنابراین بلافاصله حکم نمود، وبه این موضوع که او با خضر همراه است و باید شکیبایی ورزد و اعتراض نکند، توجه نکرد. 27- از جمله چیزهایی که از این داستان ثابت میشود، قاعدۀ مهم و بزرگی است، و آن این است که «شر بزرگ با شر کوچک دفع میشود» و از میان دو مصلحت، هر کدام که بزرگتر است، باید لحاظ شود؛ و آنکه مهمتر است، باید رعایت گردد. کشتن کودک، شر است؛ اما زنده ماندن وی که سبب منحرف گرداندن پدر ومادرش از دینشان میشود، شر بزرگتری است؛ و زنده ماندن کودک و نکشتن او، گرچه کار خوبی بهنظر میآید، اما اینکه دین پدر ومادرش مصون بماند، از آن بهتر است؛ پس بدین خاطر، خضر او را کشت. فروع بیشمار دیگری نیز تحت این قاعده وجود دارد. پس براین اساس، باید مصلحتها و مفاسد را از هم تشخیص داد. 28- نیز قاعدۀ بزرگ دیگری از این داستان آموخته میشود، و آن این است که تصرف انسان در مال دیگری، اگر در قالب مصلحت و دورکردن ضرر و زیان باشد، جایز است، اگر چه بدون اجازه باشد؛ و گرچه به سبب عمل او، برخی از این مال تلف شود؛ همچنانکه خضر، کشتی را سوراخ کرد تا معیوب شود، تا پادشاه ستمگر آن را غصب نکند. بنابراین اگر خانه یا مالِ انسانی دچار حریق شد، یا در معرض غرق شدن قرار گرفت؛ و تلف کردن بخشی از مال، یا خراب کردن قسمتی از خانه، باعث سلامتیِ بخشی از آن میشد، برای انسان جایز است که چنین کند؛ بلکه باید چنین کند تا مال محفوظ بماند. همچنین اگر ستمگری خواست مال را به زور بگیرد، و خیرخواهی بخشی از مال را به او داد تا بقیه نجات یابد، جایز است، گرچه بدون اجازۀ مالک باشد. 29- کار در دریا جایز است، همانطور که در خشکی جایزاست، به دلیل اینکه فرمود: (﴿يَعۡمَلُونَ فِي ٱلۡبَحۡرِ﴾) در دریا کار میکنند، و کار آنان را ناپسند ندانست. 30- مستمند، گاهی اوقات دارای مالی میباشد که او را کفایت نمیکند؛ و با داشتن این مال، از مستمندی بیرون نمیآید؛ زیرا خداوند خبر از مستمندانی داده است که کشتی داشتند. 31- کشتن انسان، یکی از بزرگترین گناهان است؛ زیرا در مورد کشتن کودک فرمود: (﴿لَّقَدۡ جِئۡتَ شَيۡٔٗا نُّكۡرٗا﴾) به راستی که کار زشتی انجام دادی. 32- کشتن از روی قصاص، کار زشت و ناپسندی نیست؛ زیرا خداوند میفرماید: (﴿بِغَيۡرِ نَفۡسٖ﴾) . 33- خداوند، بندۀ صالح و فرزندانش را محافظت مینماید. 34- خدمت کردن به نیکوکاران و بستگانشان، از خدمت به دیگران بهتر است؛ زیرا علت بیرون آوردن گنج، و تعمیر کردن دیوار، این بود که پدر آن دو یتیم، مرد صالح و پارسایی بود. 35- در بهکار بردن کلمات، ادب الهی را باید رعایت نمود؛ زیرا خضر، معیوب و سوراخ کردن کشتی را به خودش نسبت داد و گفت: خواستم آنرا معیوب سازم؛ ولی خوبی را به خداوند نسبت داد و گفت: (﴿فَأَرَادَ رَبُّكَ أَن يَبۡلُغَآ أَشُدَّهُمَا وَيَسۡتَخۡرِجَا كَنزَهُمَا رَحۡمَةٗ مِّن رَّبِّكَ﴾) و پروردگارت خواست آن دو کودک، به نهایت رشدشان برسند و گنج خود را بیرون بیاورند، و این مرحمت پروردگارت بود. چنانکه ابراهیم -علیه السلام- گفت:﴿وَإِذَا مَرِضۡتُ فَهُوَ يَشۡفِينِ﴾ و هرگاه بیمار شوم، او مرا شفا میدهد. و جنها گفتند:﴿وَأَنَّا لَا نَدۡرِيٓ أَشَرٌّ أُرِيدَ بِمَن فِي ٱلۡأَرۡضِ أَمۡ أَرَادَ بِهِمۡ رَبُّهُمۡ رَشَدٗا﴾ و ما نمیدانیم که برای اهل زمین شری خواسته شده، یا پروردگارشان صلاح آنها را خواسته است؟ با اینکه هر کاری با تقدیر و قضای الهی انجام میشود، اما در تمام این موارد، بدی به خداوند نسبت داده نشده است. 36- همسفر نباید به هیچ وجه از همراهش جدا شود، و او را رها کند؛ و هر وقت خواست از او جدا شود، باید از همراهیاش عذر بخواهد، آن طور که خضر با موسی چنین کرد. 37- موافقت با دوست، و همسویی با او، در غیر از امور ممنوع، چیزی است مطلوب، و سبب بقای دوستی و همسفری و محکم شدن آن میگردد، همانطور که عدم موافقت، سبب قطع شدن رفاقت و همراهی میشود. 38- همانا قضایایی را که خضر اجرا نمود، تقدیرات محض خداوند بود که خداوند آنها را اجرا نمود و بردست این بندۀ صالح عملی کرد تا بندگان بدینوسیله در هر کار و قضیهای بر الطاف او استدلال کنند، و اینکه بدانند خداوند کارهایی را بر بنده مقدر میکند که جداً آنها را ناپسند میدارد، اما خیر و صلاح دین او در آنهاست؛ همچنانکه در قضیۀ پسر بچه چنین بود؛ و یا خیر و صلاح دنیای او در آن است، همچنانکه در قضیۀ کشتی روی داد. پس خداوند نمونههایی از لطف و کرم خود را بر آنان نشان داد تا هدف از تقدیرات ناگوار خدا را بشناسند، و به آن خشنود گردند.
الكهف 18:82
وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِفَتَاهُ لَا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُبًا و به ياد آور آنگاه که موسي به جوان [همراه] خود گفت: پيوسته به پيش مي روم تا اينکه به محل برخورد دو دريا برسم، يا اينکه روزگاران زيادي را بپيماييم» فَلَمَّا بَلَغَا مَجْمَعَ بَيْنِهِمَا نَسِيَا حُوتَهُمَا فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ سَرَبًا پس هنگامي که به محل تلاقي دو دريا رسيدند ماهي شان را فراموش کردند، و ماهي راهش را سرازير به دريا پيش گرفت. فَلَمَّا جَاوَزَا قَالَ لِفَتَاهُ آتِنَا غَدَاءنَا لَقَدْ لَقِينَا مِن سَفَرِنَا هَذَا نَصَبًا و هنگامي که [از آنجا] گذشتند به خدمتکارش گفت: «صبحانۀ ما را برايمان بياور، به درستي که در اين سفرمان دچار خستگي و رنج زيادي شده ايم». قَالَ أَرَأَيْتَ إِذْ أَوَيْنَا إِلَى الصَّخْرَةِ فَإِنِّي نَسِيتُ الْحُوتَ وَمَا أَنسَانِيهُ إِلَّا الشَّيْطَانُ أَنْ أَذْكُرَهُ وَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ عَجَبًا [خدمتکارش] گفت: «به ياد داري وقتي را که به آن صخره پناه جستيم، همانا من ماهي را از يادبردم، و جز شيطان آن را از خاطرم نبرد، پس ماهي به طور شگفت انگيزي راه خود را در دريا پيش گرفت. قَالَ ذَلِكَ مَا كُنَّا نَبْغِ فَارْتَدَّا عَلَى آثَارِهِمَا قَصَصًا [موسي] گفت: «اين همان بود که ما مي جستيم» . پس جستجو کنان ردپاي خود را گرفته و برگشتند. فَوَجَدَا عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا پس بنده اي از بندگان ما را يافتند که از نزد خود رحمتي به او داده و از جانب خويش علمي به او آموخته بوديم. قَالَ لَهُ مُوسَى هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلَى أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا موسي بدو گفت:«آيا تو را پيروي کنم به اين شرط که از آنچه به تو آموخته شده و مايۀ رشد است به من بياموزي». قَالَ إِنَّكَ لَن تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا گفت:«تو هرگز نمي تواني همپاي من شکيبايي ورزي» وَكَيْفَ تَصْبِرُ عَلَى مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا و چگونه مي تواني در برابر چيزي که از راز و رمز آن آگاه نيستي شکيبايي کني؟ قَالَ سَتَجِدُنِي إِن شَاء اللَّهُ صَابِرًا وَلَا أَعْصِي لَكَ أَمْرًا [موسي] گفت: «اگر خداوند بخواهد مرا شکيبا خواهي يافت و در هيچ کاري از تو نافرماني نمي کنم». قَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِي فَلَا تَسْأَلْنِي عَن شَيْءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْرًاگفت:«اگر از من پيروي مي کني، دربارۀ چيزي از من مپرس، تا آنکه خودم از آن با تو سخن بگويم». فَانطَلَقَا حَتَّى إِذَا رَكِبَا فِي السَّفِينَةِ خَرَقَهَا قَالَ أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا لَقَدْ جِئْتَ شَيْئًا إِمْرًا پس به راه افتادند تا آنکه سوار کشتي شدند،[ خضر] آن را سوراخ کرد. [موسي] گفت: «آيا آن را سوراخ کردي تا سرنشينان را غرق کني؟ بي گمان کار بسيار بدي کردي» قَالَ أَلَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَن تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا [خضر] گفت: «آيا نگفته بودم که تو هرگز نمي تواني همراه من شکيبايي کني؟» قَالَ لَا تُؤَاخِذْنِي بِمَا نَسِيتُ وَلَا تُرْهِقْنِي مِنْ أَمْرِي عُسْرًا [موسي ] گفت: «مرا به خاطر آنچه فراموش کردم بازخواست مکن، و درکارم بر من سخت مگير». فَانطَلَقَا حَتَّى إِذَا لَقِيَا غُلَامًا فَقَتَلَهُ قَالَ أَقَتَلْتَ نَفْسًا زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَّقَدْ جِئْتَ شَيْئًا نُّكْرًا پس به راه خود ادامه دادند، آنگاه که به نوجواني برخورد کردند و [خضر] او را کشت. [موسي] گفت: «آيا انسان بي گناه و پاکي را کشتي؟ بي گمان کار زشت و نا پسندي کردي» قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكَ إِنَّكَ لَن تَسْتَطِيعَ مَعِي صَبْرًا[خضر] گفت: «مگر به تو نگفتم که همانا تو با من توان شکيبايي را نخواهي داشت» قَالَ إِن سَأَلْتُكَ عَن شَيْءٍ بَعْدَهَا فَلَا تُصَاحِبْنِي قَدْ بَلَغْتَ مِن لَّدُنِّي عُذْرًا [موسي] گفت: «اگر بعد از اين از تو دربارۀ چيزي پرسيدم، با من همراهي مکن، بي گمان از سوي من معذور هستي». فَانطَلَقَا حَتَّى إِذَا أَتَيَا أَهْلَ قَرْيَةٍ اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا فَأَبَوْا أَن يُضَيِّفُوهُمَا فَوَجَدَا فِيهَا جِدَارًا يُرِيدُ أَنْ يَنقَضَّ فَأَقَامَهُ قَالَ لَوْ شِئْتَ لَاتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْرًا پس به راه خود ادامه دادند تا به روستياي رسيدند، از اهالي آن غذا خواستند ، ولي آنان از مهمان کردن آن دو خودداري ورزيدند، و در آن جا ديواري يافتند که مي خواست بيفتد، پس [خضر] آن را راست [ و درست] کرد ، [موسي] گفت: «اگر مي خواستي مي توانستي در برابر اين کار مزدي بگيري». قَالَ هَذَا فِرَاقُ بَيْنِي وَبَيْنِكَ سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْوِيلِ مَا لَمْ تَسْتَطِع عَّلَيْهِ صَبْرًا [خضر] گفت: « اين [ديگر زمان] جدايي من و توست، من تو را از حکمت و راز کارهايي که در برابر آن نتوانستي شکيبايي کني آگاه مي سازم. أَمَّا السَّفِينَةُ فَكَانَتْ لِمَسَاكِينَ يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ فَأَرَدتُّ أَنْ أَعِيبَهَا وَكَانَ وَرَاءهُم مَّلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْبًا اما آن کشتي از آن مستمنداني بود که در دريا کار مي کردند، و [من] خواستم آن را معيوب سازم، چون سر راهشان پادشاهي بود که هر کشيت [سالمي] را غصب مي کرد. وَأَمَّا الْغُلَامُ فَكَانَ أَبَوَاهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشِينَا أَن يُرْهِقَهُمَا طُغْيَانًا وَكُفْرًا و اما آن نوجوان، پدر ومادرش با ايمان بودند، پس ترسيديم که سرکشي و کفر را به آنها تحميل کند. فَأَرَدْنَا أَن يُبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَيْرًا مِّنْهُ زَكَاةً وَأَقْرَبَ رُحْمًا پس خواستيم که پروردگارشان بهجاي او فرزند پاکتر و مهربان تري به ايشان عطا فرمايد. وَأَمَّا الْجِدَارُ فَكَانَ لِغُلَامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَكَانَ تَحْتَهُ كَنزٌ لَّهُمَا وَكَانَ أَبُوهُمَا صَالِحًا فَأَرَادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغَا أَشُدَّهُمَا وَيَسْتَخْرِجَا كَنزَهُمَا رَحْمَةً مِّن رَّبِّكَ وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي ذَلِكَ تَأْوِيلُ مَا لَمْ تَسْطِع عَّلَيْهِ صَبْرًا و اما ديوار از آن دو کودک يتيم بود، وزير ديوار گنجي وجود داشت که مال ايشان بود،و پدرشان [مردي] نيکوکار بود و پروردگارت خواست که آن دو به سن بلوغ برسند و گنج خود را بيرون بياورند و من به دستورخود اين کارها را نکردم، اين است تأويل آنچه که نتوانستي بر آن شکيبايي ورزي.
(60) خداوند متعال از پیامبرش موسی ـعلیه السلامـ و از شدت علاقهمندی او به خیر و طلب علم و دانش خبر میدهد. او به جوان همراهش که خدمتگزارش بود و در سفر و اقامت همواره با او بود، ـ و آن جوان یوشع بن نون بود ـ ، گفت: (﴿لَآ أَبۡرَحُ حَتَّىٰٓ أَبۡلُغَ مَجۡمَعَ ٱلۡبَحۡرَيۡنِ﴾) همواره در سفر خواهم بود گرچه دچار مشقت و سختی بشوم تا اینکه به محل برخورد دو دریا برسم. و آن جایی بود که خداوند به موسی وحی کرده بود. در آنجا یکی از بندگان دانشمند را خواهد دید که دانش فراوانی دارد که وی آن دانش وعلم را ندارد. (﴿أَوۡ أَمۡضِيَ حُقُبٗا﴾) یا اینکه مسافتی طولانی را بپیمایم؛ یعنی شوق و علاقه به دانش، موسی را واداشت تا این سخن را به خدمتگزارش بگوید. واین تصمیمِ قاطع او بود، بنابراین تصمیم خود را عملی کرد.
(61) (﴿فَلَمَّا بَلَغَا مَجۡمَعَ بَيۡنِهِمَا﴾) و چون موسی و جوانی که همراهش بود، به محل تلاقی دو دریا رسیدند، (﴿نَسِيَا حُوتَهُمَا﴾) ماهیشان را فراموش کردند.آنها ماهی به همراه داشتند تا از آن بخورند. و به موسی وعده داده شده بود هرجا که ماهی را گم کرد، بندهای که در طلبش میباشی، همان جا میباشد. آنها ماهی را فراموش کردند، و ماهی در دریا راه خود را درپیش گرفت و به درون دریا خزید. و این از معجزات بود. مفسران گفتهاند: چون موسی و همراهش به آنجا رسیدند، آب دریا به ماهیای که توشۀ خود کرده بودند، اصابت کرد؛ و ماهی به حکم خداوند، به درون دریا خزید و به حیوانات زندۀ دریا پیوست.
(62) و هنگامی که موسی و خدمتکارش از محل تلاقی دو دریا گذشتند و دور شدند، موسی به خدمتکارش گفت: (﴿ءَاتِنَا غَدَآءَنَا لَقَدۡ لَقِينَا مِن سَفَرِنَا هَٰذَا نَصَبٗا﴾) صبحانۀ ما را برایمان بیاور. واقعاً در این سفرمان ـ که عبارت بود از دور شدن از محل تلاقی دو دریا ـ خسته شدهایم؛ زیرا راه درازی را که تا رسیدن به محل تلاقی دو دریا پیموده بودند، آنان را خسته نکرده بود. و این از نشانههایی بود که موسی را راهنمایی کرد که آنچه به دنبالش هست، در اینجا میباشد. نیز علاقهای که برای رسیدن بدانجا داشت، راه را برای آنها آسان کرد؛ اما آنگاه که از مقصد خود گذشتند ودور شدند، احساس خستگی کردند.
(63) و زمانی که موسی این سخن را به جوان همراهش گفت، جوان به او گفت: (﴿أَرَءَيۡتَ إِذۡ أَوَيۡنَآ إِلَى ٱلصَّخۡرَةِ﴾) آیا به یاد نمیآوری آنگاه که شب ما را در کنار آن صخرۀ معروف در میان دو دریا پناه داد (﴿فَإِنِّي نَسِيتُ ٱلۡحُوتَ وَمَآ أَنسَىٰنِيهُ إِلَّا ٱلشَّيۡطَٰنُ﴾) همانا من ماهی را از یاد بردم، و جز شیطان آن را از خاطرم نبرد، (﴿وَٱتَّخَذَ سَبِيلَهُۥ فِي ٱلۡبَحۡرِ عَجَبٗا﴾) و جزو شگفتیها این بود که ماهی وارد بحر شد و در درون آن خزید. مفسرین گفتهاند: راهی را که ماهی در دریا درپیش گرفت، پشتِ سر او تبدیل به تونل میگشت و این امر برای موسی و خدمتکارش شگفت انگیز بود. و هنگامی که خدمتکارش این سخنرا گفت، و خداوند به وی وعده داده بود که هرجا ماهیرا گم کند، همان جا خضررا خواهد دید، موسی فرمود:
(64) (﴿ذَٰلِكَ مَا كُنَّا نَبۡغِ﴾) این همان چیزی است کهما میخواستیم، (﴿فَٱرۡتَدَّا عَلَىٰٓ ءَاثَارِهِمَا قَصَصٗا﴾) پس جستجوکنان بر ردپاهای خود بازگشتند؛ یعنی ردپاهای خودرا به سوی جایی که ماهیرا فراموش کرده بودند، در پیش گرفته و بازگشتند؛
(65) و چون به آنجا رسیدند، بندهای از بندگان مارا یافتند و او خضر، آن بندۀ صالح بود. و طبق قول صحیح پیامبر نبوده است. (﴿ءَاتَيۡنَٰهُ رَحۡمَةٗ مِّنۡ عِندِنَا﴾) خداوند رحمت ویژهای به او داده بود که به سبب آن، دانش و علمش زیاد شده و کردارش نیکو گشته بود. (﴿وَعَلَّمۡنَٰهُ مِن لَّدُنَّا عِلۡمٗا﴾) و از جانب خویش علمی به او آموخته بودیم. و علم و دانشی به او داده شده بود که موسی از آن برخوردار نبود، گر چه موسی در بیشتر چیزها از او عالمتر بود، به ویژه در علوم ایمانی و اصولی؛ زیرا موسی از پیامبران اولوالعزمی است که خداوند آنها را در علم و عمل و غیره بر سایر مخلوقات برتری داده بود. و هنگامی که موسی به او رسید، در قالب پیشنهاد، و بسیار مؤدبانه خواستهاش را مطرح کرد و گفت:
(66) (﴿هَلۡ أَتَّبِعُكَ عَلَىٰٓ أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمۡتَ رُشۡدٗا﴾) آیا میپذیری که من همراه تو شوم و از تو پیروی کنم، بدان شرط که از آنچه خداوند به تو آموخته است به من بیاموزی، تا مایۀ صلاح و رشد و هدایت من شود، و در این قضایا حق را به وسیلۀ آن بشناسم؟ خداوند الهام و کرامتی فراوان به خضر داده بود که به وسیلۀ آن، چیزهای زیادی که حتی برای موسی پنهان و پوشیده بود، میدانست.
(67) پس خضر به موسی گفت: از اینکه با من همراه شوی، امتناع نمیورزم، اما (﴿لَن تَسۡتَطِيعَ مَعِيَ صَبۡرٗا﴾) تو هرگز توان شکیبایی با من را نداری؛ یعنی تو نمیتوانی از من پیروی کنی و همراه من بایستی؛ زیرا کارهایی میبینی که به ظاهر منکر و نادرست میباشند و در باطن چنین نیستند، و تو نمیتوانی این کارها را مشاهده و تحمل کنی. بنابراین گفت:
(68) (﴿وَكَيۡفَ تَصۡبِرُ عَلَىٰ مَا لَمۡ تُحِطۡ بِهِۦ خُبۡرٗا﴾) چگونه میتوانی در برابر چیزی شکیبایی کنی که ظاهر و باطن و هدف و سرانجام آن را نمیدانی؟
(69) پس موسی گفت: (﴿سَتَجِدُنِيٓ إِن شَآءَ ٱللَّهُ صَابِرٗا وَلَآ أَعۡصِي لَكَ أَمۡرٗا﴾) اگر خداوند بخواهد، مرا شکیبا خواهی یافت و در هیچ کاری از تو نافرمانی نمیکنم. البته این تصمیم موسی بود، قبل از اینکه موردی پیش آید و مورد امتحان قرار گیرد؛ اما عزم و اراده چیزی است، و وجود صبر چیزی دیگر. بنابراین در میدان عمل صبر نکرد و شکیبایی نورزید.
(70) پس در این هنگام خضر به او گفت: (﴿فَإِنِ ٱتَّبَعۡتَنِي فَلَا تَسَۡٔلۡنِي عَن شَيۡءٍ حَتَّىٰٓ أُحۡدِثَ لَكَ مِنۡهُ ذِكۡرٗا﴾) اگر از من پیروی کردی دربارۀ چیزی که انجام میدهم اما در نظرت ناپسند میباشد، از من مپرس و اعتراض مکن و بگذار تا خودم در زمانی مناسب راجع به آن برایت سخن بگویم و تو را از آن آگاه سازم. پس خضر، موسی را از سؤال کردن بازداشت، و به وی وعده داد که او را از حقیقتِ کار آگاه خواهد کرد.
(71) (﴿فَٱنطَلَقَا حَتَّىٰٓ إِذَا رَكِبَا فِي ٱلسَّفِينَةِ خَرَقَهَا﴾) موسی و خضر به راه افتادند تا آنگاه سوار کشتی شدند. خضر تختهای از تختههای کشتی را بیرون آورد، و از این کار هدفی داشت، و آن را در آخر کار برایش بیان میکرد. اما موسی صبر نکرد، چون این کار را منکر و زشت میپنداشت؛ زیرا سوراخ کردن کشتی، باعث معیوب شدن آن، و سبب غرق شدن سرنشینانش میشد. بنابراین موسی گفت: (﴿أَخَرَقۡتَهَا لِتُغۡرِقَ أَهۡلَهَا لَقَدۡ جِئۡتَ شَيًۡٔا إِمۡرٗا﴾) آیا کشتی را سوراخ کردی تا سرنشینانش را غرق کنی؟! واقعاً کار بسیار بدی کردی. و این بدان خاطر بود که موسی صبر نداشت.
(72) پس خضر به او گفت: (﴿أَلَمۡ أَقُلۡ إِنَّكَ لَن تَسۡتَطِيعَ مَعِيَ صَبۡرٗا﴾) آیا نگفته بودم که تو هرگز نمیتوانی همراه من شکیبایی کنی؟ یعنی همانطور شد که به تو گفته بودم، و اینجا موسی فراموش کرده بود که نباید چیزی بگوید. بنابراین گفت:
(73) (﴿لَا تُؤَاخِذۡنِي بِمَا نَسِيتُ وَلَا تُرۡهِقۡنِي مِنۡ أَمۡرِي عُسۡرٗا﴾) سخت نگیر و مرا ببخش؛ زیرا این کار را از روی فراموشی کردم، پس در ابتدای کار مرا بازخواست مکن. موسی به تقصیر خویش اقرار کرد و عذرخواهی نمود؛ و به خضر گفت، شایسته نیست که بر همراهت سخت بگیری، بنابراین خضر از او درگذشت.
(74) (﴿فَٱنطَلَقَا حَتَّىٰٓ إِذَا لَقِيَا غُلَٰمٗا فَقَتَلَهُۥ﴾) موسی و خضر همچنان به راه خود ادامه دادند تا آنگاه که به کودکی رسیدند و خضر او را کشت. موسی به شدت خشمگین شد، آنگاه که دید خضر نوجوان بیگناهی را کشت. پس غیرت دینیاش بهجوش آمد و (﴿قَالَ أَقَتَلۡتَ نَفۡسٗا زَكِيَّةَۢ بِغَيۡرِ نَفۡسٖ لَّقَدۡ جِئۡتَ شَيۡٔٗا نُّكۡرٗا﴾) گفت: «آیا انسان بیگناه و پاکی را کشتی؟ بیگمان کار زشت و ناپسندی کردی.» و چه کاری زشتتر از کشتن کودکی است که هیچ گناهی نکرده، و هیچ کسی را نکشته است؟! در حادثۀ اول، موسی از روی فراموشی از خضر سؤال کرد، ولی در اینجا فراموش نکرد، بلکه توان و شکیبایی را نداشت.
(75) بنابراین خضر او را مورد ملامت و نکوهش قرار داد. و به او یادآور شد که (﴿أَلَمۡ أَقُل لَّكَ إِنَّكَ لَن تَسۡتَطِيعَ مَعِيَ صَبۡرٗا﴾) مگر به تو نگفتم توان شکیبایی با من را نخواهی داشت؟!
(76) موسی به او گفت: (﴿إِن سَأَلۡتُكَ عَن شَيۡءِۢ بَعۡدَهَا﴾) اگر بعد از این دوباره از تو دربارۀ چیزی پرسیدم، (﴿فَلَا تُصَٰحِبۡنِيۖ قَدۡ بَلَغۡتَ مِن لَّدُنِّي عُذۡرٗا﴾) با من همراهی مکن؛ زیرا تو معذور خواهی بود، و میتوانی از من جدا شوی.
(77) (﴿فَٱنطَلَقَا حَتَّىٰٓ إِذَآ أَتَيَآ أَهۡلَ قَرۡيَةٍ ٱسۡتَطۡعَمَآ أَهۡلَهَا﴾) بهراه خود ادامه دادند تا بهروستایی رسیدند، و از اهالی آن غذا خواستند، (﴿ فَأَبَوۡاۡ أَن يُضَيِّفُوهُمَا فَوَجَدَا فِيهَا جِدَارٗا يُرِيدُ أَن يَنقَضَّ فَأَقَامَهُۥ﴾) ولی اهالی آن روستا از مهمان کردن آن دو خودداری کردند. و در آنجا دیواری یافتند که میخواست بیفتد و منهدم شود، پس خضر آن را از نو ساخت. پس موسی به او گفت: (﴿لَوۡ شِئۡتَ لَتَّخَذۡتَ عَلَيۡهِ أَجۡرٗا﴾) اگر میخواستی، میتوانستی در برابر این کار از اهالی این آبادی که ما را مهمانی نکردند ـ با اینکه ضیافت ما بر آنان واجب بود ـ مزد بگیری، ولی تو بدون مزدگرفتن، دیوار را ساختی! پس در این هنگام، موسی به آنچه گفته بود، وفادار نماند و خضر از او عذر خواست و به وی گفت:
(78) (﴿هَٰذَا فِرَاقُ بَيۡنِي وَبَيۡنِكَ﴾) تو بر خودت شرط گذاشتی، و اینک عذری نداری، و جایی برای همراهی نمانده است. (﴿سَأُنَبِّئُكَ بِتَأۡوِيلِ مَا لَمۡ تَسۡتَطِع عَّلَيۡهِ صَبۡرًا﴾) و من تو را از حکمت و راز کارهایی که در برابر آن نتوانستی شکیبایی ورزی، آگاه میسازم؛ یعنی تو را از آنچه که بر من خُرده میگرفتی، آگاه میکنم؛ و به تو خبر میدهم که از این کارها چه اهدافی داشتهام؛ و اینکه اگر این کارها را انجام نمیدادم، عاقبت و سرنوشت این موارد سه گانه چه میشد؟
(79) (﴿أَمَّا ٱلسَّفِينَةُ فَكَانَتۡ لِمَسَٰكِينَ يَعۡمَلُونَ فِي ٱلۡبَحۡرِ﴾) کشتیای که من آن را سوراخ کردم، متعلق به گروهی از مستمندان بود که با آن در دریا کار میکردند، و باید نسبت به آنها دلسوز و مهربان بود، از این روی (﴿فَأَرَدتُّ أَنۡ أَعِيبَهَا وَكَانَ وَرَآءَهُم مَّلِكٞ يَأۡخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصۡبٗا﴾) خواستم کشتی را سوراخ کنم تا عیبی داشته باشد، و از دستِ آن پادشاه ستمگر نجات یابد؛ زیرا آنها بر پادشاه ستمگری عبور میکردند که هر کشتی سالمی را غصب میکرد.
(80) (﴿وَأَمَّا ٱلۡغُلَٰمُ فَكَانَ أَبَوَاهُ مُؤۡمِنَيۡنِ فَخَشِينَآ أَن يُرۡهِقَهُمَا طُغۡيَٰنٗا وَكُفۡرٗا﴾) و اما نوجوانی که او را کشتم، پدر و مادرش با ایمان بودند، و چنین مقدر شده بود که اگر این کودک بزرگ شود، آنان را به سرکشی و کفر بکشاند؛ و آنها یا به خاطر محبت او به کفر کشیده میشدند، و یا نیازی که به او داشتند، آنها را به کفر و سرکشی وادار میکرد؛ و من چون از این امر آگاه بودم، او را کشتم تا دین پدر و مادرش در امان بماند. و این کار، فایدهای بزرگ در بر دارد. گرچه به ظاهر، کشتنِ فرزندشان، نوعی بدی کردن درحق آنهاست؛ و با کشته شدنِ فرزندشان، نسل آنها از بین میرود، اما خداوند به آنها فرزندی بهتر از این خواهد داد. بنابراین فرمود:
(81) (﴿فَأَرَدۡنَآ أَن يُبۡدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَيۡرٗا مِّنۡهُ زَكَوٰةٗ وَأَقۡرَبَ رُحۡمٗا﴾) خواستیم که پروردگارشان به جای او، فرزندی صالح و پاک که پیوند خویشاوندی را برقرار دارد، به آنان عطا فرماید؛ زیرا کودکی که کشته شد، اگر به سن رشد میرسید، به شدت از فرمان آنها سرپیچی مینمود، و چه نافرمانی بزرگتر از اینکه آنان را به کفر و سرکشی وادار کند!
(82) (﴿وَأَمَّا ٱلۡجِدَارُ فَكَانَ لِغُلَٰمَيۡنِ يَتِيمَيۡنِ فِي ٱلۡمَدِينَةِ وَكَانَ تَحۡتَهُۥ كَنزٞ لَّهُمَا وَكَانَ أَبُوهُمَا صَٰلِحٗا﴾) و اما آن دیوار که آن را بدون مزد برپا داشتم، از آنِ دو کودک یتیم در شهر بود، و زیرِ دیوار، گنجی وجود داشت که مالِ ایشان بود، و پدرشان مرد صالح و نیکوکاری بود، و از آنجا که کوچک بودند و پدر نداشتند و پدرشان پارسا و نیکوکار بود، میبایست نسبت به آنان مهربانی و دلسوزی مینمودیم. (﴿فَأَرَادَ رَبُّكَ أَن يَبۡلُغَآ أَشُدَّهُمَا وَيَسۡتَخۡرِجَا كَنزَهُمَا﴾) و پروردگارت خواست آن دو کودک به نهایت رشدشان برسند، و گنج خود را بیرون بیاورند؛ یعنی بدین خاطر بود که دیوار را خراب کردم، و گنج آنها را بیرون آورده، و دیوار را بدون مزد، بازسازی نمودم. (﴿رَحۡمَةٗ مِّن رَّبِّكَ﴾) کاری که انجام دادم، رحمتی از جانب خداوند بود که به بندهاش خضر داده است. (﴿وَمَا فَعَلۡتُهُۥ عَنۡ أَمۡرِي﴾) و هیچکاری را، از سوی خودم و بر مبنای خواست و ارادۀ خودم، انجام ندادهام، بلکه این، از رحمت خداوند، و به دستور وی میباشد. (﴿ذَٰلِكَ﴾) آنچه برایت بیان و تفسیر نمودم، (﴿تَأۡوِيلُ مَا لَمۡ تَسۡطِع عَّلَيۡهِ صَبۡرٗا﴾) راز و رمز کارهایی بود که آنها را برنتابیدی. این داستان زیبا و مهم، فواید و احکام و قواعد زیادی را در بردارد که به یاری خداوند برخی از آنها را به آگاهی شما میرسانیم. 1- در این داستان، به فضیلت علم، و رخت سفر بر بستن برای طلب علم، واینکه علم از همۀ امور مهمتر است، اشاره شده است. موسی مسافتی طولانی را طی نمود و در پیِ کسب علم، مرارتها چشید، و به ماندن در نزد بنیاسرائیل، و تعلیم و راهنمایی آنها اکتفا نکرد، و به منظور افزودن بر دانش خود، راه سفر را در پیش گرفت. 2- ابتدا باید به چیزی پرداخت که مهمتر است؛ زیرا فزونی علم و دانش، مهمتر از آن است که انسان به تعلیم مشغول شود بدون آنکه توشهای [وافر] از دانش داشته باشد، البته هردو کار را با هم انجام دادن، بهتر است. 3- میتوان در سفر و حضر، برای انجام کارها و آسایش بیشتر، از خدمتگزار استفاده کرد، چنانکه موسی چنین نمود. 4- مسافری که برای طلب علم یا جهاد و امثال آن رخت سفر بربسته است اگر مصلحت ایجاب کرد، میتواند هدف و مقصد خود را بیان کند؛ زیرا این کار از مخفی داشتنِ آن بهتر است، چون وقتی او اظهار میدارد که به کجا و برای چه میرود، میتواند برای آن خود را آماده نماید، و کار را از روی بینش انجام دهد، و جایگاه این عبادت بزرگ را برای دیگران بیان کند. چنانکه موسی گفت: (﴿حَتَّىٰٓ أَبۡلُغَ مَجۡمَعَ ٱلۡبَحۡرَيۡنِ أَوۡ أَمۡضِيَ حُقُبٗا﴾) [من هرگز] از پای نمینشینم تا اینکه به محل برخورد دو دریا برسم، هرچند که مدت زمانی طولانی حرکت کنم. پیامبر صلی الله علیه وسلم نیز وقتی به جنگ تبوک رفت، اصحابش را خبر داد که به کجا میرود، با اینکه عادتش توریه و پنهانکاری بود، و این به مصلحت بستگی دارد. 5- شر، و اسباب آن را باید به شیطان نسبت داد؛ چرا که او ایجاد وسوسه میکند، و کارهای زشت را زیبا جلوه میدهد، گرچه همه چیز به تقدیر و قضای الهی انجام میشود؛ زیرا خدمتگزارِ موسی گفت: (﴿وَمَآ أَنسَىٰنِيهُ إِلَّا ٱلشَّيۡطَٰنُ أَنۡ أَذۡكُرَهُۥ﴾) و جز شیطان، [کسی] آن را از یاد من نبرد. 6- انسان میتواند از خستگی و گرسنگی یا تشنگی که طبیعتاً نفس دچار آن میشود، خبر دهد، به شرطی که در قالب اظهار نارضایتی از تقدیرِ الهی نبوده، بلکه بیان حقیقت باشد، به دلیل اینکه موسی گفت: (﴿لَقَدۡ لَقِينَا مِن سَفَرِنَا هَٰذَا نَصَبٗا﴾) به راستی که ما در این سفر، رنج بسیار دیدهایم. 7- مستحب است که خدمتگزارِ، هوشیار و فهمیده و زیرک باشد تا کاری را که از او خواسته میشود، بهطور کامل انجام دهد. 8- مستحب است انسان از خوراکی که خودش میخورد، به خدمتگزارش نیز بدهد، و با هم غذا بخورند؛ زیرا ظاهرِ گفتۀ موسی چنین است: (﴿ءَاتِنَا غَدَآءَنَا﴾) خوراکمانرا بیاور؛ یعنی هر دو با هم میخوردند. 9- به اندازهای که آدمی وظیفهاش را انجام دهد، به همان اندازه از سوی خدا یاری میشود؛ و کسی که طبق دستور خداوند کار کند، قطعاً از کمک و مساعدت الهی برخوردار میشود، به دلیل اینکه موسی فرمود: (﴿لَقَدۡ لَقِينَا مِن سَفَرِنَا هَٰذَا نَصَبٗا﴾) بهراستی که در این سفر بسیار خسته شدیم. (﴿هَٰذَا﴾) اشاره به مرحلهای از سفر است که طی آن از محل برخورد دو دریا گذشتند. و موسی از مرحلۀ اولِ سفر، با اینکه طولانی بود، شکایت نکرد؛ چون در حقیقت سفر، همان مرحلۀ اول بود، و اما در مرحلۀ دوم چنین به نظر میآید که بخشی از یک روز را در سفر بودهاند؛ چون آنها وقتی که در کنار صخرهای جای گرفتند، ماهی را گم کردند، و ظاهراً در کنارِ آن، شب را به سرآوردند و فردا حرکت کردند تا اینکه وقت ناهار رسید و موسی به خدمتگزارش گفت: (﴿ءَاتِنَا غَدَآءَنَا﴾) خوراکمان را بیاور. پس در این وقت، خدمتگزار به یاد آورد در جایی که مقصد آنها بوده است، آن را فراموش کرده است. 10- بندهای که موسی و خدمتگزارش با او ملاقات کردند، پیامبر نبود، بلکه بندهای صالح و نیکو کار بود؛ زیرا خداوند او را، بهعنوان یک بنده ذکر نموده، و اینکه به او علم داده و مورد مرحمت قرار داده است؛ و خداوند رسالت ونبوت او را ذکر نکرده است؛ و اگر او پیامبر بود، خداوند پیامبر بودنش را بیان میداشت، همچنانکه به پیامبر بودنِ غیرِ او، اشاره کرده است. و اما اینکه در آخر داستان گفته است: (﴿وَمَا فَعَلۡتُهُۥ عَنۡ أَمۡرِي﴾)و آن را به دستور خودم انجام ندادم، بر این دلالت نمیکند که او پیامبر است، بلکه بر الهام و احساس قلبی که غیر از پیامبران نیز از آن برخوردارند، دلالت مینماید، چنانکه خداوند متعال میفرماید:﴿وَأَوۡحَيۡنَآ إِلَىٰٓ أُمِّ مُوسَىٰٓ أَنۡ أَرۡضِعِيهِ﴾ و به مادر موسی الهام نمودیم که او را شیر بدهد. ﴿وَأَوۡحَىٰ رَبُّكَ إِلَى ٱلنَّحۡلِ أَنِ ٱتَّخِذِي مِنَ ٱلۡجِبَالِ بُيُوتٗا﴾ و به زنبور عسل الهام کردیم که در کوهها برای خودش خانه بسازد. 11- از این داستان استنباط میشود دانش و علمی که خداوند به بندگانش میآموزد، دو نوع است؛ یکی علمی است که بنده با کوشش و تلاش خود به دست میآورد، و نوع دوم علم لَدنی است که خداوند به هرکس از بندگانش که بخواهد، میبخشد؛ زیرا خداوند متعال فرموده است: (﴿وَعَلَّمۡنَٰهُ مِن لَّدُنَّا عِلۡمٗا﴾) و به او از جانب خود، علمی آموختیم. 12- در مقابلِ معلم، باید ادب را رعایت کرد و با بهترین صورت وی را مورد خطاب قرار داد؛ زیرا موسی -علیه السلام- گفت: (﴿هَلۡ أَتَّبِعُكَ عَلَىٰٓ أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمۡتَ رُشۡدٗا﴾) آیا از تو پیروی کنم، بدان شرط که از آنچه مایۀ رشد و صلاح است و به تو آموخته شده است، به من بیاموزی؟ موسی با مهربانی با او سخن گفت، و از ایشان اجازه خواست تا از وی بیاموزد، و اعتراف کرد که میخواهد از او یاد بگیرد، بهخلاف اهل جفا و تکبر؛ کسانی که در مقابل معلم، اظهار نمیکنند که به علم او نیازمندند، بلکه ادعا میکنند که آنها با او همکاری مینمایند، و حتی گاهی یکی از آنان چنین گمان میبرد که او معلم خود را تعلیم میدهد، در حالی که او بسیار نادان است؛ زیرا فروتنی در برابر معلم و اظهارِ نیاز به تعلیم او، مفیدترین چیز برای دانش آموز است. 13- فردی که میخواهد چیزی از کسی یاد بگیرد که مقامش از او پایین تر است، باید در مقابل او فروتن باشد، زیرا ـ بدون شک ـ موسی از خضر برتر بود. 14- عالم فاضلی که در بخشی از زمینهها آگاهی لازم را ندارد، باید از کسی که در آن مهارت دارد، یاد بگیرد، هرچند که تا حد زیادی از نظر علم، از او پایینتر با شد. موسی ـ علیه السلام ـ از پیامبرانِ اولوالعزم بود، کسانی که خداوند به آنها علم و دانشی عطا فرموده که به دیگران نداده است. اما در این زمینۀ خاص، خضر چیزهایی میدانست که موسی فاقد آن بود، بنابراین موسی علاقه داشت از او یاد بگیرد. پس اگر فقیهِ محدث، در علمِ صرف یا نحو یا دیگر علوم کمبود داشت، باید از کسی که درآن زمینهها ماهر است، یاد بگیرد، گرچه آن فرد، محدث و فقیه نباشد. 15- علم و دیگر فضائل را باید به خدا نسبت داد؛ و باید اعتراف کرد که خداوند آن را داده است، و شکر خداوند را برآن به جای آورد؛ زیرا موسی گفت: (﴿تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمۡتَ﴾) مرا بیاموزی از آنچه که خداوند به تو آموخته است. 16- علم مفید، علمی است که انسان را به سوی خیر و خوبی راهنمایی کند. پس هر علم و دانشی که آدمی را به راه خیر هدایت کند و از راه بد باز بدارد، یا وسیلهای برای رسیدن به خیر، و دور شدن از زیان باشد، مفید است، و غیر از این، هرچه باشد، یا مضر است و یا [حداقل] فایدهای در آن نیست، به دلیل اینکه فرمود: (﴿أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمۡتَ رُشۡدٗا﴾) از آنچه که مایۀ رشد و صلاح است و به تو آموخته شده، به من بیاموزی. 17- کسی که توانایی همراهی با عالم را نداشته باشد و براین کار ثابت قدم نباشد، شایستگی فراگیری علم را ندارد؛ زیرا هرکس که صبر و شکیبایی نداشته باشد، بسیاری از مسایل علمی را از دست میدهد؛ و هر کس که اهل صبر و شکیبایی باشد، هر کاری که برای آن کوشش نماید، بهدست خواهد آورد؛ به دلیل اینکه خضر ضمن بیان مانعی که موسی به سبب آن نمیتوانست از وی یاد بگیرد، از همراهی با او معذرت خواست، و آن مانع این بود که او نمیتوانست بر همراهیاش شکیبایی ورزد. 18- بزرگترین عامل صبر و شکیبایی بر کاری که انسان به انجام آن دستور داده شده است، آگاه بودن از جزئیات آن است؛ زیرا کسی که نسبت به کاری آگاهی ندارد، و هدف و نتیجۀ آن را نمیداند، و از فایده و ثمرۀ آن بیخبر است، انگیزهای برای شکیبایی ورزیدن در او وجود نخواهد داشت: (﴿وَكَيۡفَ تَصۡبِرُ عَلَىٰ مَا لَمۡ تُحِطۡ بِهِۦ خُبۡرٗا﴾) و چگونه بر چیزی شکیبایی میورزی که به آن آگاه نیستی؟! پس عدم شکیباییاش، نتیجۀ عدم آگاهی کامل او به قضیه بود. 19- باید در انجام کارها تأمل نمود، و تحقیق کرد، و نباید بلافاصله قضاوت و داوری نمود؛ بلکه باید هدف از آن کار را بداند، و منظور از آن را بفهمد. 20- کارهایی را که بنده در آینده میخواهد انجام دهد، باید آنها را به خواست خداوند معلّق سازد؛ و نگوید فلان کار را فردا انجام میدهم مگر اینکه بگوید: (﴿إِن شَآءَ ٱللَّهُ﴾) اگر خداوند بخواهد. 21- تصمیم گرفتن به انجام کاری، به منزلۀ انجام دادن آن کار نیست؛ زیرا موسی گفت: (﴿سَتَجِدُنِيٓ إِن شَآءَ ٱللَّهُ صَابِرٗا﴾) با خواستِ خدا مرا شکیبا خواهی یافت. پس خودش را برای شکیبایی ورزیدن آماده کرد، اما نتوانست آن را عملی سازد. 22- اگر معلم، صلاحِ دانش آموز را درآن دید که از برخی چیزها از وی سوال نکند، تا خودش او را ازآن آگاه سازد، مصلحت است که دانش آموز پیروی کند. نیز چنانکه فهمِ دانشآموز قاصر باشد؛ یا اگر معلم دانش آموز را از پرسیدن از چیزهای ریز و کم ارزش منع کرد که برای وی اولویتی ندارند، و سؤالات دیگر برای وی اهمیت بیشتری دارند؛ یا اینکه دانش آموز را از مطرح کردن سؤالهای بیربط با موضوعِ درس، نهی کرد؛ در تمامی این موارد، باید به سخنِ معلم گوش کند و از وی اطاعت نماید. 23- جایز بودن سفر دریایی، در حالتی که از آن ترسی نباشد. 24- فردی که فراموشکار است، به خاطر فراموشکاریاش مورد مؤاخذه قرار نمیگیرد؛ نه در حق خداوند و نه درحق بندگان؛ زیرا فرمود: (﴿لَا تُؤَاخِذۡنِي بِمَا نَسِيتُ﴾) به سبب آنچه که فراموش کردهام، مرا مؤاخذه مکن. 25- انسان باید در رفتار با مردم، گذشت را پیشه نماید و بر آنان سخت نگیرد؛ و شایسته نیست که آنها را به انجام چیزی مکلف کند، که توان آن را ندارند، یا بر آنها دشوار است؛ زیرا چنین کاری، باعث نفرت و خسته شدن میگردد. بلکه آنچه را که آسان است، پیشه کند تا کار آسان شود. 26- احکام، بر ظاهر امور صادر میشود؛ و احکام دنیوی در رابطه با مالها و خونها و غیر از آن، به ظاهر این امور بستگی دارد؛ زیرا موسی -علیه السلام- بر خضر اعتراض کرد که چرا کشتی را سوراخ نمودی، و نیز به کشتن کودک اعتراض کرد، و این کارها به ظاهر، منکر هستند. و چنانچه موسی در جایی این مسایل را میدید، نمیتوانست سکوت کند، بنابراین بلافاصله حکم نمود، وبه این موضوع که او با خضر همراه است و باید شکیبایی ورزد و اعتراض نکند، توجه نکرد. 27- از جمله چیزهایی که از این داستان ثابت میشود، قاعدۀ مهم و بزرگی است، و آن این است که «شر بزرگ با شر کوچک دفع میشود» و از میان دو مصلحت، هر کدام که بزرگتر است، باید لحاظ شود؛ و آنکه مهمتر است، باید رعایت گردد. کشتن کودک، شر است؛ اما زنده ماندن وی که سبب منحرف گرداندن پدر ومادرش از دینشان میشود، شر بزرگتری است؛ و زنده ماندن کودک و نکشتن او، گرچه کار خوبی بهنظر میآید، اما اینکه دین پدر ومادرش مصون بماند، از آن بهتر است؛ پس بدین خاطر، خضر او را کشت. فروع بیشمار دیگری نیز تحت این قاعده وجود دارد. پس براین اساس، باید مصلحتها و مفاسد را از هم تشخیص داد. 28- نیز قاعدۀ بزرگ دیگری از این داستان آموخته میشود، و آن این است که تصرف انسان در مال دیگری، اگر در قالب مصلحت و دورکردن ضرر و زیان باشد، جایز است، اگر چه بدون اجازه باشد؛ و گرچه به سبب عمل او، برخی از این مال تلف شود؛ همچنانکه خضر، کشتی را سوراخ کرد تا معیوب شود، تا پادشاه ستمگر آن را غصب نکند. بنابراین اگر خانه یا مالِ انسانی دچار حریق شد، یا در معرض غرق شدن قرار گرفت؛ و تلف کردن بخشی از مال، یا خراب کردن قسمتی از خانه، باعث سلامتیِ بخشی از آن میشد، برای انسان جایز است که چنین کند؛ بلکه باید چنین کند تا مال محفوظ بماند. همچنین اگر ستمگری خواست مال را به زور بگیرد، و خیرخواهی بخشی از مال را به او داد تا بقیه نجات یابد، جایز است، گرچه بدون اجازۀ مالک باشد. 29- کار در دریا جایز است، همانطور که در خشکی جایزاست، به دلیل اینکه فرمود: (﴿يَعۡمَلُونَ فِي ٱلۡبَحۡرِ﴾) در دریا کار میکنند، و کار آنان را ناپسند ندانست. 30- مستمند، گاهی اوقات دارای مالی میباشد که او را کفایت نمیکند؛ و با داشتن این مال، از مستمندی بیرون نمیآید؛ زیرا خداوند خبر از مستمندانی داده است که کشتی داشتند. 31- کشتن انسان، یکی از بزرگترین گناهان است؛ زیرا در مورد کشتن کودک فرمود: (﴿لَّقَدۡ جِئۡتَ شَيۡٔٗا نُّكۡرٗا﴾) به راستی که کار زشتی انجام دادی. 32- کشتن از روی قصاص، کار زشت و ناپسندی نیست؛ زیرا خداوند میفرماید: (﴿بِغَيۡرِ نَفۡسٖ﴾) . 33- خداوند، بندۀ صالح و فرزندانش را محافظت مینماید. 34- خدمت کردن به نیکوکاران و بستگانشان، از خدمت به دیگران بهتر است؛ زیرا علت بیرون آوردن گنج، و تعمیر کردن دیوار، این بود که پدر آن دو یتیم، مرد صالح و پارسایی بود. 35- در بهکار بردن کلمات، ادب الهی را باید رعایت نمود؛ زیرا خضر، معیوب و سوراخ کردن کشتی را به خودش نسبت داد و گفت: خواستم آنرا معیوب سازم؛ ولی خوبی را به خداوند نسبت داد و گفت: (﴿فَأَرَادَ رَبُّكَ أَن يَبۡلُغَآ أَشُدَّهُمَا وَيَسۡتَخۡرِجَا كَنزَهُمَا رَحۡمَةٗ مِّن رَّبِّكَ﴾) و پروردگارت خواست آن دو کودک، به نهایت رشدشان برسند و گنج خود را بیرون بیاورند، و این مرحمت پروردگارت بود. چنانکه ابراهیم -علیه السلام- گفت:﴿وَإِذَا مَرِضۡتُ فَهُوَ يَشۡفِينِ﴾ و هرگاه بیمار شوم، او مرا شفا میدهد. و جنها گفتند:﴿وَأَنَّا لَا نَدۡرِيٓ أَشَرٌّ أُرِيدَ بِمَن فِي ٱلۡأَرۡضِ أَمۡ أَرَادَ بِهِمۡ رَبُّهُمۡ رَشَدٗا﴾ و ما نمیدانیم که برای اهل زمین شری خواسته شده، یا پروردگارشان صلاح آنها را خواسته است؟ با اینکه هر کاری با تقدیر و قضای الهی انجام میشود، اما در تمام این موارد، بدی به خداوند نسبت داده نشده است. 36- همسفر نباید به هیچ وجه از همراهش جدا شود، و او را رها کند؛ و هر وقت خواست از او جدا شود، باید از همراهیاش عذر بخواهد، آن طور که خضر با موسی چنین کرد. 37- موافقت با دوست، و همسویی با او، در غیر از امور ممنوع، چیزی است مطلوب، و سبب بقای دوستی و همسفری و محکم شدن آن میگردد، همانطور که عدم موافقت، سبب قطع شدن رفاقت و همراهی میشود. 38- همانا قضایایی را که خضر اجرا نمود، تقدیرات محض خداوند بود که خداوند آنها را اجرا نمود و بردست این بندۀ صالح عملی کرد تا بندگان بدینوسیله در هر کار و قضیهای بر الطاف او استدلال کنند، و اینکه بدانند خداوند کارهایی را بر بنده مقدر میکند که جداً آنها را ناپسند میدارد، اما خیر و صلاح دین او در آنهاست؛ همچنانکه در قضیۀ پسر بچه چنین بود؛ و یا خیر و صلاح دنیای او در آن است، همچنانکه در قضیۀ کشتی روی داد. پس خداوند نمونههایی از لطف و کرم خود را بر آنان نشان داد تا هدف از تقدیرات ناگوار خدا را بشناسند، و به آن خشنود گردند.
الكهف 18:83
وَيَسْأَلُونَكَ عَن ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُو عَلَيْكُم مِّنْهُ ذِكْرًا و دربارۀ «ذي القرنين» از تو مي پرسند، بگو:«گوشه اي از سرگذشت او را برايتان بازگو خواهم کرد». إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَآتَيْنَاهُ مِن كُلِّ شَيْءٍ سَبَبًا همانا به او در زمين قدرت و حکومت داديم و از هر چيزي به او وسيله اي بخشيديم. فَأَتْبَعَ سَبَبًا پس او و هم سببي را دنبال کرد. حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَوَجَدَ عِندَهَا قَوْمًا قُلْنَا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا تا آنکه به غروبگاه خورشيد رسيد، آن را چنان يافت که [انگار خورشيد] در چشمه اي سياه فرو مي رود، و در آن نزديکي گروهي را يافت. گفتيم:«اي ذوالقرنين»[اختيار در دست توست] يا عذاب [شان] مي دهي و يا نسبت به ايشان خوبي مي کني». قَالَ أَمَّا مَن ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَى رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذَابًا نُّكْرًا گفت:«اما کسي که ستم کند او را عذاب خواهي داد سپس در آخرت به سوي پروردگارش برگردانده مي شود و او [نيز] سخت عذابش مي دهد». وَأَمَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا فَلَهُ جَزَاء الْحُسْنَى وَسَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنَا يُسْرًا و اما کسي که ايمان آورد و کار شايسته انجام دهد پاداش نيکو خواهد داشت و ما به فرمان خود او را به کاري آسان وا خواهيم داشت.
(83) اهل کتاب یا مشرکین دربارۀ داستان ذو القرنین از پیامبر صلی الله علیه وسلم پرسیدند، خداوند پیامبر را دستور داد تا بگوید: (﴿سَأَتۡلُواۡ عَلَيۡكُم مِّنۡهُ ذِكۡرًا﴾) گوشهای از سرگذشت او را برایتان بازگو میکنم؛ یعنی برخی از حالات او را که مایۀ پند و عبرت است، برایتان بازگو میکنم؛ و دیگر حالات او را، برایشان بازگو نکرد.
(84 - 85) (﴿إِنَّا مَكَّنَّا لَهُۥ فِي ٱلۡأَرۡضِ﴾) خداوند به او پادشاهی داد، و به وی در سرزمینهای دنیا، قدرت و نفوذ داد و مردم را مطیع او نمود. (﴿وَءَاتَيۡنَٰهُ مِن كُلِّ شَيۡءٖ سَبَبٗا﴾) و ابزار هر چیزی را، در اختیار او قرار دادیم؛ یعنی خداوند، اسبابی را که درپی بهدست آوردن آن بود، و از آن برای پیروز شدن بر شهرها استفاده مینمود، و رسیدن به آبادیهای دور دست را برای او آسان میکرد، به وی داد، (﴿فَأَتۡبَعَ سَبَبًا﴾) و او نیز از این وسایلی که خداوند به وی بخشیده بود، به بهترین شیوه استفاده کرد؛ یعنی آنها را در راستای رسیدن به هدف خود، بهکار برد؛ چرا که هرکس نمیتواند از وسائل، به نحو مطلوب استفاده نماید، و یا نمیتواند وسیلۀ واقعی را به دست آورد. و اگر این دو چیز وجود نداشته باشد یا یکی از آنها نباشد، مقصود حاصل نمیگردد.
(86) وسایلی که خداوند به او بخشیده بود، ما را از آن آگاه نساخته، و پیامبر نیز ما را به آن آگاه نکرده است. در روایت نیز، به طوری که مفید علم باشد، از آن ذکری بهمیان نیامده است. بنابراین جز اینکه در این مورد سکوت کنیم، کاری از دست ما ساخته نیست، و نباید به آنچه روایتهای اسرائیلی نقل میکنند، توجه کرد. ولی به طور کلی میدانیم که آنها، وسایل زیاد، قوی، داخلی و خارجی بودهاند که از این طریق توانسته است لشکر بزرگی را با سرباز و اسلحه و سازوکار نظامی گسترده سامان دهد، و با این لشکر و ارتش مسلح، توانست دشمنان را شکست دهد، و به شرق و غرب و اطراف دنیا دسترسی پیدا کند. پس خداوند به او چیزی بخشید که با آن به غروبگاه خورشید رسید، تا اینکه خورشید را مشاهده کرد؛ انگار در چشمهای سیاه غروب مینماید. لازم به ذکر است که هرکس، بین او و افق غربی خورشید، آبی قرار گیرد، چنین میپندارد که گویا خورشید به داخل آب غروب میکند؛ گرچه خورشید نسبت به آب، ارتفاع بسیار بلندی داشته باشد. و ذوالقرنین در مغرب زمین قومی را یافت. (﴿قُلۡنَا يَٰذَا ٱلۡقَرۡنَيۡنِ إِمَّآ أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّآ أَن تَتَّخِذَ فِيهِمۡ حُسۡنٗا﴾) و گفتیم: «یا آنها را با کشتن و زدن و اسیر کردن و امثال آن عذاب ده، و یا اینکه با آنها به نیکی رفتار کن.» و به ذوالقرنین اختیار داده شد که یکی از این دو راه را انتخاب نماید، چون ظاهراً آنها یا کافر بودهاند و یا فاسق، و یا نوعی از کفر و فسق در آنها وجود داشته است؛ زیرا اگر مؤمن غیرفاسق بودند، به ذوالقرنین اجازه داده نمیشد که آنها را شکنجه دهد. و ذوالقرنین در قبال آنها، چنان سیاستی را درپیش گرفت که سزاوار ستایش گردید؛ زیرا خداوند به او چنین توفیقی را داد. پس گفت: من آنها را به دو گروه تقسیم میکنم: (﴿أَمَّا مَن ظَلَمَ﴾) اما کسی که با کفر ورزیدن، ظلم و ستم کند، (﴿فَسَوۡفَ نُعَذِّبُهُۥ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَىٰ رَبِّهِۦ فَيُعَذِّبُهُۥ عَذَابٗا نُّكۡرٗا﴾) او را عذاب خواهیم داد، سپس در آخرت به سوی پروردگارش بازگردانده میشود، و او نیز وی را سخت عذاب میدهد؛ یعنی به عذاب دنیا و آخرت گرفتار میشود. (﴿وَأَمَّا مَنۡ ءَامَنَ وَعَمِلَ صَٰلِحٗا فَلَهُۥ جَزَآءً ٱلۡحُسۡنَىٰ﴾) و اما کسی که ایمان آورده و کار شایسته انجام دهد، پاداش او در نزد خداوند، پاداشی نیکو خواهد بود. (﴿وَسَنَقُولُ لَهُۥ مِنۡ أَمۡرِنَا يُسۡرٗا﴾) و با او به نیکی رفتار میکنیم، و با نرمی با وی سخن میگوییم، و کار را برایش آسان مینماییم. و این دلالت میکند که ذوالقرنین، از پادشاهان صالح و از اولیای خدا، و پادشاهی عادل و عالم بوده است؛ زیرا در رفتار با هرکسی، طبق رضای خداوند عمل میکرد.
(87) وسایلی که خداوند به او بخشیده بود، ما را از آن آگاه نساخته، و پیامبر نیز ما را به آن آگاه نکرده است. در روایت نیز، به طوری که مفید علم باشد، از آن ذکری بهمیان نیامده است. بنابراین جز اینکه در این مورد سکوت کنیم، کاری از دست ما ساخته نیست، و نباید به آنچه روایتهای اسرائیلی نقل میکنند، توجه کرد. ولی به طور کلی میدانیم که آنها، وسایل زیاد، قوی، داخلی و خارجی بودهاند که از این طریق توانسته است لشکر بزرگی را با سرباز و اسلحه و سازوکار نظامی گسترده سامان دهد، و با این لشکر و ارتش مسلح، توانست دشمنان را شکست دهد، و به شرق و غرب و اطراف دنیا دسترسی پیدا کند. پس خداوند به او چیزی بخشید که با آن به غروبگاه خورشید رسید، تا اینکه خورشید را مشاهده کرد؛ انگار در چشمهای سیاه غروب مینماید. لازم به ذکر است که هرکس، بین او و افق غربی خورشید، آبی قرار گیرد، چنین میپندارد که گویا خورشید به داخل آب غروب میکند؛ گرچه خورشید نسبت به آب، ارتفاع بسیار بلندی داشته باشد. و ذوالقرنین در مغرب زمین قومی را یافت. (﴿قُلۡنَا يَٰذَا ٱلۡقَرۡنَيۡنِ إِمَّآ أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّآ أَن تَتَّخِذَ فِيهِمۡ حُسۡنٗا﴾) و گفتیم: «یا آنها را با کشتن و زدن و اسیر کردن و امثال آن عذاب ده، و یا اینکه با آنها به نیکی رفتار کن.» و به ذوالقرنین اختیار داده شد که یکی از این دو راه را انتخاب نماید، چون ظاهراً آنها یا کافر بودهاند و یا فاسق، و یا نوعی از کفر و فسق در آنها وجود داشته است؛ زیرا اگر مؤمن غیرفاسق بودند، به ذوالقرنین اجازه داده نمیشد که آنها را شکنجه دهد. و ذوالقرنین در قبال آنها، چنان سیاستی را درپیش گرفت که سزاوار ستایش گردید؛ زیرا خداوند به او چنین توفیقی را داد. پس گفت: من آنها را به دو گروه تقسیم میکنم: (﴿أَمَّا مَن ظَلَمَ﴾) اما کسی که با کفر ورزیدن، ظلم و ستم کند، (﴿فَسَوۡفَ نُعَذِّبُهُۥ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَىٰ رَبِّهِۦ فَيُعَذِّبُهُۥ عَذَابٗا نُّكۡرٗا﴾) او را عذاب خواهیم داد، سپس در آخرت به سوی پروردگارش بازگردانده میشود، و او نیز وی را سخت عذاب میدهد؛ یعنی به عذاب دنیا و آخرت گرفتار میشود. (﴿وَأَمَّا مَنۡ ءَامَنَ وَعَمِلَ صَٰلِحٗا فَلَهُۥ جَزَآءً ٱلۡحُسۡنَىٰ﴾) و اما کسی که ایمان آورده و کار شایسته انجام دهد، پاداش او در نزد خداوند، پاداشی نیکو خواهد بود. (﴿وَسَنَقُولُ لَهُۥ مِنۡ أَمۡرِنَا يُسۡرٗا﴾) و با او به نیکی رفتار میکنیم، و با نرمی با وی سخن میگوییم، و کار را برایش آسان مینماییم. و این دلالت میکند که ذوالقرنین، از پادشاهان صالح و از اولیای خدا، و پادشاهی عادل و عالم بوده است؛ زیرا در رفتار با هرکسی، طبق رضای خداوند عمل میکرد.
(88) وسایلی که خداوند به او بخشیده بود، ما را از آن آگاه نساخته، و پیامبر نیز ما را به آن آگاه نکرده است. در روایت نیز، به طوری که مفید علم باشد، از آن ذکری بهمیان نیامده است. بنابراین جز اینکه در این مورد سکوت کنیم، کاری از دست ما ساخته نیست، و نباید به آنچه روایتهای اسرائیلی نقل میکنند، توجه کرد. ولی به طور کلی میدانیم که آنها، وسایل زیاد، قوی، داخلی و خارجی بودهاند که از این طریق توانسته است لشکر بزرگی را با سرباز و اسلحه و سازوکار نظامی گسترده سامان دهد، و با این لشکر و ارتش مسلح، توانست دشمنان را شکست دهد، و به شرق و غرب و اطراف دنیا دسترسی پیدا کند. پس خداوند به او چیزی بخشید که با آن به غروبگاه خورشید رسید، تا اینکه خورشید را مشاهده کرد؛ انگار در چشمهای سیاه غروب مینماید. لازم به ذکر است که هرکس، بین او و افق غربی خورشید، آبی قرار گیرد، چنین میپندارد که گویا خورشید به داخل آب غروب میکند؛ گرچه خورشید نسبت به آب، ارتفاع بسیار بلندی داشته باشد. و ذوالقرنین در مغرب زمین قومی را یافت. (﴿قُلۡنَا يَٰذَا ٱلۡقَرۡنَيۡنِ إِمَّآ أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّآ أَن تَتَّخِذَ فِيهِمۡ حُسۡنٗا﴾) و گفتیم: «یا آنها را با کشتن و زدن و اسیر کردن و امثال آن عذاب ده، و یا اینکه با آنها به نیکی رفتار کن.» و به ذوالقرنین اختیار داده شد که یکی از این دو راه را انتخاب نماید، چون ظاهراً آنها یا کافر بودهاند و یا فاسق، و یا نوعی از کفر و فسق در آنها وجود داشته است؛ زیرا اگر مؤمن غیرفاسق بودند، به ذوالقرنین اجازه داده نمیشد که آنها را شکنجه دهد. و ذوالقرنین در قبال آنها، چنان سیاستی را درپیش گرفت که سزاوار ستایش گردید؛ زیرا خداوند به او چنین توفیقی را داد. پس گفت: من آنها را به دو گروه تقسیم میکنم: (﴿أَمَّا مَن ظَلَمَ﴾) اما کسی که با کفر ورزیدن، ظلم و ستم کند، (﴿فَسَوۡفَ نُعَذِّبُهُۥ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَىٰ رَبِّهِۦ فَيُعَذِّبُهُۥ عَذَابٗا نُّكۡرٗا﴾) او را عذاب خواهیم داد، سپس در آخرت به سوی پروردگارش بازگردانده میشود، و او نیز وی را سخت عذاب میدهد؛ یعنی به عذاب دنیا و آخرت گرفتار میشود. (﴿وَأَمَّا مَنۡ ءَامَنَ وَعَمِلَ صَٰلِحٗا فَلَهُۥ جَزَآءً ٱلۡحُسۡنَىٰ﴾) و اما کسی که ایمان آورده و کار شایسته انجام دهد، پاداش او در نزد خداوند، پاداشی نیکو خواهد بود. (﴿وَسَنَقُولُ لَهُۥ مِنۡ أَمۡرِنَا يُسۡرٗا﴾) و با او به نیکی رفتار میکنیم، و با نرمی با وی سخن میگوییم، و کار را برایش آسان مینماییم. و این دلالت میکند که ذوالقرنین، از پادشاهان صالح و از اولیای خدا، و پادشاهی عادل و عالم بوده است؛ زیرا در رفتار با هرکسی، طبق رضای خداوند عمل میکرد.
الكهف 18:84
وَيَسْأَلُونَكَ عَن ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُو عَلَيْكُم مِّنْهُ ذِكْرًا و دربارۀ «ذي القرنين» از تو مي پرسند، بگو:«گوشه اي از سرگذشت او را برايتان بازگو خواهم کرد». إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَآتَيْنَاهُ مِن كُلِّ شَيْءٍ سَبَبًا همانا به او در زمين قدرت و حکومت داديم و از هر چيزي به او وسيله اي بخشيديم. فَأَتْبَعَ سَبَبًا پس او و هم سببي را دنبال کرد. حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَوَجَدَ عِندَهَا قَوْمًا قُلْنَا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا تا آنکه به غروبگاه خورشيد رسيد، آن را چنان يافت که [انگار خورشيد] در چشمه اي سياه فرو مي رود، و در آن نزديکي گروهي را يافت. گفتيم:«اي ذوالقرنين»[اختيار در دست توست] يا عذاب [شان] مي دهي و يا نسبت به ايشان خوبي مي کني». قَالَ أَمَّا مَن ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَى رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذَابًا نُّكْرًا گفت:«اما کسي که ستم کند او را عذاب خواهي داد سپس در آخرت به سوي پروردگارش برگردانده مي شود و او [نيز] سخت عذابش مي دهد». وَأَمَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا فَلَهُ جَزَاء الْحُسْنَى وَسَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنَا يُسْرًا و اما کسي که ايمان آورد و کار شايسته انجام دهد پاداش نيکو خواهد داشت و ما به فرمان خود او را به کاري آسان وا خواهيم داشت.
(83) اهل کتاب یا مشرکین دربارۀ داستان ذو القرنین از پیامبر صلی الله علیه وسلم پرسیدند، خداوند پیامبر را دستور داد تا بگوید: (﴿سَأَتۡلُواۡ عَلَيۡكُم مِّنۡهُ ذِكۡرًا﴾) گوشهای از سرگذشت او را برایتان بازگو میکنم؛ یعنی برخی از حالات او را که مایۀ پند و عبرت است، برایتان بازگو میکنم؛ و دیگر حالات او را، برایشان بازگو نکرد.
(84 - 85) (﴿إِنَّا مَكَّنَّا لَهُۥ فِي ٱلۡأَرۡضِ﴾) خداوند به او پادشاهی داد، و به وی در سرزمینهای دنیا، قدرت و نفوذ داد و مردم را مطیع او نمود. (﴿وَءَاتَيۡنَٰهُ مِن كُلِّ شَيۡءٖ سَبَبٗا﴾) و ابزار هر چیزی را، در اختیار او قرار دادیم؛ یعنی خداوند، اسبابی را که درپی بهدست آوردن آن بود، و از آن برای پیروز شدن بر شهرها استفاده مینمود، و رسیدن به آبادیهای دور دست را برای او آسان میکرد، به وی داد، (﴿فَأَتۡبَعَ سَبَبًا﴾) و او نیز از این وسایلی که خداوند به وی بخشیده بود، به بهترین شیوه استفاده کرد؛ یعنی آنها را در راستای رسیدن به هدف خود، بهکار برد؛ چرا که هرکس نمیتواند از وسائل، به نحو مطلوب استفاده نماید، و یا نمیتواند وسیلۀ واقعی را به دست آورد. و اگر این دو چیز وجود نداشته باشد یا یکی از آنها نباشد، مقصود حاصل نمیگردد.
(86) وسایلی که خداوند به او بخشیده بود، ما را از آن آگاه نساخته، و پیامبر نیز ما را به آن آگاه نکرده است. در روایت نیز، به طوری که مفید علم باشد، از آن ذکری بهمیان نیامده است. بنابراین جز اینکه در این مورد سکوت کنیم، کاری از دست ما ساخته نیست، و نباید به آنچه روایتهای اسرائیلی نقل میکنند، توجه کرد. ولی به طور کلی میدانیم که آنها، وسایل زیاد، قوی، داخلی و خارجی بودهاند که از این طریق توانسته است لشکر بزرگی را با سرباز و اسلحه و سازوکار نظامی گسترده سامان دهد، و با این لشکر و ارتش مسلح، توانست دشمنان را شکست دهد، و به شرق و غرب و اطراف دنیا دسترسی پیدا کند. پس خداوند به او چیزی بخشید که با آن به غروبگاه خورشید رسید، تا اینکه خورشید را مشاهده کرد؛ انگار در چشمهای سیاه غروب مینماید. لازم به ذکر است که هرکس، بین او و افق غربی خورشید، آبی قرار گیرد، چنین میپندارد که گویا خورشید به داخل آب غروب میکند؛ گرچه خورشید نسبت به آب، ارتفاع بسیار بلندی داشته باشد. و ذوالقرنین در مغرب زمین قومی را یافت. (﴿قُلۡنَا يَٰذَا ٱلۡقَرۡنَيۡنِ إِمَّآ أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّآ أَن تَتَّخِذَ فِيهِمۡ حُسۡنٗا﴾) و گفتیم: «یا آنها را با کشتن و زدن و اسیر کردن و امثال آن عذاب ده، و یا اینکه با آنها به نیکی رفتار کن.» و به ذوالقرنین اختیار داده شد که یکی از این دو راه را انتخاب نماید، چون ظاهراً آنها یا کافر بودهاند و یا فاسق، و یا نوعی از کفر و فسق در آنها وجود داشته است؛ زیرا اگر مؤمن غیرفاسق بودند، به ذوالقرنین اجازه داده نمیشد که آنها را شکنجه دهد. و ذوالقرنین در قبال آنها، چنان سیاستی را درپیش گرفت که سزاوار ستایش گردید؛ زیرا خداوند به او چنین توفیقی را داد. پس گفت: من آنها را به دو گروه تقسیم میکنم: (﴿أَمَّا مَن ظَلَمَ﴾) اما کسی که با کفر ورزیدن، ظلم و ستم کند، (﴿فَسَوۡفَ نُعَذِّبُهُۥ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَىٰ رَبِّهِۦ فَيُعَذِّبُهُۥ عَذَابٗا نُّكۡرٗا﴾) او را عذاب خواهیم داد، سپس در آخرت به سوی پروردگارش بازگردانده میشود، و او نیز وی را سخت عذاب میدهد؛ یعنی به عذاب دنیا و آخرت گرفتار میشود. (﴿وَأَمَّا مَنۡ ءَامَنَ وَعَمِلَ صَٰلِحٗا فَلَهُۥ جَزَآءً ٱلۡحُسۡنَىٰ﴾) و اما کسی که ایمان آورده و کار شایسته انجام دهد، پاداش او در نزد خداوند، پاداشی نیکو خواهد بود. (﴿وَسَنَقُولُ لَهُۥ مِنۡ أَمۡرِنَا يُسۡرٗا﴾) و با او به نیکی رفتار میکنیم، و با نرمی با وی سخن میگوییم، و کار را برایش آسان مینماییم. و این دلالت میکند که ذوالقرنین، از پادشاهان صالح و از اولیای خدا، و پادشاهی عادل و عالم بوده است؛ زیرا در رفتار با هرکسی، طبق رضای خداوند عمل میکرد.
(87) وسایلی که خداوند به او بخشیده بود، ما را از آن آگاه نساخته، و پیامبر نیز ما را به آن آگاه نکرده است. در روایت نیز، به طوری که مفید علم باشد، از آن ذکری بهمیان نیامده است. بنابراین جز اینکه در این مورد سکوت کنیم، کاری از دست ما ساخته نیست، و نباید به آنچه روایتهای اسرائیلی نقل میکنند، توجه کرد. ولی به طور کلی میدانیم که آنها، وسایل زیاد، قوی، داخلی و خارجی بودهاند که از این طریق توانسته است لشکر بزرگی را با سرباز و اسلحه و سازوکار نظامی گسترده سامان دهد، و با این لشکر و ارتش مسلح، توانست دشمنان را شکست دهد، و به شرق و غرب و اطراف دنیا دسترسی پیدا کند. پس خداوند به او چیزی بخشید که با آن به غروبگاه خورشید رسید، تا اینکه خورشید را مشاهده کرد؛ انگار در چشمهای سیاه غروب مینماید. لازم به ذکر است که هرکس، بین او و افق غربی خورشید، آبی قرار گیرد، چنین میپندارد که گویا خورشید به داخل آب غروب میکند؛ گرچه خورشید نسبت به آب، ارتفاع بسیار بلندی داشته باشد. و ذوالقرنین در مغرب زمین قومی را یافت. (﴿قُلۡنَا يَٰذَا ٱلۡقَرۡنَيۡنِ إِمَّآ أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّآ أَن تَتَّخِذَ فِيهِمۡ حُسۡنٗا﴾) و گفتیم: «یا آنها را با کشتن و زدن و اسیر کردن و امثال آن عذاب ده، و یا اینکه با آنها به نیکی رفتار کن.» و به ذوالقرنین اختیار داده شد که یکی از این دو راه را انتخاب نماید، چون ظاهراً آنها یا کافر بودهاند و یا فاسق، و یا نوعی از کفر و فسق در آنها وجود داشته است؛ زیرا اگر مؤمن غیرفاسق بودند، به ذوالقرنین اجازه داده نمیشد که آنها را شکنجه دهد. و ذوالقرنین در قبال آنها، چنان سیاستی را درپیش گرفت که سزاوار ستایش گردید؛ زیرا خداوند به او چنین توفیقی را داد. پس گفت: من آنها را به دو گروه تقسیم میکنم: (﴿أَمَّا مَن ظَلَمَ﴾) اما کسی که با کفر ورزیدن، ظلم و ستم کند، (﴿فَسَوۡفَ نُعَذِّبُهُۥ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَىٰ رَبِّهِۦ فَيُعَذِّبُهُۥ عَذَابٗا نُّكۡرٗا﴾) او را عذاب خواهیم داد، سپس در آخرت به سوی پروردگارش بازگردانده میشود، و او نیز وی را سخت عذاب میدهد؛ یعنی به عذاب دنیا و آخرت گرفتار میشود. (﴿وَأَمَّا مَنۡ ءَامَنَ وَعَمِلَ صَٰلِحٗا فَلَهُۥ جَزَآءً ٱلۡحُسۡنَىٰ﴾) و اما کسی که ایمان آورده و کار شایسته انجام دهد، پاداش او در نزد خداوند، پاداشی نیکو خواهد بود. (﴿وَسَنَقُولُ لَهُۥ مِنۡ أَمۡرِنَا يُسۡرٗا﴾) و با او به نیکی رفتار میکنیم، و با نرمی با وی سخن میگوییم، و کار را برایش آسان مینماییم. و این دلالت میکند که ذوالقرنین، از پادشاهان صالح و از اولیای خدا، و پادشاهی عادل و عالم بوده است؛ زیرا در رفتار با هرکسی، طبق رضای خداوند عمل میکرد.
(88) وسایلی که خداوند به او بخشیده بود، ما را از آن آگاه نساخته، و پیامبر نیز ما را به آن آگاه نکرده است. در روایت نیز، به طوری که مفید علم باشد، از آن ذکری بهمیان نیامده است. بنابراین جز اینکه در این مورد سکوت کنیم، کاری از دست ما ساخته نیست، و نباید به آنچه روایتهای اسرائیلی نقل میکنند، توجه کرد. ولی به طور کلی میدانیم که آنها، وسایل زیاد، قوی، داخلی و خارجی بودهاند که از این طریق توانسته است لشکر بزرگی را با سرباز و اسلحه و سازوکار نظامی گسترده سامان دهد، و با این لشکر و ارتش مسلح، توانست دشمنان را شکست دهد، و به شرق و غرب و اطراف دنیا دسترسی پیدا کند. پس خداوند به او چیزی بخشید که با آن به غروبگاه خورشید رسید، تا اینکه خورشید را مشاهده کرد؛ انگار در چشمهای سیاه غروب مینماید. لازم به ذکر است که هرکس، بین او و افق غربی خورشید، آبی قرار گیرد، چنین میپندارد که گویا خورشید به داخل آب غروب میکند؛ گرچه خورشید نسبت به آب، ارتفاع بسیار بلندی داشته باشد. و ذوالقرنین در مغرب زمین قومی را یافت. (﴿قُلۡنَا يَٰذَا ٱلۡقَرۡنَيۡنِ إِمَّآ أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّآ أَن تَتَّخِذَ فِيهِمۡ حُسۡنٗا﴾) و گفتیم: «یا آنها را با کشتن و زدن و اسیر کردن و امثال آن عذاب ده، و یا اینکه با آنها به نیکی رفتار کن.» و به ذوالقرنین اختیار داده شد که یکی از این دو راه را انتخاب نماید، چون ظاهراً آنها یا کافر بودهاند و یا فاسق، و یا نوعی از کفر و فسق در آنها وجود داشته است؛ زیرا اگر مؤمن غیرفاسق بودند، به ذوالقرنین اجازه داده نمیشد که آنها را شکنجه دهد. و ذوالقرنین در قبال آنها، چنان سیاستی را درپیش گرفت که سزاوار ستایش گردید؛ زیرا خداوند به او چنین توفیقی را داد. پس گفت: من آنها را به دو گروه تقسیم میکنم: (﴿أَمَّا مَن ظَلَمَ﴾) اما کسی که با کفر ورزیدن، ظلم و ستم کند، (﴿فَسَوۡفَ نُعَذِّبُهُۥ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَىٰ رَبِّهِۦ فَيُعَذِّبُهُۥ عَذَابٗا نُّكۡرٗا﴾) او را عذاب خواهیم داد، سپس در آخرت به سوی پروردگارش بازگردانده میشود، و او نیز وی را سخت عذاب میدهد؛ یعنی به عذاب دنیا و آخرت گرفتار میشود. (﴿وَأَمَّا مَنۡ ءَامَنَ وَعَمِلَ صَٰلِحٗا فَلَهُۥ جَزَآءً ٱلۡحُسۡنَىٰ﴾) و اما کسی که ایمان آورده و کار شایسته انجام دهد، پاداش او در نزد خداوند، پاداشی نیکو خواهد بود. (﴿وَسَنَقُولُ لَهُۥ مِنۡ أَمۡرِنَا يُسۡرٗا﴾) و با او به نیکی رفتار میکنیم، و با نرمی با وی سخن میگوییم، و کار را برایش آسان مینماییم. و این دلالت میکند که ذوالقرنین، از پادشاهان صالح و از اولیای خدا، و پادشاهی عادل و عالم بوده است؛ زیرا در رفتار با هرکسی، طبق رضای خداوند عمل میکرد.
الكهف 18:85
وَيَسْأَلُونَكَ عَن ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُو عَلَيْكُم مِّنْهُ ذِكْرًا و دربارۀ «ذي القرنين» از تو مي پرسند، بگو:«گوشه اي از سرگذشت او را برايتان بازگو خواهم کرد». إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَآتَيْنَاهُ مِن كُلِّ شَيْءٍ سَبَبًا همانا به او در زمين قدرت و حکومت داديم و از هر چيزي به او وسيله اي بخشيديم. فَأَتْبَعَ سَبَبًا پس او و هم سببي را دنبال کرد. حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَوَجَدَ عِندَهَا قَوْمًا قُلْنَا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا تا آنکه به غروبگاه خورشيد رسيد، آن را چنان يافت که [انگار خورشيد] در چشمه اي سياه فرو مي رود، و در آن نزديکي گروهي را يافت. گفتيم:«اي ذوالقرنين»[اختيار در دست توست] يا عذاب [شان] مي دهي و يا نسبت به ايشان خوبي مي کني». قَالَ أَمَّا مَن ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَى رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذَابًا نُّكْرًا گفت:«اما کسي که ستم کند او را عذاب خواهي داد سپس در آخرت به سوي پروردگارش برگردانده مي شود و او [نيز] سخت عذابش مي دهد». وَأَمَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا فَلَهُ جَزَاء الْحُسْنَى وَسَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنَا يُسْرًا و اما کسي که ايمان آورد و کار شايسته انجام دهد پاداش نيکو خواهد داشت و ما به فرمان خود او را به کاري آسان وا خواهيم داشت.
(83) اهل کتاب یا مشرکین دربارۀ داستان ذو القرنین از پیامبر صلی الله علیه وسلم پرسیدند، خداوند پیامبر را دستور داد تا بگوید: (﴿سَأَتۡلُواۡ عَلَيۡكُم مِّنۡهُ ذِكۡرًا﴾) گوشهای از سرگذشت او را برایتان بازگو میکنم؛ یعنی برخی از حالات او را که مایۀ پند و عبرت است، برایتان بازگو میکنم؛ و دیگر حالات او را، برایشان بازگو نکرد.
(84 - 85) (﴿إِنَّا مَكَّنَّا لَهُۥ فِي ٱلۡأَرۡضِ﴾) خداوند به او پادشاهی داد، و به وی در سرزمینهای دنیا، قدرت و نفوذ داد و مردم را مطیع او نمود. (﴿وَءَاتَيۡنَٰهُ مِن كُلِّ شَيۡءٖ سَبَبٗا﴾) و ابزار هر چیزی را، در اختیار او قرار دادیم؛ یعنی خداوند، اسبابی را که درپی بهدست آوردن آن بود، و از آن برای پیروز شدن بر شهرها استفاده مینمود، و رسیدن به آبادیهای دور دست را برای او آسان میکرد، به وی داد، (﴿فَأَتۡبَعَ سَبَبًا﴾) و او نیز از این وسایلی که خداوند به وی بخشیده بود، به بهترین شیوه استفاده کرد؛ یعنی آنها را در راستای رسیدن به هدف خود، بهکار برد؛ چرا که هرکس نمیتواند از وسائل، به نحو مطلوب استفاده نماید، و یا نمیتواند وسیلۀ واقعی را به دست آورد. و اگر این دو چیز وجود نداشته باشد یا یکی از آنها نباشد، مقصود حاصل نمیگردد.
(86) وسایلی که خداوند به او بخشیده بود، ما را از آن آگاه نساخته، و پیامبر نیز ما را به آن آگاه نکرده است. در روایت نیز، به طوری که مفید علم باشد، از آن ذکری بهمیان نیامده است. بنابراین جز اینکه در این مورد سکوت کنیم، کاری از دست ما ساخته نیست، و نباید به آنچه روایتهای اسرائیلی نقل میکنند، توجه کرد. ولی به طور کلی میدانیم که آنها، وسایل زیاد، قوی، داخلی و خارجی بودهاند که از این طریق توانسته است لشکر بزرگی را با سرباز و اسلحه و سازوکار نظامی گسترده سامان دهد، و با این لشکر و ارتش مسلح، توانست دشمنان را شکست دهد، و به شرق و غرب و اطراف دنیا دسترسی پیدا کند. پس خداوند به او چیزی بخشید که با آن به غروبگاه خورشید رسید، تا اینکه خورشید را مشاهده کرد؛ انگار در چشمهای سیاه غروب مینماید. لازم به ذکر است که هرکس، بین او و افق غربی خورشید، آبی قرار گیرد، چنین میپندارد که گویا خورشید به داخل آب غروب میکند؛ گرچه خورشید نسبت به آب، ارتفاع بسیار بلندی داشته باشد. و ذوالقرنین در مغرب زمین قومی را یافت. (﴿قُلۡنَا يَٰذَا ٱلۡقَرۡنَيۡنِ إِمَّآ أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّآ أَن تَتَّخِذَ فِيهِمۡ حُسۡنٗا﴾) و گفتیم: «یا آنها را با کشتن و زدن و اسیر کردن و امثال آن عذاب ده، و یا اینکه با آنها به نیکی رفتار کن.» و به ذوالقرنین اختیار داده شد که یکی از این دو راه را انتخاب نماید، چون ظاهراً آنها یا کافر بودهاند و یا فاسق، و یا نوعی از کفر و فسق در آنها وجود داشته است؛ زیرا اگر مؤمن غیرفاسق بودند، به ذوالقرنین اجازه داده نمیشد که آنها را شکنجه دهد. و ذوالقرنین در قبال آنها، چنان سیاستی را درپیش گرفت که سزاوار ستایش گردید؛ زیرا خداوند به او چنین توفیقی را داد. پس گفت: من آنها را به دو گروه تقسیم میکنم: (﴿أَمَّا مَن ظَلَمَ﴾) اما کسی که با کفر ورزیدن، ظلم و ستم کند، (﴿فَسَوۡفَ نُعَذِّبُهُۥ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَىٰ رَبِّهِۦ فَيُعَذِّبُهُۥ عَذَابٗا نُّكۡرٗا﴾) او را عذاب خواهیم داد، سپس در آخرت به سوی پروردگارش بازگردانده میشود، و او نیز وی را سخت عذاب میدهد؛ یعنی به عذاب دنیا و آخرت گرفتار میشود. (﴿وَأَمَّا مَنۡ ءَامَنَ وَعَمِلَ صَٰلِحٗا فَلَهُۥ جَزَآءً ٱلۡحُسۡنَىٰ﴾) و اما کسی که ایمان آورده و کار شایسته انجام دهد، پاداش او در نزد خداوند، پاداشی نیکو خواهد بود. (﴿وَسَنَقُولُ لَهُۥ مِنۡ أَمۡرِنَا يُسۡرٗا﴾) و با او به نیکی رفتار میکنیم، و با نرمی با وی سخن میگوییم، و کار را برایش آسان مینماییم. و این دلالت میکند که ذوالقرنین، از پادشاهان صالح و از اولیای خدا، و پادشاهی عادل و عالم بوده است؛ زیرا در رفتار با هرکسی، طبق رضای خداوند عمل میکرد.
(87) وسایلی که خداوند به او بخشیده بود، ما را از آن آگاه نساخته، و پیامبر نیز ما را به آن آگاه نکرده است. در روایت نیز، به طوری که مفید علم باشد، از آن ذکری بهمیان نیامده است. بنابراین جز اینکه در این مورد سکوت کنیم، کاری از دست ما ساخته نیست، و نباید به آنچه روایتهای اسرائیلی نقل میکنند، توجه کرد. ولی به طور کلی میدانیم که آنها، وسایل زیاد، قوی، داخلی و خارجی بودهاند که از این طریق توانسته است لشکر بزرگی را با سرباز و اسلحه و سازوکار نظامی گسترده سامان دهد، و با این لشکر و ارتش مسلح، توانست دشمنان را شکست دهد، و به شرق و غرب و اطراف دنیا دسترسی پیدا کند. پس خداوند به او چیزی بخشید که با آن به غروبگاه خورشید رسید، تا اینکه خورشید را مشاهده کرد؛ انگار در چشمهای سیاه غروب مینماید. لازم به ذکر است که هرکس، بین او و افق غربی خورشید، آبی قرار گیرد، چنین میپندارد که گویا خورشید به داخل آب غروب میکند؛ گرچه خورشید نسبت به آب، ارتفاع بسیار بلندی داشته باشد. و ذوالقرنین در مغرب زمین قومی را یافت. (﴿قُلۡنَا يَٰذَا ٱلۡقَرۡنَيۡنِ إِمَّآ أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّآ أَن تَتَّخِذَ فِيهِمۡ حُسۡنٗا﴾) و گفتیم: «یا آنها را با کشتن و زدن و اسیر کردن و امثال آن عذاب ده، و یا اینکه با آنها به نیکی رفتار کن.» و به ذوالقرنین اختیار داده شد که یکی از این دو راه را انتخاب نماید، چون ظاهراً آنها یا کافر بودهاند و یا فاسق، و یا نوعی از کفر و فسق در آنها وجود داشته است؛ زیرا اگر مؤمن غیرفاسق بودند، به ذوالقرنین اجازه داده نمیشد که آنها را شکنجه دهد. و ذوالقرنین در قبال آنها، چنان سیاستی را درپیش گرفت که سزاوار ستایش گردید؛ زیرا خداوند به او چنین توفیقی را داد. پس گفت: من آنها را به دو گروه تقسیم میکنم: (﴿أَمَّا مَن ظَلَمَ﴾) اما کسی که با کفر ورزیدن، ظلم و ستم کند، (﴿فَسَوۡفَ نُعَذِّبُهُۥ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَىٰ رَبِّهِۦ فَيُعَذِّبُهُۥ عَذَابٗا نُّكۡرٗا﴾) او را عذاب خواهیم داد، سپس در آخرت به سوی پروردگارش بازگردانده میشود، و او نیز وی را سخت عذاب میدهد؛ یعنی به عذاب دنیا و آخرت گرفتار میشود. (﴿وَأَمَّا مَنۡ ءَامَنَ وَعَمِلَ صَٰلِحٗا فَلَهُۥ جَزَآءً ٱلۡحُسۡنَىٰ﴾) و اما کسی که ایمان آورده و کار شایسته انجام دهد، پاداش او در نزد خداوند، پاداشی نیکو خواهد بود. (﴿وَسَنَقُولُ لَهُۥ مِنۡ أَمۡرِنَا يُسۡرٗا﴾) و با او به نیکی رفتار میکنیم، و با نرمی با وی سخن میگوییم، و کار را برایش آسان مینماییم. و این دلالت میکند که ذوالقرنین، از پادشاهان صالح و از اولیای خدا، و پادشاهی عادل و عالم بوده است؛ زیرا در رفتار با هرکسی، طبق رضای خداوند عمل میکرد.
(88) وسایلی که خداوند به او بخشیده بود، ما را از آن آگاه نساخته، و پیامبر نیز ما را به آن آگاه نکرده است. در روایت نیز، به طوری که مفید علم باشد، از آن ذکری بهمیان نیامده است. بنابراین جز اینکه در این مورد سکوت کنیم، کاری از دست ما ساخته نیست، و نباید به آنچه روایتهای اسرائیلی نقل میکنند، توجه کرد. ولی به طور کلی میدانیم که آنها، وسایل زیاد، قوی، داخلی و خارجی بودهاند که از این طریق توانسته است لشکر بزرگی را با سرباز و اسلحه و سازوکار نظامی گسترده سامان دهد، و با این لشکر و ارتش مسلح، توانست دشمنان را شکست دهد، و به شرق و غرب و اطراف دنیا دسترسی پیدا کند. پس خداوند به او چیزی بخشید که با آن به غروبگاه خورشید رسید، تا اینکه خورشید را مشاهده کرد؛ انگار در چشمهای سیاه غروب مینماید. لازم به ذکر است که هرکس، بین او و افق غربی خورشید، آبی قرار گیرد، چنین میپندارد که گویا خورشید به داخل آب غروب میکند؛ گرچه خورشید نسبت به آب، ارتفاع بسیار بلندی داشته باشد. و ذوالقرنین در مغرب زمین قومی را یافت. (﴿قُلۡنَا يَٰذَا ٱلۡقَرۡنَيۡنِ إِمَّآ أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّآ أَن تَتَّخِذَ فِيهِمۡ حُسۡنٗا﴾) و گفتیم: «یا آنها را با کشتن و زدن و اسیر کردن و امثال آن عذاب ده، و یا اینکه با آنها به نیکی رفتار کن.» و به ذوالقرنین اختیار داده شد که یکی از این دو راه را انتخاب نماید، چون ظاهراً آنها یا کافر بودهاند و یا فاسق، و یا نوعی از کفر و فسق در آنها وجود داشته است؛ زیرا اگر مؤمن غیرفاسق بودند، به ذوالقرنین اجازه داده نمیشد که آنها را شکنجه دهد. و ذوالقرنین در قبال آنها، چنان سیاستی را درپیش گرفت که سزاوار ستایش گردید؛ زیرا خداوند به او چنین توفیقی را داد. پس گفت: من آنها را به دو گروه تقسیم میکنم: (﴿أَمَّا مَن ظَلَمَ﴾) اما کسی که با کفر ورزیدن، ظلم و ستم کند، (﴿فَسَوۡفَ نُعَذِّبُهُۥ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَىٰ رَبِّهِۦ فَيُعَذِّبُهُۥ عَذَابٗا نُّكۡرٗا﴾) او را عذاب خواهیم داد، سپس در آخرت به سوی پروردگارش بازگردانده میشود، و او نیز وی را سخت عذاب میدهد؛ یعنی به عذاب دنیا و آخرت گرفتار میشود. (﴿وَأَمَّا مَنۡ ءَامَنَ وَعَمِلَ صَٰلِحٗا فَلَهُۥ جَزَآءً ٱلۡحُسۡنَىٰ﴾) و اما کسی که ایمان آورده و کار شایسته انجام دهد، پاداش او در نزد خداوند، پاداشی نیکو خواهد بود. (﴿وَسَنَقُولُ لَهُۥ مِنۡ أَمۡرِنَا يُسۡرٗا﴾) و با او به نیکی رفتار میکنیم، و با نرمی با وی سخن میگوییم، و کار را برایش آسان مینماییم. و این دلالت میکند که ذوالقرنین، از پادشاهان صالح و از اولیای خدا، و پادشاهی عادل و عالم بوده است؛ زیرا در رفتار با هرکسی، طبق رضای خداوند عمل میکرد.
الكهف 18:86
وَيَسْأَلُونَكَ عَن ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُو عَلَيْكُم مِّنْهُ ذِكْرًا و دربارۀ «ذي القرنين» از تو مي پرسند، بگو:«گوشه اي از سرگذشت او را برايتان بازگو خواهم کرد». إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَآتَيْنَاهُ مِن كُلِّ شَيْءٍ سَبَبًا همانا به او در زمين قدرت و حکومت داديم و از هر چيزي به او وسيله اي بخشيديم. فَأَتْبَعَ سَبَبًا پس او و هم سببي را دنبال کرد. حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَوَجَدَ عِندَهَا قَوْمًا قُلْنَا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا تا آنکه به غروبگاه خورشيد رسيد، آن را چنان يافت که [انگار خورشيد] در چشمه اي سياه فرو مي رود، و در آن نزديکي گروهي را يافت. گفتيم:«اي ذوالقرنين»[اختيار در دست توست] يا عذاب [شان] مي دهي و يا نسبت به ايشان خوبي مي کني». قَالَ أَمَّا مَن ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَى رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذَابًا نُّكْرًا گفت:«اما کسي که ستم کند او را عذاب خواهي داد سپس در آخرت به سوي پروردگارش برگردانده مي شود و او [نيز] سخت عذابش مي دهد». وَأَمَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا فَلَهُ جَزَاء الْحُسْنَى وَسَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنَا يُسْرًا و اما کسي که ايمان آورد و کار شايسته انجام دهد پاداش نيکو خواهد داشت و ما به فرمان خود او را به کاري آسان وا خواهيم داشت.
(83) اهل کتاب یا مشرکین دربارۀ داستان ذو القرنین از پیامبر صلی الله علیه وسلم پرسیدند، خداوند پیامبر را دستور داد تا بگوید: (﴿سَأَتۡلُواۡ عَلَيۡكُم مِّنۡهُ ذِكۡرًا﴾) گوشهای از سرگذشت او را برایتان بازگو میکنم؛ یعنی برخی از حالات او را که مایۀ پند و عبرت است، برایتان بازگو میکنم؛ و دیگر حالات او را، برایشان بازگو نکرد.
(84 - 85) (﴿إِنَّا مَكَّنَّا لَهُۥ فِي ٱلۡأَرۡضِ﴾) خداوند به او پادشاهی داد، و به وی در سرزمینهای دنیا، قدرت و نفوذ داد و مردم را مطیع او نمود. (﴿وَءَاتَيۡنَٰهُ مِن كُلِّ شَيۡءٖ سَبَبٗا﴾) و ابزار هر چیزی را، در اختیار او قرار دادیم؛ یعنی خداوند، اسبابی را که درپی بهدست آوردن آن بود، و از آن برای پیروز شدن بر شهرها استفاده مینمود، و رسیدن به آبادیهای دور دست را برای او آسان میکرد، به وی داد، (﴿فَأَتۡبَعَ سَبَبًا﴾) و او نیز از این وسایلی که خداوند به وی بخشیده بود، به بهترین شیوه استفاده کرد؛ یعنی آنها را در راستای رسیدن به هدف خود، بهکار برد؛ چرا که هرکس نمیتواند از وسائل، به نحو مطلوب استفاده نماید، و یا نمیتواند وسیلۀ واقعی را به دست آورد. و اگر این دو چیز وجود نداشته باشد یا یکی از آنها نباشد، مقصود حاصل نمیگردد.
(86) وسایلی که خداوند به او بخشیده بود، ما را از آن آگاه نساخته، و پیامبر نیز ما را به آن آگاه نکرده است. در روایت نیز، به طوری که مفید علم باشد، از آن ذکری بهمیان نیامده است. بنابراین جز اینکه در این مورد سکوت کنیم، کاری از دست ما ساخته نیست، و نباید به آنچه روایتهای اسرائیلی نقل میکنند، توجه کرد. ولی به طور کلی میدانیم که آنها، وسایل زیاد، قوی، داخلی و خارجی بودهاند که از این طریق توانسته است لشکر بزرگی را با سرباز و اسلحه و سازوکار نظامی گسترده سامان دهد، و با این لشکر و ارتش مسلح، توانست دشمنان را شکست دهد، و به شرق و غرب و اطراف دنیا دسترسی پیدا کند. پس خداوند به او چیزی بخشید که با آن به غروبگاه خورشید رسید، تا اینکه خورشید را مشاهده کرد؛ انگار در چشمهای سیاه غروب مینماید. لازم به ذکر است که هرکس، بین او و افق غربی خورشید، آبی قرار گیرد، چنین میپندارد که گویا خورشید به داخل آب غروب میکند؛ گرچه خورشید نسبت به آب، ارتفاع بسیار بلندی داشته باشد. و ذوالقرنین در مغرب زمین قومی را یافت. (﴿قُلۡنَا يَٰذَا ٱلۡقَرۡنَيۡنِ إِمَّآ أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّآ أَن تَتَّخِذَ فِيهِمۡ حُسۡنٗا﴾) و گفتیم: «یا آنها را با کشتن و زدن و اسیر کردن و امثال آن عذاب ده، و یا اینکه با آنها به نیکی رفتار کن.» و به ذوالقرنین اختیار داده شد که یکی از این دو راه را انتخاب نماید، چون ظاهراً آنها یا کافر بودهاند و یا فاسق، و یا نوعی از کفر و فسق در آنها وجود داشته است؛ زیرا اگر مؤمن غیرفاسق بودند، به ذوالقرنین اجازه داده نمیشد که آنها را شکنجه دهد. و ذوالقرنین در قبال آنها، چنان سیاستی را درپیش گرفت که سزاوار ستایش گردید؛ زیرا خداوند به او چنین توفیقی را داد. پس گفت: من آنها را به دو گروه تقسیم میکنم: (﴿أَمَّا مَن ظَلَمَ﴾) اما کسی که با کفر ورزیدن، ظلم و ستم کند، (﴿فَسَوۡفَ نُعَذِّبُهُۥ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَىٰ رَبِّهِۦ فَيُعَذِّبُهُۥ عَذَابٗا نُّكۡرٗا﴾) او را عذاب خواهیم داد، سپس در آخرت به سوی پروردگارش بازگردانده میشود، و او نیز وی را سخت عذاب میدهد؛ یعنی به عذاب دنیا و آخرت گرفتار میشود. (﴿وَأَمَّا مَنۡ ءَامَنَ وَعَمِلَ صَٰلِحٗا فَلَهُۥ جَزَآءً ٱلۡحُسۡنَىٰ﴾) و اما کسی که ایمان آورده و کار شایسته انجام دهد، پاداش او در نزد خداوند، پاداشی نیکو خواهد بود. (﴿وَسَنَقُولُ لَهُۥ مِنۡ أَمۡرِنَا يُسۡرٗا﴾) و با او به نیکی رفتار میکنیم، و با نرمی با وی سخن میگوییم، و کار را برایش آسان مینماییم. و این دلالت میکند که ذوالقرنین، از پادشاهان صالح و از اولیای خدا، و پادشاهی عادل و عالم بوده است؛ زیرا در رفتار با هرکسی، طبق رضای خداوند عمل میکرد.
(87) وسایلی که خداوند به او بخشیده بود، ما را از آن آگاه نساخته، و پیامبر نیز ما را به آن آگاه نکرده است. در روایت نیز، به طوری که مفید علم باشد، از آن ذکری بهمیان نیامده است. بنابراین جز اینکه در این مورد سکوت کنیم، کاری از دست ما ساخته نیست، و نباید به آنچه روایتهای اسرائیلی نقل میکنند، توجه کرد. ولی به طور کلی میدانیم که آنها، وسایل زیاد، قوی، داخلی و خارجی بودهاند که از این طریق توانسته است لشکر بزرگی را با سرباز و اسلحه و سازوکار نظامی گسترده سامان دهد، و با این لشکر و ارتش مسلح، توانست دشمنان را شکست دهد، و به شرق و غرب و اطراف دنیا دسترسی پیدا کند. پس خداوند به او چیزی بخشید که با آن به غروبگاه خورشید رسید، تا اینکه خورشید را مشاهده کرد؛ انگار در چشمهای سیاه غروب مینماید. لازم به ذکر است که هرکس، بین او و افق غربی خورشید، آبی قرار گیرد، چنین میپندارد که گویا خورشید به داخل آب غروب میکند؛ گرچه خورشید نسبت به آب، ارتفاع بسیار بلندی داشته باشد. و ذوالقرنین در مغرب زمین قومی را یافت. (﴿قُلۡنَا يَٰذَا ٱلۡقَرۡنَيۡنِ إِمَّآ أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّآ أَن تَتَّخِذَ فِيهِمۡ حُسۡنٗا﴾) و گفتیم: «یا آنها را با کشتن و زدن و اسیر کردن و امثال آن عذاب ده، و یا اینکه با آنها به نیکی رفتار کن.» و به ذوالقرنین اختیار داده شد که یکی از این دو راه را انتخاب نماید، چون ظاهراً آنها یا کافر بودهاند و یا فاسق، و یا نوعی از کفر و فسق در آنها وجود داشته است؛ زیرا اگر مؤمن غیرفاسق بودند، به ذوالقرنین اجازه داده نمیشد که آنها را شکنجه دهد. و ذوالقرنین در قبال آنها، چنان سیاستی را درپیش گرفت که سزاوار ستایش گردید؛ زیرا خداوند به او چنین توفیقی را داد. پس گفت: من آنها را به دو گروه تقسیم میکنم: (﴿أَمَّا مَن ظَلَمَ﴾) اما کسی که با کفر ورزیدن، ظلم و ستم کند، (﴿فَسَوۡفَ نُعَذِّبُهُۥ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَىٰ رَبِّهِۦ فَيُعَذِّبُهُۥ عَذَابٗا نُّكۡرٗا﴾) او را عذاب خواهیم داد، سپس در آخرت به سوی پروردگارش بازگردانده میشود، و او نیز وی را سخت عذاب میدهد؛ یعنی به عذاب دنیا و آخرت گرفتار میشود. (﴿وَأَمَّا مَنۡ ءَامَنَ وَعَمِلَ صَٰلِحٗا فَلَهُۥ جَزَآءً ٱلۡحُسۡنَىٰ﴾) و اما کسی که ایمان آورده و کار شایسته انجام دهد، پاداش او در نزد خداوند، پاداشی نیکو خواهد بود. (﴿وَسَنَقُولُ لَهُۥ مِنۡ أَمۡرِنَا يُسۡرٗا﴾) و با او به نیکی رفتار میکنیم، و با نرمی با وی سخن میگوییم، و کار را برایش آسان مینماییم. و این دلالت میکند که ذوالقرنین، از پادشاهان صالح و از اولیای خدا، و پادشاهی عادل و عالم بوده است؛ زیرا در رفتار با هرکسی، طبق رضای خداوند عمل میکرد.
(88) وسایلی که خداوند به او بخشیده بود، ما را از آن آگاه نساخته، و پیامبر نیز ما را به آن آگاه نکرده است. در روایت نیز، به طوری که مفید علم باشد، از آن ذکری بهمیان نیامده است. بنابراین جز اینکه در این مورد سکوت کنیم، کاری از دست ما ساخته نیست، و نباید به آنچه روایتهای اسرائیلی نقل میکنند، توجه کرد. ولی به طور کلی میدانیم که آنها، وسایل زیاد، قوی، داخلی و خارجی بودهاند که از این طریق توانسته است لشکر بزرگی را با سرباز و اسلحه و سازوکار نظامی گسترده سامان دهد، و با این لشکر و ارتش مسلح، توانست دشمنان را شکست دهد، و به شرق و غرب و اطراف دنیا دسترسی پیدا کند. پس خداوند به او چیزی بخشید که با آن به غروبگاه خورشید رسید، تا اینکه خورشید را مشاهده کرد؛ انگار در چشمهای سیاه غروب مینماید. لازم به ذکر است که هرکس، بین او و افق غربی خورشید، آبی قرار گیرد، چنین میپندارد که گویا خورشید به داخل آب غروب میکند؛ گرچه خورشید نسبت به آب، ارتفاع بسیار بلندی داشته باشد. و ذوالقرنین در مغرب زمین قومی را یافت. (﴿قُلۡنَا يَٰذَا ٱلۡقَرۡنَيۡنِ إِمَّآ أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّآ أَن تَتَّخِذَ فِيهِمۡ حُسۡنٗا﴾) و گفتیم: «یا آنها را با کشتن و زدن و اسیر کردن و امثال آن عذاب ده، و یا اینکه با آنها به نیکی رفتار کن.» و به ذوالقرنین اختیار داده شد که یکی از این دو راه را انتخاب نماید، چون ظاهراً آنها یا کافر بودهاند و یا فاسق، و یا نوعی از کفر و فسق در آنها وجود داشته است؛ زیرا اگر مؤمن غیرفاسق بودند، به ذوالقرنین اجازه داده نمیشد که آنها را شکنجه دهد. و ذوالقرنین در قبال آنها، چنان سیاستی را درپیش گرفت که سزاوار ستایش گردید؛ زیرا خداوند به او چنین توفیقی را داد. پس گفت: من آنها را به دو گروه تقسیم میکنم: (﴿أَمَّا مَن ظَلَمَ﴾) اما کسی که با کفر ورزیدن، ظلم و ستم کند، (﴿فَسَوۡفَ نُعَذِّبُهُۥ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَىٰ رَبِّهِۦ فَيُعَذِّبُهُۥ عَذَابٗا نُّكۡرٗا﴾) او را عذاب خواهیم داد، سپس در آخرت به سوی پروردگارش بازگردانده میشود، و او نیز وی را سخت عذاب میدهد؛ یعنی به عذاب دنیا و آخرت گرفتار میشود. (﴿وَأَمَّا مَنۡ ءَامَنَ وَعَمِلَ صَٰلِحٗا فَلَهُۥ جَزَآءً ٱلۡحُسۡنَىٰ﴾) و اما کسی که ایمان آورده و کار شایسته انجام دهد، پاداش او در نزد خداوند، پاداشی نیکو خواهد بود. (﴿وَسَنَقُولُ لَهُۥ مِنۡ أَمۡرِنَا يُسۡرٗا﴾) و با او به نیکی رفتار میکنیم، و با نرمی با وی سخن میگوییم، و کار را برایش آسان مینماییم. و این دلالت میکند که ذوالقرنین، از پادشاهان صالح و از اولیای خدا، و پادشاهی عادل و عالم بوده است؛ زیرا در رفتار با هرکسی، طبق رضای خداوند عمل میکرد.
الكهف 18:87
وَيَسْأَلُونَكَ عَن ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُو عَلَيْكُم مِّنْهُ ذِكْرًا و دربارۀ «ذي القرنين» از تو مي پرسند، بگو:«گوشه اي از سرگذشت او را برايتان بازگو خواهم کرد». إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَآتَيْنَاهُ مِن كُلِّ شَيْءٍ سَبَبًا همانا به او در زمين قدرت و حکومت داديم و از هر چيزي به او وسيله اي بخشيديم. فَأَتْبَعَ سَبَبًا پس او و هم سببي را دنبال کرد. حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَوَجَدَ عِندَهَا قَوْمًا قُلْنَا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا تا آنکه به غروبگاه خورشيد رسيد، آن را چنان يافت که [انگار خورشيد] در چشمه اي سياه فرو مي رود، و در آن نزديکي گروهي را يافت. گفتيم:«اي ذوالقرنين»[اختيار در دست توست] يا عذاب [شان] مي دهي و يا نسبت به ايشان خوبي مي کني». قَالَ أَمَّا مَن ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَى رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذَابًا نُّكْرًا گفت:«اما کسي که ستم کند او را عذاب خواهي داد سپس در آخرت به سوي پروردگارش برگردانده مي شود و او [نيز] سخت عذابش مي دهد». وَأَمَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا فَلَهُ جَزَاء الْحُسْنَى وَسَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنَا يُسْرًا و اما کسي که ايمان آورد و کار شايسته انجام دهد پاداش نيکو خواهد داشت و ما به فرمان خود او را به کاري آسان وا خواهيم داشت.
(83) اهل کتاب یا مشرکین دربارۀ داستان ذو القرنین از پیامبر صلی الله علیه وسلم پرسیدند، خداوند پیامبر را دستور داد تا بگوید: (﴿سَأَتۡلُواۡ عَلَيۡكُم مِّنۡهُ ذِكۡرًا﴾) گوشهای از سرگذشت او را برایتان بازگو میکنم؛ یعنی برخی از حالات او را که مایۀ پند و عبرت است، برایتان بازگو میکنم؛ و دیگر حالات او را، برایشان بازگو نکرد.
(84 - 85) (﴿إِنَّا مَكَّنَّا لَهُۥ فِي ٱلۡأَرۡضِ﴾) خداوند به او پادشاهی داد، و به وی در سرزمینهای دنیا، قدرت و نفوذ داد و مردم را مطیع او نمود. (﴿وَءَاتَيۡنَٰهُ مِن كُلِّ شَيۡءٖ سَبَبٗا﴾) و ابزار هر چیزی را، در اختیار او قرار دادیم؛ یعنی خداوند، اسبابی را که درپی بهدست آوردن آن بود، و از آن برای پیروز شدن بر شهرها استفاده مینمود، و رسیدن به آبادیهای دور دست را برای او آسان میکرد، به وی داد، (﴿فَأَتۡبَعَ سَبَبًا﴾) و او نیز از این وسایلی که خداوند به وی بخشیده بود، به بهترین شیوه استفاده کرد؛ یعنی آنها را در راستای رسیدن به هدف خود، بهکار برد؛ چرا که هرکس نمیتواند از وسائل، به نحو مطلوب استفاده نماید، و یا نمیتواند وسیلۀ واقعی را به دست آورد. و اگر این دو چیز وجود نداشته باشد یا یکی از آنها نباشد، مقصود حاصل نمیگردد.
(86) وسایلی که خداوند به او بخشیده بود، ما را از آن آگاه نساخته، و پیامبر نیز ما را به آن آگاه نکرده است. در روایت نیز، به طوری که مفید علم باشد، از آن ذکری بهمیان نیامده است. بنابراین جز اینکه در این مورد سکوت کنیم، کاری از دست ما ساخته نیست، و نباید به آنچه روایتهای اسرائیلی نقل میکنند، توجه کرد. ولی به طور کلی میدانیم که آنها، وسایل زیاد، قوی، داخلی و خارجی بودهاند که از این طریق توانسته است لشکر بزرگی را با سرباز و اسلحه و سازوکار نظامی گسترده سامان دهد، و با این لشکر و ارتش مسلح، توانست دشمنان را شکست دهد، و به شرق و غرب و اطراف دنیا دسترسی پیدا کند. پس خداوند به او چیزی بخشید که با آن به غروبگاه خورشید رسید، تا اینکه خورشید را مشاهده کرد؛ انگار در چشمهای سیاه غروب مینماید. لازم به ذکر است که هرکس، بین او و افق غربی خورشید، آبی قرار گیرد، چنین میپندارد که گویا خورشید به داخل آب غروب میکند؛ گرچه خورشید نسبت به آب، ارتفاع بسیار بلندی داشته باشد. و ذوالقرنین در مغرب زمین قومی را یافت. (﴿قُلۡنَا يَٰذَا ٱلۡقَرۡنَيۡنِ إِمَّآ أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّآ أَن تَتَّخِذَ فِيهِمۡ حُسۡنٗا﴾) و گفتیم: «یا آنها را با کشتن و زدن و اسیر کردن و امثال آن عذاب ده، و یا اینکه با آنها به نیکی رفتار کن.» و به ذوالقرنین اختیار داده شد که یکی از این دو راه را انتخاب نماید، چون ظاهراً آنها یا کافر بودهاند و یا فاسق، و یا نوعی از کفر و فسق در آنها وجود داشته است؛ زیرا اگر مؤمن غیرفاسق بودند، به ذوالقرنین اجازه داده نمیشد که آنها را شکنجه دهد. و ذوالقرنین در قبال آنها، چنان سیاستی را درپیش گرفت که سزاوار ستایش گردید؛ زیرا خداوند به او چنین توفیقی را داد. پس گفت: من آنها را به دو گروه تقسیم میکنم: (﴿أَمَّا مَن ظَلَمَ﴾) اما کسی که با کفر ورزیدن، ظلم و ستم کند، (﴿فَسَوۡفَ نُعَذِّبُهُۥ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَىٰ رَبِّهِۦ فَيُعَذِّبُهُۥ عَذَابٗا نُّكۡرٗا﴾) او را عذاب خواهیم داد، سپس در آخرت به سوی پروردگارش بازگردانده میشود، و او نیز وی را سخت عذاب میدهد؛ یعنی به عذاب دنیا و آخرت گرفتار میشود. (﴿وَأَمَّا مَنۡ ءَامَنَ وَعَمِلَ صَٰلِحٗا فَلَهُۥ جَزَآءً ٱلۡحُسۡنَىٰ﴾) و اما کسی که ایمان آورده و کار شایسته انجام دهد، پاداش او در نزد خداوند، پاداشی نیکو خواهد بود. (﴿وَسَنَقُولُ لَهُۥ مِنۡ أَمۡرِنَا يُسۡرٗا﴾) و با او به نیکی رفتار میکنیم، و با نرمی با وی سخن میگوییم، و کار را برایش آسان مینماییم. و این دلالت میکند که ذوالقرنین، از پادشاهان صالح و از اولیای خدا، و پادشاهی عادل و عالم بوده است؛ زیرا در رفتار با هرکسی، طبق رضای خداوند عمل میکرد.
(87) وسایلی که خداوند به او بخشیده بود، ما را از آن آگاه نساخته، و پیامبر نیز ما را به آن آگاه نکرده است. در روایت نیز، به طوری که مفید علم باشد، از آن ذکری بهمیان نیامده است. بنابراین جز اینکه در این مورد سکوت کنیم، کاری از دست ما ساخته نیست، و نباید به آنچه روایتهای اسرائیلی نقل میکنند، توجه کرد. ولی به طور کلی میدانیم که آنها، وسایل زیاد، قوی، داخلی و خارجی بودهاند که از این طریق توانسته است لشکر بزرگی را با سرباز و اسلحه و سازوکار نظامی گسترده سامان دهد، و با این لشکر و ارتش مسلح، توانست دشمنان را شکست دهد، و به شرق و غرب و اطراف دنیا دسترسی پیدا کند. پس خداوند به او چیزی بخشید که با آن به غروبگاه خورشید رسید، تا اینکه خورشید را مشاهده کرد؛ انگار در چشمهای سیاه غروب مینماید. لازم به ذکر است که هرکس، بین او و افق غربی خورشید، آبی قرار گیرد، چنین میپندارد که گویا خورشید به داخل آب غروب میکند؛ گرچه خورشید نسبت به آب، ارتفاع بسیار بلندی داشته باشد. و ذوالقرنین در مغرب زمین قومی را یافت. (﴿قُلۡنَا يَٰذَا ٱلۡقَرۡنَيۡنِ إِمَّآ أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّآ أَن تَتَّخِذَ فِيهِمۡ حُسۡنٗا﴾) و گفتیم: «یا آنها را با کشتن و زدن و اسیر کردن و امثال آن عذاب ده، و یا اینکه با آنها به نیکی رفتار کن.» و به ذوالقرنین اختیار داده شد که یکی از این دو راه را انتخاب نماید، چون ظاهراً آنها یا کافر بودهاند و یا فاسق، و یا نوعی از کفر و فسق در آنها وجود داشته است؛ زیرا اگر مؤمن غیرفاسق بودند، به ذوالقرنین اجازه داده نمیشد که آنها را شکنجه دهد. و ذوالقرنین در قبال آنها، چنان سیاستی را درپیش گرفت که سزاوار ستایش گردید؛ زیرا خداوند به او چنین توفیقی را داد. پس گفت: من آنها را به دو گروه تقسیم میکنم: (﴿أَمَّا مَن ظَلَمَ﴾) اما کسی که با کفر ورزیدن، ظلم و ستم کند، (﴿فَسَوۡفَ نُعَذِّبُهُۥ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَىٰ رَبِّهِۦ فَيُعَذِّبُهُۥ عَذَابٗا نُّكۡرٗا﴾) او را عذاب خواهیم داد، سپس در آخرت به سوی پروردگارش بازگردانده میشود، و او نیز وی را سخت عذاب میدهد؛ یعنی به عذاب دنیا و آخرت گرفتار میشود. (﴿وَأَمَّا مَنۡ ءَامَنَ وَعَمِلَ صَٰلِحٗا فَلَهُۥ جَزَآءً ٱلۡحُسۡنَىٰ﴾) و اما کسی که ایمان آورده و کار شایسته انجام دهد، پاداش او در نزد خداوند، پاداشی نیکو خواهد بود. (﴿وَسَنَقُولُ لَهُۥ مِنۡ أَمۡرِنَا يُسۡرٗا﴾) و با او به نیکی رفتار میکنیم، و با نرمی با وی سخن میگوییم، و کار را برایش آسان مینماییم. و این دلالت میکند که ذوالقرنین، از پادشاهان صالح و از اولیای خدا، و پادشاهی عادل و عالم بوده است؛ زیرا در رفتار با هرکسی، طبق رضای خداوند عمل میکرد.
(88) وسایلی که خداوند به او بخشیده بود، ما را از آن آگاه نساخته، و پیامبر نیز ما را به آن آگاه نکرده است. در روایت نیز، به طوری که مفید علم باشد، از آن ذکری بهمیان نیامده است. بنابراین جز اینکه در این مورد سکوت کنیم، کاری از دست ما ساخته نیست، و نباید به آنچه روایتهای اسرائیلی نقل میکنند، توجه کرد. ولی به طور کلی میدانیم که آنها، وسایل زیاد، قوی، داخلی و خارجی بودهاند که از این طریق توانسته است لشکر بزرگی را با سرباز و اسلحه و سازوکار نظامی گسترده سامان دهد، و با این لشکر و ارتش مسلح، توانست دشمنان را شکست دهد، و به شرق و غرب و اطراف دنیا دسترسی پیدا کند. پس خداوند به او چیزی بخشید که با آن به غروبگاه خورشید رسید، تا اینکه خورشید را مشاهده کرد؛ انگار در چشمهای سیاه غروب مینماید. لازم به ذکر است که هرکس، بین او و افق غربی خورشید، آبی قرار گیرد، چنین میپندارد که گویا خورشید به داخل آب غروب میکند؛ گرچه خورشید نسبت به آب، ارتفاع بسیار بلندی داشته باشد. و ذوالقرنین در مغرب زمین قومی را یافت. (﴿قُلۡنَا يَٰذَا ٱلۡقَرۡنَيۡنِ إِمَّآ أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّآ أَن تَتَّخِذَ فِيهِمۡ حُسۡنٗا﴾) و گفتیم: «یا آنها را با کشتن و زدن و اسیر کردن و امثال آن عذاب ده، و یا اینکه با آنها به نیکی رفتار کن.» و به ذوالقرنین اختیار داده شد که یکی از این دو راه را انتخاب نماید، چون ظاهراً آنها یا کافر بودهاند و یا فاسق، و یا نوعی از کفر و فسق در آنها وجود داشته است؛ زیرا اگر مؤمن غیرفاسق بودند، به ذوالقرنین اجازه داده نمیشد که آنها را شکنجه دهد. و ذوالقرنین در قبال آنها، چنان سیاستی را درپیش گرفت که سزاوار ستایش گردید؛ زیرا خداوند به او چنین توفیقی را داد. پس گفت: من آنها را به دو گروه تقسیم میکنم: (﴿أَمَّا مَن ظَلَمَ﴾) اما کسی که با کفر ورزیدن، ظلم و ستم کند، (﴿فَسَوۡفَ نُعَذِّبُهُۥ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَىٰ رَبِّهِۦ فَيُعَذِّبُهُۥ عَذَابٗا نُّكۡرٗا﴾) او را عذاب خواهیم داد، سپس در آخرت به سوی پروردگارش بازگردانده میشود، و او نیز وی را سخت عذاب میدهد؛ یعنی به عذاب دنیا و آخرت گرفتار میشود. (﴿وَأَمَّا مَنۡ ءَامَنَ وَعَمِلَ صَٰلِحٗا فَلَهُۥ جَزَآءً ٱلۡحُسۡنَىٰ﴾) و اما کسی که ایمان آورده و کار شایسته انجام دهد، پاداش او در نزد خداوند، پاداشی نیکو خواهد بود. (﴿وَسَنَقُولُ لَهُۥ مِنۡ أَمۡرِنَا يُسۡرٗا﴾) و با او به نیکی رفتار میکنیم، و با نرمی با وی سخن میگوییم، و کار را برایش آسان مینماییم. و این دلالت میکند که ذوالقرنین، از پادشاهان صالح و از اولیای خدا، و پادشاهی عادل و عالم بوده است؛ زیرا در رفتار با هرکسی، طبق رضای خداوند عمل میکرد.
الكهف 18:88
وَيَسْأَلُونَكَ عَن ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُو عَلَيْكُم مِّنْهُ ذِكْرًا و دربارۀ «ذي القرنين» از تو مي پرسند، بگو:«گوشه اي از سرگذشت او را برايتان بازگو خواهم کرد». إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَآتَيْنَاهُ مِن كُلِّ شَيْءٍ سَبَبًا همانا به او در زمين قدرت و حکومت داديم و از هر چيزي به او وسيله اي بخشيديم. فَأَتْبَعَ سَبَبًا پس او و هم سببي را دنبال کرد. حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَوَجَدَ عِندَهَا قَوْمًا قُلْنَا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا تا آنکه به غروبگاه خورشيد رسيد، آن را چنان يافت که [انگار خورشيد] در چشمه اي سياه فرو مي رود، و در آن نزديکي گروهي را يافت. گفتيم:«اي ذوالقرنين»[اختيار در دست توست] يا عذاب [شان] مي دهي و يا نسبت به ايشان خوبي مي کني». قَالَ أَمَّا مَن ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَى رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذَابًا نُّكْرًا گفت:«اما کسي که ستم کند او را عذاب خواهي داد سپس در آخرت به سوي پروردگارش برگردانده مي شود و او [نيز] سخت عذابش مي دهد». وَأَمَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا فَلَهُ جَزَاء الْحُسْنَى وَسَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنَا يُسْرًا و اما کسي که ايمان آورد و کار شايسته انجام دهد پاداش نيکو خواهد داشت و ما به فرمان خود او را به کاري آسان وا خواهيم داشت.
(83) اهل کتاب یا مشرکین دربارۀ داستان ذو القرنین از پیامبر صلی الله علیه وسلم پرسیدند، خداوند پیامبر را دستور داد تا بگوید: (﴿سَأَتۡلُواۡ عَلَيۡكُم مِّنۡهُ ذِكۡرًا﴾) گوشهای از سرگذشت او را برایتان بازگو میکنم؛ یعنی برخی از حالات او را که مایۀ پند و عبرت است، برایتان بازگو میکنم؛ و دیگر حالات او را، برایشان بازگو نکرد.
(84 - 85) (﴿إِنَّا مَكَّنَّا لَهُۥ فِي ٱلۡأَرۡضِ﴾) خداوند به او پادشاهی داد، و به وی در سرزمینهای دنیا، قدرت و نفوذ داد و مردم را مطیع او نمود. (﴿وَءَاتَيۡنَٰهُ مِن كُلِّ شَيۡءٖ سَبَبٗا﴾) و ابزار هر چیزی را، در اختیار او قرار دادیم؛ یعنی خداوند، اسبابی را که درپی بهدست آوردن آن بود، و از آن برای پیروز شدن بر شهرها استفاده مینمود، و رسیدن به آبادیهای دور دست را برای او آسان میکرد، به وی داد، (﴿فَأَتۡبَعَ سَبَبًا﴾) و او نیز از این وسایلی که خداوند به وی بخشیده بود، به بهترین شیوه استفاده کرد؛ یعنی آنها را در راستای رسیدن به هدف خود، بهکار برد؛ چرا که هرکس نمیتواند از وسائل، به نحو مطلوب استفاده نماید، و یا نمیتواند وسیلۀ واقعی را به دست آورد. و اگر این دو چیز وجود نداشته باشد یا یکی از آنها نباشد، مقصود حاصل نمیگردد.
(86) وسایلی که خداوند به او بخشیده بود، ما را از آن آگاه نساخته، و پیامبر نیز ما را به آن آگاه نکرده است. در روایت نیز، به طوری که مفید علم باشد، از آن ذکری بهمیان نیامده است. بنابراین جز اینکه در این مورد سکوت کنیم، کاری از دست ما ساخته نیست، و نباید به آنچه روایتهای اسرائیلی نقل میکنند، توجه کرد. ولی به طور کلی میدانیم که آنها، وسایل زیاد، قوی، داخلی و خارجی بودهاند که از این طریق توانسته است لشکر بزرگی را با سرباز و اسلحه و سازوکار نظامی گسترده سامان دهد، و با این لشکر و ارتش مسلح، توانست دشمنان را شکست دهد، و به شرق و غرب و اطراف دنیا دسترسی پیدا کند. پس خداوند به او چیزی بخشید که با آن به غروبگاه خورشید رسید، تا اینکه خورشید را مشاهده کرد؛ انگار در چشمهای سیاه غروب مینماید. لازم به ذکر است که هرکس، بین او و افق غربی خورشید، آبی قرار گیرد، چنین میپندارد که گویا خورشید به داخل آب غروب میکند؛ گرچه خورشید نسبت به آب، ارتفاع بسیار بلندی داشته باشد. و ذوالقرنین در مغرب زمین قومی را یافت. (﴿قُلۡنَا يَٰذَا ٱلۡقَرۡنَيۡنِ إِمَّآ أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّآ أَن تَتَّخِذَ فِيهِمۡ حُسۡنٗا﴾) و گفتیم: «یا آنها را با کشتن و زدن و اسیر کردن و امثال آن عذاب ده، و یا اینکه با آنها به نیکی رفتار کن.» و به ذوالقرنین اختیار داده شد که یکی از این دو راه را انتخاب نماید، چون ظاهراً آنها یا کافر بودهاند و یا فاسق، و یا نوعی از کفر و فسق در آنها وجود داشته است؛ زیرا اگر مؤمن غیرفاسق بودند، به ذوالقرنین اجازه داده نمیشد که آنها را شکنجه دهد. و ذوالقرنین در قبال آنها، چنان سیاستی را درپیش گرفت که سزاوار ستایش گردید؛ زیرا خداوند به او چنین توفیقی را داد. پس گفت: من آنها را به دو گروه تقسیم میکنم: (﴿أَمَّا مَن ظَلَمَ﴾) اما کسی که با کفر ورزیدن، ظلم و ستم کند، (﴿فَسَوۡفَ نُعَذِّبُهُۥ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَىٰ رَبِّهِۦ فَيُعَذِّبُهُۥ عَذَابٗا نُّكۡرٗا﴾) او را عذاب خواهیم داد، سپس در آخرت به سوی پروردگارش بازگردانده میشود، و او نیز وی را سخت عذاب میدهد؛ یعنی به عذاب دنیا و آخرت گرفتار میشود. (﴿وَأَمَّا مَنۡ ءَامَنَ وَعَمِلَ صَٰلِحٗا فَلَهُۥ جَزَآءً ٱلۡحُسۡنَىٰ﴾) و اما کسی که ایمان آورده و کار شایسته انجام دهد، پاداش او در نزد خداوند، پاداشی نیکو خواهد بود. (﴿وَسَنَقُولُ لَهُۥ مِنۡ أَمۡرِنَا يُسۡرٗا﴾) و با او به نیکی رفتار میکنیم، و با نرمی با وی سخن میگوییم، و کار را برایش آسان مینماییم. و این دلالت میکند که ذوالقرنین، از پادشاهان صالح و از اولیای خدا، و پادشاهی عادل و عالم بوده است؛ زیرا در رفتار با هرکسی، طبق رضای خداوند عمل میکرد.
(87) وسایلی که خداوند به او بخشیده بود، ما را از آن آگاه نساخته، و پیامبر نیز ما را به آن آگاه نکرده است. در روایت نیز، به طوری که مفید علم باشد، از آن ذکری بهمیان نیامده است. بنابراین جز اینکه در این مورد سکوت کنیم، کاری از دست ما ساخته نیست، و نباید به آنچه روایتهای اسرائیلی نقل میکنند، توجه کرد. ولی به طور کلی میدانیم که آنها، وسایل زیاد، قوی، داخلی و خارجی بودهاند که از این طریق توانسته است لشکر بزرگی را با سرباز و اسلحه و سازوکار نظامی گسترده سامان دهد، و با این لشکر و ارتش مسلح، توانست دشمنان را شکست دهد، و به شرق و غرب و اطراف دنیا دسترسی پیدا کند. پس خداوند به او چیزی بخشید که با آن به غروبگاه خورشید رسید، تا اینکه خورشید را مشاهده کرد؛ انگار در چشمهای سیاه غروب مینماید. لازم به ذکر است که هرکس، بین او و افق غربی خورشید، آبی قرار گیرد، چنین میپندارد که گویا خورشید به داخل آب غروب میکند؛ گرچه خورشید نسبت به آب، ارتفاع بسیار بلندی داشته باشد. و ذوالقرنین در مغرب زمین قومی را یافت. (﴿قُلۡنَا يَٰذَا ٱلۡقَرۡنَيۡنِ إِمَّآ أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّآ أَن تَتَّخِذَ فِيهِمۡ حُسۡنٗا﴾) و گفتیم: «یا آنها را با کشتن و زدن و اسیر کردن و امثال آن عذاب ده، و یا اینکه با آنها به نیکی رفتار کن.» و به ذوالقرنین اختیار داده شد که یکی از این دو راه را انتخاب نماید، چون ظاهراً آنها یا کافر بودهاند و یا فاسق، و یا نوعی از کفر و فسق در آنها وجود داشته است؛ زیرا اگر مؤمن غیرفاسق بودند، به ذوالقرنین اجازه داده نمیشد که آنها را شکنجه دهد. و ذوالقرنین در قبال آنها، چنان سیاستی را درپیش گرفت که سزاوار ستایش گردید؛ زیرا خداوند به او چنین توفیقی را داد. پس گفت: من آنها را به دو گروه تقسیم میکنم: (﴿أَمَّا مَن ظَلَمَ﴾) اما کسی که با کفر ورزیدن، ظلم و ستم کند، (﴿فَسَوۡفَ نُعَذِّبُهُۥ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَىٰ رَبِّهِۦ فَيُعَذِّبُهُۥ عَذَابٗا نُّكۡرٗا﴾) او را عذاب خواهیم داد، سپس در آخرت به سوی پروردگارش بازگردانده میشود، و او نیز وی را سخت عذاب میدهد؛ یعنی به عذاب دنیا و آخرت گرفتار میشود. (﴿وَأَمَّا مَنۡ ءَامَنَ وَعَمِلَ صَٰلِحٗا فَلَهُۥ جَزَآءً ٱلۡحُسۡنَىٰ﴾) و اما کسی که ایمان آورده و کار شایسته انجام دهد، پاداش او در نزد خداوند، پاداشی نیکو خواهد بود. (﴿وَسَنَقُولُ لَهُۥ مِنۡ أَمۡرِنَا يُسۡرٗا﴾) و با او به نیکی رفتار میکنیم، و با نرمی با وی سخن میگوییم، و کار را برایش آسان مینماییم. و این دلالت میکند که ذوالقرنین، از پادشاهان صالح و از اولیای خدا، و پادشاهی عادل و عالم بوده است؛ زیرا در رفتار با هرکسی، طبق رضای خداوند عمل میکرد.
(88) وسایلی که خداوند به او بخشیده بود، ما را از آن آگاه نساخته، و پیامبر نیز ما را به آن آگاه نکرده است. در روایت نیز، به طوری که مفید علم باشد، از آن ذکری بهمیان نیامده است. بنابراین جز اینکه در این مورد سکوت کنیم، کاری از دست ما ساخته نیست، و نباید به آنچه روایتهای اسرائیلی نقل میکنند، توجه کرد. ولی به طور کلی میدانیم که آنها، وسایل زیاد، قوی، داخلی و خارجی بودهاند که از این طریق توانسته است لشکر بزرگی را با سرباز و اسلحه و سازوکار نظامی گسترده سامان دهد، و با این لشکر و ارتش مسلح، توانست دشمنان را شکست دهد، و به شرق و غرب و اطراف دنیا دسترسی پیدا کند. پس خداوند به او چیزی بخشید که با آن به غروبگاه خورشید رسید، تا اینکه خورشید را مشاهده کرد؛ انگار در چشمهای سیاه غروب مینماید. لازم به ذکر است که هرکس، بین او و افق غربی خورشید، آبی قرار گیرد، چنین میپندارد که گویا خورشید به داخل آب غروب میکند؛ گرچه خورشید نسبت به آب، ارتفاع بسیار بلندی داشته باشد. و ذوالقرنین در مغرب زمین قومی را یافت. (﴿قُلۡنَا يَٰذَا ٱلۡقَرۡنَيۡنِ إِمَّآ أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّآ أَن تَتَّخِذَ فِيهِمۡ حُسۡنٗا﴾) و گفتیم: «یا آنها را با کشتن و زدن و اسیر کردن و امثال آن عذاب ده، و یا اینکه با آنها به نیکی رفتار کن.» و به ذوالقرنین اختیار داده شد که یکی از این دو راه را انتخاب نماید، چون ظاهراً آنها یا کافر بودهاند و یا فاسق، و یا نوعی از کفر و فسق در آنها وجود داشته است؛ زیرا اگر مؤمن غیرفاسق بودند، به ذوالقرنین اجازه داده نمیشد که آنها را شکنجه دهد. و ذوالقرنین در قبال آنها، چنان سیاستی را درپیش گرفت که سزاوار ستایش گردید؛ زیرا خداوند به او چنین توفیقی را داد. پس گفت: من آنها را به دو گروه تقسیم میکنم: (﴿أَمَّا مَن ظَلَمَ﴾) اما کسی که با کفر ورزیدن، ظلم و ستم کند، (﴿فَسَوۡفَ نُعَذِّبُهُۥ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَىٰ رَبِّهِۦ فَيُعَذِّبُهُۥ عَذَابٗا نُّكۡرٗا﴾) او را عذاب خواهیم داد، سپس در آخرت به سوی پروردگارش بازگردانده میشود، و او نیز وی را سخت عذاب میدهد؛ یعنی به عذاب دنیا و آخرت گرفتار میشود. (﴿وَأَمَّا مَنۡ ءَامَنَ وَعَمِلَ صَٰلِحٗا فَلَهُۥ جَزَآءً ٱلۡحُسۡنَىٰ﴾) و اما کسی که ایمان آورده و کار شایسته انجام دهد، پاداش او در نزد خداوند، پاداشی نیکو خواهد بود. (﴿وَسَنَقُولُ لَهُۥ مِنۡ أَمۡرِنَا يُسۡرٗا﴾) و با او به نیکی رفتار میکنیم، و با نرمی با وی سخن میگوییم، و کار را برایش آسان مینماییم. و این دلالت میکند که ذوالقرنین، از پادشاهان صالح و از اولیای خدا، و پادشاهی عادل و عالم بوده است؛ زیرا در رفتار با هرکسی، طبق رضای خداوند عمل میکرد.
الكهف 18:89
ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا سپس وسيله اي را دنبال کرد. حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَى قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتْرًا تا اينکه به محل طلوع و خورشيد رسيد [و] ديد که آفتاب بر مردماني مي تابد که براي آنها در برابر آن پوششي ننهاده بوديم. كَذَلِكَ وَقَدْ أَحَطْنَا بِمَا لَدَيْهِ خُبْرًا اين گونه [به پيش مي رفت] و ما از آنچه مي کرد کاملاً آگاه بوديم. ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا سپس از وسيله اي [ديگر] است،اده کرد. حَتَّى إِذَا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِن دُونِهِمَا قَوْمًا لَّا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلًا تا آنگاه که به يمان دو کوه رسيد، و در فراسوي آن دو کوه گروهي را يافت که هيچ سخني را نمي فهميدند. قَالُوا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجًا عَلَى أَن تَجْعَلَ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُمْ سَدًّا گفتند:«اي ذوالقرنين! همان يأجوج و مأجوج در اين سرزمين تباهکارند، پس آيا [راضي هستي] که براي تو هزينه اي مقرر کنيم به شرط آنکه ميان ما و ايشان سدي بسازي»؟ قَالَ مَا مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ رَدْمًا گفت:«آنچه پروردگارم [از ثروت و نيرو و قدرت] در اختيار من گذاشته، بهتر است. پس مرا ياري کنيد تا ميان شما و ايشان سد بزرگ و محکمي بسازم». آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ حَتَّى إِذَا سَاوَى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قَالَ انفُخُوا حَتَّى إِذَا جَعَلَهُ نَارًا قَالَ آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْرًا قطعات آهن را براي من بياوريد ، تا آنگاه که بين دو کوه را برابر کرد، گفت:«در آن بدميد»، تا آنکه [آهن] را آتش نمود، گفت:«مس گداخته شده بياوريد تا بر آن بريزيم». فَمَا اسْطَاعُوا أَن يَظْهَرُوهُ وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْبًا پس نتوانستند از آن بالا رون و [نيز] نتوانستند سوراخي در آن پديد آورند. قَالَ هَذَا رَحْمَةٌ مِّن رَّبِّي فَإِذَا جَاء وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاء وَكَانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا گفت:«اين رحمتي از سوي پروردگار من است، و هرگاه وعدۀ پروردگارم فرا رسد آن را ويران و با زمين يکسان مي کند، و وعدۀ پروردگارم حق است».
(89) وقتی که به غروبگاه خورشید رسید، به قصد یافتن محل طلوع خورشید بازگشت، و از وسائل و راههایی که خداوند در اختیار او قرار داده بود، استفاده کرد.
(90) پس به محل طلوع خورشید رسید و (﴿وَجَدَهَا تَطۡلُعُ عَلَىٰ قَوۡمٖ لَّمۡ نَجۡعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتۡرٗا﴾) دید که خورشید بر مردمانی میتابد که پوششی دربرابر آن ندارند. شاید عدم وجود پوشش، به سبب وحشیگری و بیتمدنی آنها بود؛ و یا بدان خاطر بود که خورشید در نزد آنان حالتی دایمی داشت. آن چنانکه باید، غروب نمیکرد، چنانکه در شرق آفریقای جنوبی چنین است. پس ذوالقرنین به نقطهای از زمین رسید که اهل زمین در رابطه با آن، هیچ آگاهی نداشتند، چه رسد به اینکه خودشان به آنجا برسند. با این وجود، خداوند این کارها را برای ذوالقرنین میسّر نمود، و هرآنچه را که بدان دسترسی پیدا میکرد،
(91) بر اساس تقدیر و علم الهی صورت میگرفت. بنابراین فرمود: (﴿وَقَدۡ أَحَطۡنَا بِمَا لَدَيۡهِ خُبۡرٗا﴾) و ما به خوبی از اسباب بزرگی که او در اختیار داشت، و به هرجا که میرفت، از او آگاه بودیم.
(92 - 93) (﴿ثُمَّ أَتۡبَعَ سَبَبًا حَتَّىٰٓ إِذَا بَلَغَ بَيۡنَ ٱلسَّدَّيۡنِ﴾) سپس از وسیلهای استفاده کرد تا آنکه به میان دو کوه رسید. مفسرین گفتهاند: از مشرق به سوی شمال حرکت کرد تا آنگاه به میان دو کوه رسید که در آن زمان معروف بودند، و دو رشته کوه بودند که به چپ و راست امتداد یافته، و به دریا منتهی میشدند. این کوهها سدی میان یأجوج و مأجوج و مردم بودند. در آن سوی این دو کوه، ذوالقرنین قومی را یافت که به خاطر گنگی زبانشان و پایین بودن میزان درک و هوششان، سخنی را نمیفهمیدند؛ و خداوند به ذوالقرنین علمی داده بود که به وسیلۀ آن، زبان این قوم را فهمید و با آنها گفتگو نمود. و آنان ذوالقرنین را، از ضرر و زیانی که یأجوج و مأجوج به آنها وارد میکرد، آگاه نموده و به او شکایت کردند. یأجوج و مجوج دو طایفۀ بزرگ از انسانها هستند. بنابراین گفتند:
(94) (﴿إِنَّ يَأۡجُوجَ وَمَأۡجُوجَ مُفۡسِدُونَ فِي ٱلۡأَرۡضِ﴾) همانا یأجوج و مأجوج، در این سرزمین، با کشتن و گرفتن اموال مردم و دیگر کارهای ناروا، تباهی میکنند. (﴿فَهَلۡ نَجۡعَلُ لَكَ خَرۡجًا عَلَىٰٓ أَن تَجۡعَلَ بَيۡنَنَا وَبَيۡنَهُمۡ سَدّٗا﴾) آیا راضی هستی که برای تو هزینهای مقرر کنیم که میان ما وایشان سدی بسازی؟ واین دلالت مینماید که آنها خودشان، نمیتوانستند سد را بسازند؛ اما میدانستند که ذوالقرنین، توانایی چنین کاری را دارد. بنابراین به او مزدی دادند تا این کار را انجام دهد. و سبب این کار را برای ذوالقرنین ذکر کردند؛ و آن، تباهکاری یأجوج و مأجوج در زمین بود، و آنان میدانستند که ذوالقرنین چشم طمع به سرزمینشان ندوخته، و نسبت به اصلاح حال مردم بیتفاوت نبوده، و هدفش ساماندهی اوضاع مردم است. پس خواستۀ آنان را اجابت کرد، چون مصلحت درآن بود. و ذوالقرنین از آنها مزدی نگرفت، و شکر قدرت و حکومتی که خداوند به او داده بود، به جای آورد.
(95) پس به آنان گفت: (﴿مَا مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيۡرٞ﴾) توانایی و قدرتی که خداوند در اختیار من نهاده است، از آنچه شما به من میبخشید، بهتر است؛ و من فقط این را از شما میخواهم که با نیرو و با دستهایتان مرا یاری کنید، (﴿أَجۡعَلۡ بَيۡنَكُمۡ وَبَيۡنَهُمۡ رَدۡمًا﴾) تا میان شما و ایشان، سد بزرگ و محکمی بسازم که مانع از عبور آنان به سوی شما شود.
(96) (﴿ءَاتُونِي زُبَرَ ٱلۡحَدِيدِ﴾) قطعات بزرگ آهن را برای من بیاورید، و آنها برایش آوردند، (﴿حَتَّىٰٓ إِذَا سَاوَىٰ بَيۡنَ ٱلصَّدَفَيۡنِ﴾) تا آنگاه که میان دو کوه را ـ که سد را بین آنان ساخته بود ـ برابر کرد. (﴿قَالَ ٱنفُخُواۡ﴾) گفت: آتش بزرگی روشن کنید، و برای روشن کردن آن، از دمهای آهنگری استفاده کنید، و در آن بدمید تا آتش بیشتر روشن شود، و مس ذوبِ گردد. وقتی مسهایی که او درخواست کرده بود تا آهن پارهها را با آن به هم بچسباند، گداخته و ذوب شد، (﴿قَالَ ءَاتُونِيٓ أُفۡرِغۡ عَلَيۡهِ قِطۡرٗا﴾) گفت: مس گداخته شده را بیاورید تا بر آن بریزیم. پس او مس گداخته شده را بر آن ریخت، و سد بسیار محکم شد، و به وسیلۀ آن، مردمی که این سوی سد بودند، از ضرر یأجوج و مأجوج مصون ماندند.
(97) (﴿فَمَا ٱسۡطَٰعُوٓاۡ أَن يَظۡهَرُوهُ وَمَا ٱسۡتَطَٰعُواۡ لَهُۥ نَقۡبٗا﴾) پس آنان نتوانستند از آن بالا روند؛ زیرا بلند و مرتفع بود، و نتوانستند آن را سوراخ کنند؛ چون خیلی محکم و سخت بود.
(98) وقتی که ذو القرنین این کار زیبا و شاهکار بزرگ را انجام داد، آن را به پروردگارش نسبت داد و گفت: (﴿هَٰذَا رَحۡمَةٞ مِّن رَّبِّي﴾) این از فضل و احسان خدا بر من است. و خلفا و فرمانروایان صالح اینگونه هستند که هرگاه خداوند نعمتی را به آنان ارزانی نماید، شکر، و اقرار به نعمت آنان بیشتر میشود، و بیش از پیش به نعمت خدا اعتراف میکنند، همانگونه که سلیمان ـ علیه السلام ـ وقتی که تختِ ملکۀ سبا از مسافت خیلی دور نزد او حاضر شد، گفت:﴿هَٰذَا مِن فَضۡلِ رَبِّي لِيَبۡلُوَنِيٓ ءَأَشۡكُرُ أَمۡ أَكۡفُرُ﴾ این از فضل پروردگارم است تا مرا بیازماید که آیا شکر را به جا میآورم یا ناسپاسی میکنم. به خلاف سرکشان و متکبران و کسانی که در دنیا سرکشی میکنند، و نعمتهای دنیوی، غرور و سرکشی آنها را میافزاید؛ آن گونه که قارون وقتی خداوند به او گنجهائی داد که کلیدهای آن بر گروه نیرومند سنگینی میکرد، گفت:﴿إِنَّمَآ أُوتِيتُهُۥ عَلَىٰ عِلۡمٍ عِندِيٓ﴾ آن را تنها بر اساس دانشی از نزد خود به دست آوردهام. (﴿فَإِذَا جَآءَ وَعۡدُ رَبِّي﴾) و هرگاه وعدۀ پروردگارم برای بیرون آمدن یأجوج و مأجوج فرا رسد، (﴿جَعَلَهُۥ دَكَّآءَ﴾) آن سد محکم و بزرگ را منهدم و هموار میسازد، (﴿وَكَانَ وَعۡدُ رَبِّي حَقّٗا﴾) و وعدۀ پروردگارم حق است.
الكهف 18:90
ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا سپس وسيله اي را دنبال کرد. حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَى قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتْرًا تا اينکه به محل طلوع و خورشيد رسيد [و] ديد که آفتاب بر مردماني مي تابد که براي آنها در برابر آن پوششي ننهاده بوديم. كَذَلِكَ وَقَدْ أَحَطْنَا بِمَا لَدَيْهِ خُبْرًا اين گونه [به پيش مي رفت] و ما از آنچه مي کرد کاملاً آگاه بوديم. ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا سپس از وسيله اي [ديگر] است،اده کرد. حَتَّى إِذَا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِن دُونِهِمَا قَوْمًا لَّا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلًا تا آنگاه که به يمان دو کوه رسيد، و در فراسوي آن دو کوه گروهي را يافت که هيچ سخني را نمي فهميدند. قَالُوا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجًا عَلَى أَن تَجْعَلَ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُمْ سَدًّا گفتند:«اي ذوالقرنين! همان يأجوج و مأجوج در اين سرزمين تباهکارند، پس آيا [راضي هستي] که براي تو هزينه اي مقرر کنيم به شرط آنکه ميان ما و ايشان سدي بسازي»؟ قَالَ مَا مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ رَدْمًا گفت:«آنچه پروردگارم [از ثروت و نيرو و قدرت] در اختيار من گذاشته، بهتر است. پس مرا ياري کنيد تا ميان شما و ايشان سد بزرگ و محکمي بسازم». آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ حَتَّى إِذَا سَاوَى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قَالَ انفُخُوا حَتَّى إِذَا جَعَلَهُ نَارًا قَالَ آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْرًا قطعات آهن را براي من بياوريد ، تا آنگاه که بين دو کوه را برابر کرد، گفت:«در آن بدميد»، تا آنکه [آهن] را آتش نمود، گفت:«مس گداخته شده بياوريد تا بر آن بريزيم». فَمَا اسْطَاعُوا أَن يَظْهَرُوهُ وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْبًا پس نتوانستند از آن بالا رون و [نيز] نتوانستند سوراخي در آن پديد آورند. قَالَ هَذَا رَحْمَةٌ مِّن رَّبِّي فَإِذَا جَاء وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاء وَكَانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا گفت:«اين رحمتي از سوي پروردگار من است، و هرگاه وعدۀ پروردگارم فرا رسد آن را ويران و با زمين يکسان مي کند، و وعدۀ پروردگارم حق است».
(89) وقتی که به غروبگاه خورشید رسید، به قصد یافتن محل طلوع خورشید بازگشت، و از وسائل و راههایی که خداوند در اختیار او قرار داده بود، استفاده کرد.
(90) پس به محل طلوع خورشید رسید و (﴿وَجَدَهَا تَطۡلُعُ عَلَىٰ قَوۡمٖ لَّمۡ نَجۡعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتۡرٗا﴾) دید که خورشید بر مردمانی میتابد که پوششی دربرابر آن ندارند. شاید عدم وجود پوشش، به سبب وحشیگری و بیتمدنی آنها بود؛ و یا بدان خاطر بود که خورشید در نزد آنان حالتی دایمی داشت. آن چنانکه باید، غروب نمیکرد، چنانکه در شرق آفریقای جنوبی چنین است. پس ذوالقرنین به نقطهای از زمین رسید که اهل زمین در رابطه با آن، هیچ آگاهی نداشتند، چه رسد به اینکه خودشان به آنجا برسند. با این وجود، خداوند این کارها را برای ذوالقرنین میسّر نمود، و هرآنچه را که بدان دسترسی پیدا میکرد،
(91) بر اساس تقدیر و علم الهی صورت میگرفت. بنابراین فرمود: (﴿وَقَدۡ أَحَطۡنَا بِمَا لَدَيۡهِ خُبۡرٗا﴾) و ما به خوبی از اسباب بزرگی که او در اختیار داشت، و به هرجا که میرفت، از او آگاه بودیم.
(92 - 93) (﴿ثُمَّ أَتۡبَعَ سَبَبًا حَتَّىٰٓ إِذَا بَلَغَ بَيۡنَ ٱلسَّدَّيۡنِ﴾) سپس از وسیلهای استفاده کرد تا آنکه به میان دو کوه رسید. مفسرین گفتهاند: از مشرق به سوی شمال حرکت کرد تا آنگاه به میان دو کوه رسید که در آن زمان معروف بودند، و دو رشته کوه بودند که به چپ و راست امتداد یافته، و به دریا منتهی میشدند. این کوهها سدی میان یأجوج و مأجوج و مردم بودند. در آن سوی این دو کوه، ذوالقرنین قومی را یافت که به خاطر گنگی زبانشان و پایین بودن میزان درک و هوششان، سخنی را نمیفهمیدند؛ و خداوند به ذوالقرنین علمی داده بود که به وسیلۀ آن، زبان این قوم را فهمید و با آنها گفتگو نمود. و آنان ذوالقرنین را، از ضرر و زیانی که یأجوج و مأجوج به آنها وارد میکرد، آگاه نموده و به او شکایت کردند. یأجوج و مجوج دو طایفۀ بزرگ از انسانها هستند. بنابراین گفتند:
(94) (﴿إِنَّ يَأۡجُوجَ وَمَأۡجُوجَ مُفۡسِدُونَ فِي ٱلۡأَرۡضِ﴾) همانا یأجوج و مأجوج، در این سرزمین، با کشتن و گرفتن اموال مردم و دیگر کارهای ناروا، تباهی میکنند. (﴿فَهَلۡ نَجۡعَلُ لَكَ خَرۡجًا عَلَىٰٓ أَن تَجۡعَلَ بَيۡنَنَا وَبَيۡنَهُمۡ سَدّٗا﴾) آیا راضی هستی که برای تو هزینهای مقرر کنیم که میان ما وایشان سدی بسازی؟ واین دلالت مینماید که آنها خودشان، نمیتوانستند سد را بسازند؛ اما میدانستند که ذوالقرنین، توانایی چنین کاری را دارد. بنابراین به او مزدی دادند تا این کار را انجام دهد. و سبب این کار را برای ذوالقرنین ذکر کردند؛ و آن، تباهکاری یأجوج و مأجوج در زمین بود، و آنان میدانستند که ذوالقرنین چشم طمع به سرزمینشان ندوخته، و نسبت به اصلاح حال مردم بیتفاوت نبوده، و هدفش ساماندهی اوضاع مردم است. پس خواستۀ آنان را اجابت کرد، چون مصلحت درآن بود. و ذوالقرنین از آنها مزدی نگرفت، و شکر قدرت و حکومتی که خداوند به او داده بود، به جای آورد.
(95) پس به آنان گفت: (﴿مَا مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيۡرٞ﴾) توانایی و قدرتی که خداوند در اختیار من نهاده است، از آنچه شما به من میبخشید، بهتر است؛ و من فقط این را از شما میخواهم که با نیرو و با دستهایتان مرا یاری کنید، (﴿أَجۡعَلۡ بَيۡنَكُمۡ وَبَيۡنَهُمۡ رَدۡمًا﴾) تا میان شما و ایشان، سد بزرگ و محکمی بسازم که مانع از عبور آنان به سوی شما شود.
(96) (﴿ءَاتُونِي زُبَرَ ٱلۡحَدِيدِ﴾) قطعات بزرگ آهن را برای من بیاورید، و آنها برایش آوردند، (﴿حَتَّىٰٓ إِذَا سَاوَىٰ بَيۡنَ ٱلصَّدَفَيۡنِ﴾) تا آنگاه که میان دو کوه را ـ که سد را بین آنان ساخته بود ـ برابر کرد. (﴿قَالَ ٱنفُخُواۡ﴾) گفت: آتش بزرگی روشن کنید، و برای روشن کردن آن، از دمهای آهنگری استفاده کنید، و در آن بدمید تا آتش بیشتر روشن شود، و مس ذوبِ گردد. وقتی مسهایی که او درخواست کرده بود تا آهن پارهها را با آن به هم بچسباند، گداخته و ذوب شد، (﴿قَالَ ءَاتُونِيٓ أُفۡرِغۡ عَلَيۡهِ قِطۡرٗا﴾) گفت: مس گداخته شده را بیاورید تا بر آن بریزیم. پس او مس گداخته شده را بر آن ریخت، و سد بسیار محکم شد، و به وسیلۀ آن، مردمی که این سوی سد بودند، از ضرر یأجوج و مأجوج مصون ماندند.
(97) (﴿فَمَا ٱسۡطَٰعُوٓاۡ أَن يَظۡهَرُوهُ وَمَا ٱسۡتَطَٰعُواۡ لَهُۥ نَقۡبٗا﴾) پس آنان نتوانستند از آن بالا روند؛ زیرا بلند و مرتفع بود، و نتوانستند آن را سوراخ کنند؛ چون خیلی محکم و سخت بود.
(98) وقتی که ذو القرنین این کار زیبا و شاهکار بزرگ را انجام داد، آن را به پروردگارش نسبت داد و گفت: (﴿هَٰذَا رَحۡمَةٞ مِّن رَّبِّي﴾) این از فضل و احسان خدا بر من است. و خلفا و فرمانروایان صالح اینگونه هستند که هرگاه خداوند نعمتی را به آنان ارزانی نماید، شکر، و اقرار به نعمت آنان بیشتر میشود، و بیش از پیش به نعمت خدا اعتراف میکنند، همانگونه که سلیمان ـ علیه السلام ـ وقتی که تختِ ملکۀ سبا از مسافت خیلی دور نزد او حاضر شد، گفت:﴿هَٰذَا مِن فَضۡلِ رَبِّي لِيَبۡلُوَنِيٓ ءَأَشۡكُرُ أَمۡ أَكۡفُرُ﴾ این از فضل پروردگارم است تا مرا بیازماید که آیا شکر را به جا میآورم یا ناسپاسی میکنم. به خلاف سرکشان و متکبران و کسانی که در دنیا سرکشی میکنند، و نعمتهای دنیوی، غرور و سرکشی آنها را میافزاید؛ آن گونه که قارون وقتی خداوند به او گنجهائی داد که کلیدهای آن بر گروه نیرومند سنگینی میکرد، گفت:﴿إِنَّمَآ أُوتِيتُهُۥ عَلَىٰ عِلۡمٍ عِندِيٓ﴾ آن را تنها بر اساس دانشی از نزد خود به دست آوردهام. (﴿فَإِذَا جَآءَ وَعۡدُ رَبِّي﴾) و هرگاه وعدۀ پروردگارم برای بیرون آمدن یأجوج و مأجوج فرا رسد، (﴿جَعَلَهُۥ دَكَّآءَ﴾) آن سد محکم و بزرگ را منهدم و هموار میسازد، (﴿وَكَانَ وَعۡدُ رَبِّي حَقّٗا﴾) و وعدۀ پروردگارم حق است.
الكهف 18:91
ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا سپس وسيله اي را دنبال کرد. حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَى قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتْرًا تا اينکه به محل طلوع و خورشيد رسيد [و] ديد که آفتاب بر مردماني مي تابد که براي آنها در برابر آن پوششي ننهاده بوديم. كَذَلِكَ وَقَدْ أَحَطْنَا بِمَا لَدَيْهِ خُبْرًا اين گونه [به پيش مي رفت] و ما از آنچه مي کرد کاملاً آگاه بوديم. ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا سپس از وسيله اي [ديگر] است،اده کرد. حَتَّى إِذَا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِن دُونِهِمَا قَوْمًا لَّا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلًا تا آنگاه که به يمان دو کوه رسيد، و در فراسوي آن دو کوه گروهي را يافت که هيچ سخني را نمي فهميدند. قَالُوا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجًا عَلَى أَن تَجْعَلَ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُمْ سَدًّا گفتند:«اي ذوالقرنين! همان يأجوج و مأجوج در اين سرزمين تباهکارند، پس آيا [راضي هستي] که براي تو هزينه اي مقرر کنيم به شرط آنکه ميان ما و ايشان سدي بسازي»؟ قَالَ مَا مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ رَدْمًا گفت:«آنچه پروردگارم [از ثروت و نيرو و قدرت] در اختيار من گذاشته، بهتر است. پس مرا ياري کنيد تا ميان شما و ايشان سد بزرگ و محکمي بسازم». آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ حَتَّى إِذَا سَاوَى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قَالَ انفُخُوا حَتَّى إِذَا جَعَلَهُ نَارًا قَالَ آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْرًا قطعات آهن را براي من بياوريد ، تا آنگاه که بين دو کوه را برابر کرد، گفت:«در آن بدميد»، تا آنکه [آهن] را آتش نمود، گفت:«مس گداخته شده بياوريد تا بر آن بريزيم». فَمَا اسْطَاعُوا أَن يَظْهَرُوهُ وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْبًا پس نتوانستند از آن بالا رون و [نيز] نتوانستند سوراخي در آن پديد آورند. قَالَ هَذَا رَحْمَةٌ مِّن رَّبِّي فَإِذَا جَاء وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاء وَكَانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا گفت:«اين رحمتي از سوي پروردگار من است، و هرگاه وعدۀ پروردگارم فرا رسد آن را ويران و با زمين يکسان مي کند، و وعدۀ پروردگارم حق است».
(89) وقتی که به غروبگاه خورشید رسید، به قصد یافتن محل طلوع خورشید بازگشت، و از وسائل و راههایی که خداوند در اختیار او قرار داده بود، استفاده کرد.
(90) پس به محل طلوع خورشید رسید و (﴿وَجَدَهَا تَطۡلُعُ عَلَىٰ قَوۡمٖ لَّمۡ نَجۡعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتۡرٗا﴾) دید که خورشید بر مردمانی میتابد که پوششی دربرابر آن ندارند. شاید عدم وجود پوشش، به سبب وحشیگری و بیتمدنی آنها بود؛ و یا بدان خاطر بود که خورشید در نزد آنان حالتی دایمی داشت. آن چنانکه باید، غروب نمیکرد، چنانکه در شرق آفریقای جنوبی چنین است. پس ذوالقرنین به نقطهای از زمین رسید که اهل زمین در رابطه با آن، هیچ آگاهی نداشتند، چه رسد به اینکه خودشان به آنجا برسند. با این وجود، خداوند این کارها را برای ذوالقرنین میسّر نمود، و هرآنچه را که بدان دسترسی پیدا میکرد،
(91) بر اساس تقدیر و علم الهی صورت میگرفت. بنابراین فرمود: (﴿وَقَدۡ أَحَطۡنَا بِمَا لَدَيۡهِ خُبۡرٗا﴾) و ما به خوبی از اسباب بزرگی که او در اختیار داشت، و به هرجا که میرفت، از او آگاه بودیم.
(92 - 93) (﴿ثُمَّ أَتۡبَعَ سَبَبًا حَتَّىٰٓ إِذَا بَلَغَ بَيۡنَ ٱلسَّدَّيۡنِ﴾) سپس از وسیلهای استفاده کرد تا آنکه به میان دو کوه رسید. مفسرین گفتهاند: از مشرق به سوی شمال حرکت کرد تا آنگاه به میان دو کوه رسید که در آن زمان معروف بودند، و دو رشته کوه بودند که به چپ و راست امتداد یافته، و به دریا منتهی میشدند. این کوهها سدی میان یأجوج و مأجوج و مردم بودند. در آن سوی این دو کوه، ذوالقرنین قومی را یافت که به خاطر گنگی زبانشان و پایین بودن میزان درک و هوششان، سخنی را نمیفهمیدند؛ و خداوند به ذوالقرنین علمی داده بود که به وسیلۀ آن، زبان این قوم را فهمید و با آنها گفتگو نمود. و آنان ذوالقرنین را، از ضرر و زیانی که یأجوج و مأجوج به آنها وارد میکرد، آگاه نموده و به او شکایت کردند. یأجوج و مجوج دو طایفۀ بزرگ از انسانها هستند. بنابراین گفتند:
(94) (﴿إِنَّ يَأۡجُوجَ وَمَأۡجُوجَ مُفۡسِدُونَ فِي ٱلۡأَرۡضِ﴾) همانا یأجوج و مأجوج، در این سرزمین، با کشتن و گرفتن اموال مردم و دیگر کارهای ناروا، تباهی میکنند. (﴿فَهَلۡ نَجۡعَلُ لَكَ خَرۡجًا عَلَىٰٓ أَن تَجۡعَلَ بَيۡنَنَا وَبَيۡنَهُمۡ سَدّٗا﴾) آیا راضی هستی که برای تو هزینهای مقرر کنیم که میان ما وایشان سدی بسازی؟ واین دلالت مینماید که آنها خودشان، نمیتوانستند سد را بسازند؛ اما میدانستند که ذوالقرنین، توانایی چنین کاری را دارد. بنابراین به او مزدی دادند تا این کار را انجام دهد. و سبب این کار را برای ذوالقرنین ذکر کردند؛ و آن، تباهکاری یأجوج و مأجوج در زمین بود، و آنان میدانستند که ذوالقرنین چشم طمع به سرزمینشان ندوخته، و نسبت به اصلاح حال مردم بیتفاوت نبوده، و هدفش ساماندهی اوضاع مردم است. پس خواستۀ آنان را اجابت کرد، چون مصلحت درآن بود. و ذوالقرنین از آنها مزدی نگرفت، و شکر قدرت و حکومتی که خداوند به او داده بود، به جای آورد.
(95) پس به آنان گفت: (﴿مَا مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيۡرٞ﴾) توانایی و قدرتی که خداوند در اختیار من نهاده است، از آنچه شما به من میبخشید، بهتر است؛ و من فقط این را از شما میخواهم که با نیرو و با دستهایتان مرا یاری کنید، (﴿أَجۡعَلۡ بَيۡنَكُمۡ وَبَيۡنَهُمۡ رَدۡمًا﴾) تا میان شما و ایشان، سد بزرگ و محکمی بسازم که مانع از عبور آنان به سوی شما شود.
(96) (﴿ءَاتُونِي زُبَرَ ٱلۡحَدِيدِ﴾) قطعات بزرگ آهن را برای من بیاورید، و آنها برایش آوردند، (﴿حَتَّىٰٓ إِذَا سَاوَىٰ بَيۡنَ ٱلصَّدَفَيۡنِ﴾) تا آنگاه که میان دو کوه را ـ که سد را بین آنان ساخته بود ـ برابر کرد. (﴿قَالَ ٱنفُخُواۡ﴾) گفت: آتش بزرگی روشن کنید، و برای روشن کردن آن، از دمهای آهنگری استفاده کنید، و در آن بدمید تا آتش بیشتر روشن شود، و مس ذوبِ گردد. وقتی مسهایی که او درخواست کرده بود تا آهن پارهها را با آن به هم بچسباند، گداخته و ذوب شد، (﴿قَالَ ءَاتُونِيٓ أُفۡرِغۡ عَلَيۡهِ قِطۡرٗا﴾) گفت: مس گداخته شده را بیاورید تا بر آن بریزیم. پس او مس گداخته شده را بر آن ریخت، و سد بسیار محکم شد، و به وسیلۀ آن، مردمی که این سوی سد بودند، از ضرر یأجوج و مأجوج مصون ماندند.
(97) (﴿فَمَا ٱسۡطَٰعُوٓاۡ أَن يَظۡهَرُوهُ وَمَا ٱسۡتَطَٰعُواۡ لَهُۥ نَقۡبٗا﴾) پس آنان نتوانستند از آن بالا روند؛ زیرا بلند و مرتفع بود، و نتوانستند آن را سوراخ کنند؛ چون خیلی محکم و سخت بود.
(98) وقتی که ذو القرنین این کار زیبا و شاهکار بزرگ را انجام داد، آن را به پروردگارش نسبت داد و گفت: (﴿هَٰذَا رَحۡمَةٞ مِّن رَّبِّي﴾) این از فضل و احسان خدا بر من است. و خلفا و فرمانروایان صالح اینگونه هستند که هرگاه خداوند نعمتی را به آنان ارزانی نماید، شکر، و اقرار به نعمت آنان بیشتر میشود، و بیش از پیش به نعمت خدا اعتراف میکنند، همانگونه که سلیمان ـ علیه السلام ـ وقتی که تختِ ملکۀ سبا از مسافت خیلی دور نزد او حاضر شد، گفت:﴿هَٰذَا مِن فَضۡلِ رَبِّي لِيَبۡلُوَنِيٓ ءَأَشۡكُرُ أَمۡ أَكۡفُرُ﴾ این از فضل پروردگارم است تا مرا بیازماید که آیا شکر را به جا میآورم یا ناسپاسی میکنم. به خلاف سرکشان و متکبران و کسانی که در دنیا سرکشی میکنند، و نعمتهای دنیوی، غرور و سرکشی آنها را میافزاید؛ آن گونه که قارون وقتی خداوند به او گنجهائی داد که کلیدهای آن بر گروه نیرومند سنگینی میکرد، گفت:﴿إِنَّمَآ أُوتِيتُهُۥ عَلَىٰ عِلۡمٍ عِندِيٓ﴾ آن را تنها بر اساس دانشی از نزد خود به دست آوردهام. (﴿فَإِذَا جَآءَ وَعۡدُ رَبِّي﴾) و هرگاه وعدۀ پروردگارم برای بیرون آمدن یأجوج و مأجوج فرا رسد، (﴿جَعَلَهُۥ دَكَّآءَ﴾) آن سد محکم و بزرگ را منهدم و هموار میسازد، (﴿وَكَانَ وَعۡدُ رَبِّي حَقّٗا﴾) و وعدۀ پروردگارم حق است.
الكهف 18:92
ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا سپس وسيله اي را دنبال کرد. حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَى قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتْرًا تا اينکه به محل طلوع و خورشيد رسيد [و] ديد که آفتاب بر مردماني مي تابد که براي آنها در برابر آن پوششي ننهاده بوديم. كَذَلِكَ وَقَدْ أَحَطْنَا بِمَا لَدَيْهِ خُبْرًا اين گونه [به پيش مي رفت] و ما از آنچه مي کرد کاملاً آگاه بوديم. ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا سپس از وسيله اي [ديگر] است،اده کرد. حَتَّى إِذَا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِن دُونِهِمَا قَوْمًا لَّا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلًا تا آنگاه که به يمان دو کوه رسيد، و در فراسوي آن دو کوه گروهي را يافت که هيچ سخني را نمي فهميدند. قَالُوا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجًا عَلَى أَن تَجْعَلَ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُمْ سَدًّا گفتند:«اي ذوالقرنين! همان يأجوج و مأجوج در اين سرزمين تباهکارند، پس آيا [راضي هستي] که براي تو هزينه اي مقرر کنيم به شرط آنکه ميان ما و ايشان سدي بسازي»؟ قَالَ مَا مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ رَدْمًا گفت:«آنچه پروردگارم [از ثروت و نيرو و قدرت] در اختيار من گذاشته، بهتر است. پس مرا ياري کنيد تا ميان شما و ايشان سد بزرگ و محکمي بسازم». آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ حَتَّى إِذَا سَاوَى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قَالَ انفُخُوا حَتَّى إِذَا جَعَلَهُ نَارًا قَالَ آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْرًا قطعات آهن را براي من بياوريد ، تا آنگاه که بين دو کوه را برابر کرد، گفت:«در آن بدميد»، تا آنکه [آهن] را آتش نمود، گفت:«مس گداخته شده بياوريد تا بر آن بريزيم». فَمَا اسْطَاعُوا أَن يَظْهَرُوهُ وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْبًا پس نتوانستند از آن بالا رون و [نيز] نتوانستند سوراخي در آن پديد آورند. قَالَ هَذَا رَحْمَةٌ مِّن رَّبِّي فَإِذَا جَاء وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاء وَكَانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا گفت:«اين رحمتي از سوي پروردگار من است، و هرگاه وعدۀ پروردگارم فرا رسد آن را ويران و با زمين يکسان مي کند، و وعدۀ پروردگارم حق است».
(89) وقتی که به غروبگاه خورشید رسید، به قصد یافتن محل طلوع خورشید بازگشت، و از وسائل و راههایی که خداوند در اختیار او قرار داده بود، استفاده کرد.
(90) پس به محل طلوع خورشید رسید و (﴿وَجَدَهَا تَطۡلُعُ عَلَىٰ قَوۡمٖ لَّمۡ نَجۡعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتۡرٗا﴾) دید که خورشید بر مردمانی میتابد که پوششی دربرابر آن ندارند. شاید عدم وجود پوشش، به سبب وحشیگری و بیتمدنی آنها بود؛ و یا بدان خاطر بود که خورشید در نزد آنان حالتی دایمی داشت. آن چنانکه باید، غروب نمیکرد، چنانکه در شرق آفریقای جنوبی چنین است. پس ذوالقرنین به نقطهای از زمین رسید که اهل زمین در رابطه با آن، هیچ آگاهی نداشتند، چه رسد به اینکه خودشان به آنجا برسند. با این وجود، خداوند این کارها را برای ذوالقرنین میسّر نمود، و هرآنچه را که بدان دسترسی پیدا میکرد،
(91) بر اساس تقدیر و علم الهی صورت میگرفت. بنابراین فرمود: (﴿وَقَدۡ أَحَطۡنَا بِمَا لَدَيۡهِ خُبۡرٗا﴾) و ما به خوبی از اسباب بزرگی که او در اختیار داشت، و به هرجا که میرفت، از او آگاه بودیم.
(92 - 93) (﴿ثُمَّ أَتۡبَعَ سَبَبًا حَتَّىٰٓ إِذَا بَلَغَ بَيۡنَ ٱلسَّدَّيۡنِ﴾) سپس از وسیلهای استفاده کرد تا آنکه به میان دو کوه رسید. مفسرین گفتهاند: از مشرق به سوی شمال حرکت کرد تا آنگاه به میان دو کوه رسید که در آن زمان معروف بودند، و دو رشته کوه بودند که به چپ و راست امتداد یافته، و به دریا منتهی میشدند. این کوهها سدی میان یأجوج و مأجوج و مردم بودند. در آن سوی این دو کوه، ذوالقرنین قومی را یافت که به خاطر گنگی زبانشان و پایین بودن میزان درک و هوششان، سخنی را نمیفهمیدند؛ و خداوند به ذوالقرنین علمی داده بود که به وسیلۀ آن، زبان این قوم را فهمید و با آنها گفتگو نمود. و آنان ذوالقرنین را، از ضرر و زیانی که یأجوج و مأجوج به آنها وارد میکرد، آگاه نموده و به او شکایت کردند. یأجوج و مجوج دو طایفۀ بزرگ از انسانها هستند. بنابراین گفتند:
(94) (﴿إِنَّ يَأۡجُوجَ وَمَأۡجُوجَ مُفۡسِدُونَ فِي ٱلۡأَرۡضِ﴾) همانا یأجوج و مأجوج، در این سرزمین، با کشتن و گرفتن اموال مردم و دیگر کارهای ناروا، تباهی میکنند. (﴿فَهَلۡ نَجۡعَلُ لَكَ خَرۡجًا عَلَىٰٓ أَن تَجۡعَلَ بَيۡنَنَا وَبَيۡنَهُمۡ سَدّٗا﴾) آیا راضی هستی که برای تو هزینهای مقرر کنیم که میان ما وایشان سدی بسازی؟ واین دلالت مینماید که آنها خودشان، نمیتوانستند سد را بسازند؛ اما میدانستند که ذوالقرنین، توانایی چنین کاری را دارد. بنابراین به او مزدی دادند تا این کار را انجام دهد. و سبب این کار را برای ذوالقرنین ذکر کردند؛ و آن، تباهکاری یأجوج و مأجوج در زمین بود، و آنان میدانستند که ذوالقرنین چشم طمع به سرزمینشان ندوخته، و نسبت به اصلاح حال مردم بیتفاوت نبوده، و هدفش ساماندهی اوضاع مردم است. پس خواستۀ آنان را اجابت کرد، چون مصلحت درآن بود. و ذوالقرنین از آنها مزدی نگرفت، و شکر قدرت و حکومتی که خداوند به او داده بود، به جای آورد.
(95) پس به آنان گفت: (﴿مَا مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيۡرٞ﴾) توانایی و قدرتی که خداوند در اختیار من نهاده است، از آنچه شما به من میبخشید، بهتر است؛ و من فقط این را از شما میخواهم که با نیرو و با دستهایتان مرا یاری کنید، (﴿أَجۡعَلۡ بَيۡنَكُمۡ وَبَيۡنَهُمۡ رَدۡمًا﴾) تا میان شما و ایشان، سد بزرگ و محکمی بسازم که مانع از عبور آنان به سوی شما شود.
(96) (﴿ءَاتُونِي زُبَرَ ٱلۡحَدِيدِ﴾) قطعات بزرگ آهن را برای من بیاورید، و آنها برایش آوردند، (﴿حَتَّىٰٓ إِذَا سَاوَىٰ بَيۡنَ ٱلصَّدَفَيۡنِ﴾) تا آنگاه که میان دو کوه را ـ که سد را بین آنان ساخته بود ـ برابر کرد. (﴿قَالَ ٱنفُخُواۡ﴾) گفت: آتش بزرگی روشن کنید، و برای روشن کردن آن، از دمهای آهنگری استفاده کنید، و در آن بدمید تا آتش بیشتر روشن شود، و مس ذوبِ گردد. وقتی مسهایی که او درخواست کرده بود تا آهن پارهها را با آن به هم بچسباند، گداخته و ذوب شد، (﴿قَالَ ءَاتُونِيٓ أُفۡرِغۡ عَلَيۡهِ قِطۡرٗا﴾) گفت: مس گداخته شده را بیاورید تا بر آن بریزیم. پس او مس گداخته شده را بر آن ریخت، و سد بسیار محکم شد، و به وسیلۀ آن، مردمی که این سوی سد بودند، از ضرر یأجوج و مأجوج مصون ماندند.
(97) (﴿فَمَا ٱسۡطَٰعُوٓاۡ أَن يَظۡهَرُوهُ وَمَا ٱسۡتَطَٰعُواۡ لَهُۥ نَقۡبٗا﴾) پس آنان نتوانستند از آن بالا روند؛ زیرا بلند و مرتفع بود، و نتوانستند آن را سوراخ کنند؛ چون خیلی محکم و سخت بود.
(98) وقتی که ذو القرنین این کار زیبا و شاهکار بزرگ را انجام داد، آن را به پروردگارش نسبت داد و گفت: (﴿هَٰذَا رَحۡمَةٞ مِّن رَّبِّي﴾) این از فضل و احسان خدا بر من است. و خلفا و فرمانروایان صالح اینگونه هستند که هرگاه خداوند نعمتی را به آنان ارزانی نماید، شکر، و اقرار به نعمت آنان بیشتر میشود، و بیش از پیش به نعمت خدا اعتراف میکنند، همانگونه که سلیمان ـ علیه السلام ـ وقتی که تختِ ملکۀ سبا از مسافت خیلی دور نزد او حاضر شد، گفت:﴿هَٰذَا مِن فَضۡلِ رَبِّي لِيَبۡلُوَنِيٓ ءَأَشۡكُرُ أَمۡ أَكۡفُرُ﴾ این از فضل پروردگارم است تا مرا بیازماید که آیا شکر را به جا میآورم یا ناسپاسی میکنم. به خلاف سرکشان و متکبران و کسانی که در دنیا سرکشی میکنند، و نعمتهای دنیوی، غرور و سرکشی آنها را میافزاید؛ آن گونه که قارون وقتی خداوند به او گنجهائی داد که کلیدهای آن بر گروه نیرومند سنگینی میکرد، گفت:﴿إِنَّمَآ أُوتِيتُهُۥ عَلَىٰ عِلۡمٍ عِندِيٓ﴾ آن را تنها بر اساس دانشی از نزد خود به دست آوردهام. (﴿فَإِذَا جَآءَ وَعۡدُ رَبِّي﴾) و هرگاه وعدۀ پروردگارم برای بیرون آمدن یأجوج و مأجوج فرا رسد، (﴿جَعَلَهُۥ دَكَّآءَ﴾) آن سد محکم و بزرگ را منهدم و هموار میسازد، (﴿وَكَانَ وَعۡدُ رَبِّي حَقّٗا﴾) و وعدۀ پروردگارم حق است.
الكهف 18:93
ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا سپس وسيله اي را دنبال کرد. حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَى قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتْرًا تا اينکه به محل طلوع و خورشيد رسيد [و] ديد که آفتاب بر مردماني مي تابد که براي آنها در برابر آن پوششي ننهاده بوديم. كَذَلِكَ وَقَدْ أَحَطْنَا بِمَا لَدَيْهِ خُبْرًا اين گونه [به پيش مي رفت] و ما از آنچه مي کرد کاملاً آگاه بوديم. ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا سپس از وسيله اي [ديگر] است،اده کرد. حَتَّى إِذَا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِن دُونِهِمَا قَوْمًا لَّا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلًا تا آنگاه که به يمان دو کوه رسيد، و در فراسوي آن دو کوه گروهي را يافت که هيچ سخني را نمي فهميدند. قَالُوا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجًا عَلَى أَن تَجْعَلَ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُمْ سَدًّا گفتند:«اي ذوالقرنين! همان يأجوج و مأجوج در اين سرزمين تباهکارند، پس آيا [راضي هستي] که براي تو هزينه اي مقرر کنيم به شرط آنکه ميان ما و ايشان سدي بسازي»؟ قَالَ مَا مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ رَدْمًا گفت:«آنچه پروردگارم [از ثروت و نيرو و قدرت] در اختيار من گذاشته، بهتر است. پس مرا ياري کنيد تا ميان شما و ايشان سد بزرگ و محکمي بسازم». آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ حَتَّى إِذَا سَاوَى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قَالَ انفُخُوا حَتَّى إِذَا جَعَلَهُ نَارًا قَالَ آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْرًا قطعات آهن را براي من بياوريد ، تا آنگاه که بين دو کوه را برابر کرد، گفت:«در آن بدميد»، تا آنکه [آهن] را آتش نمود، گفت:«مس گداخته شده بياوريد تا بر آن بريزيم». فَمَا اسْطَاعُوا أَن يَظْهَرُوهُ وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْبًا پس نتوانستند از آن بالا رون و [نيز] نتوانستند سوراخي در آن پديد آورند. قَالَ هَذَا رَحْمَةٌ مِّن رَّبِّي فَإِذَا جَاء وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاء وَكَانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا گفت:«اين رحمتي از سوي پروردگار من است، و هرگاه وعدۀ پروردگارم فرا رسد آن را ويران و با زمين يکسان مي کند، و وعدۀ پروردگارم حق است».
(89) وقتی که به غروبگاه خورشید رسید، به قصد یافتن محل طلوع خورشید بازگشت، و از وسائل و راههایی که خداوند در اختیار او قرار داده بود، استفاده کرد.
(90) پس به محل طلوع خورشید رسید و (﴿وَجَدَهَا تَطۡلُعُ عَلَىٰ قَوۡمٖ لَّمۡ نَجۡعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتۡرٗا﴾) دید که خورشید بر مردمانی میتابد که پوششی دربرابر آن ندارند. شاید عدم وجود پوشش، به سبب وحشیگری و بیتمدنی آنها بود؛ و یا بدان خاطر بود که خورشید در نزد آنان حالتی دایمی داشت. آن چنانکه باید، غروب نمیکرد، چنانکه در شرق آفریقای جنوبی چنین است. پس ذوالقرنین به نقطهای از زمین رسید که اهل زمین در رابطه با آن، هیچ آگاهی نداشتند، چه رسد به اینکه خودشان به آنجا برسند. با این وجود، خداوند این کارها را برای ذوالقرنین میسّر نمود، و هرآنچه را که بدان دسترسی پیدا میکرد،
(91) بر اساس تقدیر و علم الهی صورت میگرفت. بنابراین فرمود: (﴿وَقَدۡ أَحَطۡنَا بِمَا لَدَيۡهِ خُبۡرٗا﴾) و ما به خوبی از اسباب بزرگی که او در اختیار داشت، و به هرجا که میرفت، از او آگاه بودیم.
(92 - 93) (﴿ثُمَّ أَتۡبَعَ سَبَبًا حَتَّىٰٓ إِذَا بَلَغَ بَيۡنَ ٱلسَّدَّيۡنِ﴾) سپس از وسیلهای استفاده کرد تا آنکه به میان دو کوه رسید. مفسرین گفتهاند: از مشرق به سوی شمال حرکت کرد تا آنگاه به میان دو کوه رسید که در آن زمان معروف بودند، و دو رشته کوه بودند که به چپ و راست امتداد یافته، و به دریا منتهی میشدند. این کوهها سدی میان یأجوج و مأجوج و مردم بودند. در آن سوی این دو کوه، ذوالقرنین قومی را یافت که به خاطر گنگی زبانشان و پایین بودن میزان درک و هوششان، سخنی را نمیفهمیدند؛ و خداوند به ذوالقرنین علمی داده بود که به وسیلۀ آن، زبان این قوم را فهمید و با آنها گفتگو نمود. و آنان ذوالقرنین را، از ضرر و زیانی که یأجوج و مأجوج به آنها وارد میکرد، آگاه نموده و به او شکایت کردند. یأجوج و مجوج دو طایفۀ بزرگ از انسانها هستند. بنابراین گفتند:
(94) (﴿إِنَّ يَأۡجُوجَ وَمَأۡجُوجَ مُفۡسِدُونَ فِي ٱلۡأَرۡضِ﴾) همانا یأجوج و مأجوج، در این سرزمین، با کشتن و گرفتن اموال مردم و دیگر کارهای ناروا، تباهی میکنند. (﴿فَهَلۡ نَجۡعَلُ لَكَ خَرۡجًا عَلَىٰٓ أَن تَجۡعَلَ بَيۡنَنَا وَبَيۡنَهُمۡ سَدّٗا﴾) آیا راضی هستی که برای تو هزینهای مقرر کنیم که میان ما وایشان سدی بسازی؟ واین دلالت مینماید که آنها خودشان، نمیتوانستند سد را بسازند؛ اما میدانستند که ذوالقرنین، توانایی چنین کاری را دارد. بنابراین به او مزدی دادند تا این کار را انجام دهد. و سبب این کار را برای ذوالقرنین ذکر کردند؛ و آن، تباهکاری یأجوج و مأجوج در زمین بود، و آنان میدانستند که ذوالقرنین چشم طمع به سرزمینشان ندوخته، و نسبت به اصلاح حال مردم بیتفاوت نبوده، و هدفش ساماندهی اوضاع مردم است. پس خواستۀ آنان را اجابت کرد، چون مصلحت درآن بود. و ذوالقرنین از آنها مزدی نگرفت، و شکر قدرت و حکومتی که خداوند به او داده بود، به جای آورد.
(95) پس به آنان گفت: (﴿مَا مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيۡرٞ﴾) توانایی و قدرتی که خداوند در اختیار من نهاده است، از آنچه شما به من میبخشید، بهتر است؛ و من فقط این را از شما میخواهم که با نیرو و با دستهایتان مرا یاری کنید، (﴿أَجۡعَلۡ بَيۡنَكُمۡ وَبَيۡنَهُمۡ رَدۡمًا﴾) تا میان شما و ایشان، سد بزرگ و محکمی بسازم که مانع از عبور آنان به سوی شما شود.
(96) (﴿ءَاتُونِي زُبَرَ ٱلۡحَدِيدِ﴾) قطعات بزرگ آهن را برای من بیاورید، و آنها برایش آوردند، (﴿حَتَّىٰٓ إِذَا سَاوَىٰ بَيۡنَ ٱلصَّدَفَيۡنِ﴾) تا آنگاه که میان دو کوه را ـ که سد را بین آنان ساخته بود ـ برابر کرد. (﴿قَالَ ٱنفُخُواۡ﴾) گفت: آتش بزرگی روشن کنید، و برای روشن کردن آن، از دمهای آهنگری استفاده کنید، و در آن بدمید تا آتش بیشتر روشن شود، و مس ذوبِ گردد. وقتی مسهایی که او درخواست کرده بود تا آهن پارهها را با آن به هم بچسباند، گداخته و ذوب شد، (﴿قَالَ ءَاتُونِيٓ أُفۡرِغۡ عَلَيۡهِ قِطۡرٗا﴾) گفت: مس گداخته شده را بیاورید تا بر آن بریزیم. پس او مس گداخته شده را بر آن ریخت، و سد بسیار محکم شد، و به وسیلۀ آن، مردمی که این سوی سد بودند، از ضرر یأجوج و مأجوج مصون ماندند.
(97) (﴿فَمَا ٱسۡطَٰعُوٓاۡ أَن يَظۡهَرُوهُ وَمَا ٱسۡتَطَٰعُواۡ لَهُۥ نَقۡبٗا﴾) پس آنان نتوانستند از آن بالا روند؛ زیرا بلند و مرتفع بود، و نتوانستند آن را سوراخ کنند؛ چون خیلی محکم و سخت بود.
(98) وقتی که ذو القرنین این کار زیبا و شاهکار بزرگ را انجام داد، آن را به پروردگارش نسبت داد و گفت: (﴿هَٰذَا رَحۡمَةٞ مِّن رَّبِّي﴾) این از فضل و احسان خدا بر من است. و خلفا و فرمانروایان صالح اینگونه هستند که هرگاه خداوند نعمتی را به آنان ارزانی نماید، شکر، و اقرار به نعمت آنان بیشتر میشود، و بیش از پیش به نعمت خدا اعتراف میکنند، همانگونه که سلیمان ـ علیه السلام ـ وقتی که تختِ ملکۀ سبا از مسافت خیلی دور نزد او حاضر شد، گفت:﴿هَٰذَا مِن فَضۡلِ رَبِّي لِيَبۡلُوَنِيٓ ءَأَشۡكُرُ أَمۡ أَكۡفُرُ﴾ این از فضل پروردگارم است تا مرا بیازماید که آیا شکر را به جا میآورم یا ناسپاسی میکنم. به خلاف سرکشان و متکبران و کسانی که در دنیا سرکشی میکنند، و نعمتهای دنیوی، غرور و سرکشی آنها را میافزاید؛ آن گونه که قارون وقتی خداوند به او گنجهائی داد که کلیدهای آن بر گروه نیرومند سنگینی میکرد، گفت:﴿إِنَّمَآ أُوتِيتُهُۥ عَلَىٰ عِلۡمٍ عِندِيٓ﴾ آن را تنها بر اساس دانشی از نزد خود به دست آوردهام. (﴿فَإِذَا جَآءَ وَعۡدُ رَبِّي﴾) و هرگاه وعدۀ پروردگارم برای بیرون آمدن یأجوج و مأجوج فرا رسد، (﴿جَعَلَهُۥ دَكَّآءَ﴾) آن سد محکم و بزرگ را منهدم و هموار میسازد، (﴿وَكَانَ وَعۡدُ رَبِّي حَقّٗا﴾) و وعدۀ پروردگارم حق است.
الكهف 18:94
ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا سپس وسيله اي را دنبال کرد. حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَى قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتْرًا تا اينکه به محل طلوع و خورشيد رسيد [و] ديد که آفتاب بر مردماني مي تابد که براي آنها در برابر آن پوششي ننهاده بوديم. كَذَلِكَ وَقَدْ أَحَطْنَا بِمَا لَدَيْهِ خُبْرًا اين گونه [به پيش مي رفت] و ما از آنچه مي کرد کاملاً آگاه بوديم. ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا سپس از وسيله اي [ديگر] است،اده کرد. حَتَّى إِذَا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِن دُونِهِمَا قَوْمًا لَّا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلًا تا آنگاه که به يمان دو کوه رسيد، و در فراسوي آن دو کوه گروهي را يافت که هيچ سخني را نمي فهميدند. قَالُوا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجًا عَلَى أَن تَجْعَلَ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُمْ سَدًّا گفتند:«اي ذوالقرنين! همان يأجوج و مأجوج در اين سرزمين تباهکارند، پس آيا [راضي هستي] که براي تو هزينه اي مقرر کنيم به شرط آنکه ميان ما و ايشان سدي بسازي»؟ قَالَ مَا مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ رَدْمًا گفت:«آنچه پروردگارم [از ثروت و نيرو و قدرت] در اختيار من گذاشته، بهتر است. پس مرا ياري کنيد تا ميان شما و ايشان سد بزرگ و محکمي بسازم». آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ حَتَّى إِذَا سَاوَى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قَالَ انفُخُوا حَتَّى إِذَا جَعَلَهُ نَارًا قَالَ آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْرًا قطعات آهن را براي من بياوريد ، تا آنگاه که بين دو کوه را برابر کرد، گفت:«در آن بدميد»، تا آنکه [آهن] را آتش نمود، گفت:«مس گداخته شده بياوريد تا بر آن بريزيم». فَمَا اسْطَاعُوا أَن يَظْهَرُوهُ وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْبًا پس نتوانستند از آن بالا رون و [نيز] نتوانستند سوراخي در آن پديد آورند. قَالَ هَذَا رَحْمَةٌ مِّن رَّبِّي فَإِذَا جَاء وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاء وَكَانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا گفت:«اين رحمتي از سوي پروردگار من است، و هرگاه وعدۀ پروردگارم فرا رسد آن را ويران و با زمين يکسان مي کند، و وعدۀ پروردگارم حق است».
(89) وقتی که به غروبگاه خورشید رسید، به قصد یافتن محل طلوع خورشید بازگشت، و از وسائل و راههایی که خداوند در اختیار او قرار داده بود، استفاده کرد.
(90) پس به محل طلوع خورشید رسید و (﴿وَجَدَهَا تَطۡلُعُ عَلَىٰ قَوۡمٖ لَّمۡ نَجۡعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتۡرٗا﴾) دید که خورشید بر مردمانی میتابد که پوششی دربرابر آن ندارند. شاید عدم وجود پوشش، به سبب وحشیگری و بیتمدنی آنها بود؛ و یا بدان خاطر بود که خورشید در نزد آنان حالتی دایمی داشت. آن چنانکه باید، غروب نمیکرد، چنانکه در شرق آفریقای جنوبی چنین است. پس ذوالقرنین به نقطهای از زمین رسید که اهل زمین در رابطه با آن، هیچ آگاهی نداشتند، چه رسد به اینکه خودشان به آنجا برسند. با این وجود، خداوند این کارها را برای ذوالقرنین میسّر نمود، و هرآنچه را که بدان دسترسی پیدا میکرد،
(91) بر اساس تقدیر و علم الهی صورت میگرفت. بنابراین فرمود: (﴿وَقَدۡ أَحَطۡنَا بِمَا لَدَيۡهِ خُبۡرٗا﴾) و ما به خوبی از اسباب بزرگی که او در اختیار داشت، و به هرجا که میرفت، از او آگاه بودیم.
(92 - 93) (﴿ثُمَّ أَتۡبَعَ سَبَبًا حَتَّىٰٓ إِذَا بَلَغَ بَيۡنَ ٱلسَّدَّيۡنِ﴾) سپس از وسیلهای استفاده کرد تا آنکه به میان دو کوه رسید. مفسرین گفتهاند: از مشرق به سوی شمال حرکت کرد تا آنگاه به میان دو کوه رسید که در آن زمان معروف بودند، و دو رشته کوه بودند که به چپ و راست امتداد یافته، و به دریا منتهی میشدند. این کوهها سدی میان یأجوج و مأجوج و مردم بودند. در آن سوی این دو کوه، ذوالقرنین قومی را یافت که به خاطر گنگی زبانشان و پایین بودن میزان درک و هوششان، سخنی را نمیفهمیدند؛ و خداوند به ذوالقرنین علمی داده بود که به وسیلۀ آن، زبان این قوم را فهمید و با آنها گفتگو نمود. و آنان ذوالقرنین را، از ضرر و زیانی که یأجوج و مأجوج به آنها وارد میکرد، آگاه نموده و به او شکایت کردند. یأجوج و مجوج دو طایفۀ بزرگ از انسانها هستند. بنابراین گفتند:
(94) (﴿إِنَّ يَأۡجُوجَ وَمَأۡجُوجَ مُفۡسِدُونَ فِي ٱلۡأَرۡضِ﴾) همانا یأجوج و مأجوج، در این سرزمین، با کشتن و گرفتن اموال مردم و دیگر کارهای ناروا، تباهی میکنند. (﴿فَهَلۡ نَجۡعَلُ لَكَ خَرۡجًا عَلَىٰٓ أَن تَجۡعَلَ بَيۡنَنَا وَبَيۡنَهُمۡ سَدّٗا﴾) آیا راضی هستی که برای تو هزینهای مقرر کنیم که میان ما وایشان سدی بسازی؟ واین دلالت مینماید که آنها خودشان، نمیتوانستند سد را بسازند؛ اما میدانستند که ذوالقرنین، توانایی چنین کاری را دارد. بنابراین به او مزدی دادند تا این کار را انجام دهد. و سبب این کار را برای ذوالقرنین ذکر کردند؛ و آن، تباهکاری یأجوج و مأجوج در زمین بود، و آنان میدانستند که ذوالقرنین چشم طمع به سرزمینشان ندوخته، و نسبت به اصلاح حال مردم بیتفاوت نبوده، و هدفش ساماندهی اوضاع مردم است. پس خواستۀ آنان را اجابت کرد، چون مصلحت درآن بود. و ذوالقرنین از آنها مزدی نگرفت، و شکر قدرت و حکومتی که خداوند به او داده بود، به جای آورد.
(95) پس به آنان گفت: (﴿مَا مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيۡرٞ﴾) توانایی و قدرتی که خداوند در اختیار من نهاده است، از آنچه شما به من میبخشید، بهتر است؛ و من فقط این را از شما میخواهم که با نیرو و با دستهایتان مرا یاری کنید، (﴿أَجۡعَلۡ بَيۡنَكُمۡ وَبَيۡنَهُمۡ رَدۡمًا﴾) تا میان شما و ایشان، سد بزرگ و محکمی بسازم که مانع از عبور آنان به سوی شما شود.
(96) (﴿ءَاتُونِي زُبَرَ ٱلۡحَدِيدِ﴾) قطعات بزرگ آهن را برای من بیاورید، و آنها برایش آوردند، (﴿حَتَّىٰٓ إِذَا سَاوَىٰ بَيۡنَ ٱلصَّدَفَيۡنِ﴾) تا آنگاه که میان دو کوه را ـ که سد را بین آنان ساخته بود ـ برابر کرد. (﴿قَالَ ٱنفُخُواۡ﴾) گفت: آتش بزرگی روشن کنید، و برای روشن کردن آن، از دمهای آهنگری استفاده کنید، و در آن بدمید تا آتش بیشتر روشن شود، و مس ذوبِ گردد. وقتی مسهایی که او درخواست کرده بود تا آهن پارهها را با آن به هم بچسباند، گداخته و ذوب شد، (﴿قَالَ ءَاتُونِيٓ أُفۡرِغۡ عَلَيۡهِ قِطۡرٗا﴾) گفت: مس گداخته شده را بیاورید تا بر آن بریزیم. پس او مس گداخته شده را بر آن ریخت، و سد بسیار محکم شد، و به وسیلۀ آن، مردمی که این سوی سد بودند، از ضرر یأجوج و مأجوج مصون ماندند.
(97) (﴿فَمَا ٱسۡطَٰعُوٓاۡ أَن يَظۡهَرُوهُ وَمَا ٱسۡتَطَٰعُواۡ لَهُۥ نَقۡبٗا﴾) پس آنان نتوانستند از آن بالا روند؛ زیرا بلند و مرتفع بود، و نتوانستند آن را سوراخ کنند؛ چون خیلی محکم و سخت بود.
(98) وقتی که ذو القرنین این کار زیبا و شاهکار بزرگ را انجام داد، آن را به پروردگارش نسبت داد و گفت: (﴿هَٰذَا رَحۡمَةٞ مِّن رَّبِّي﴾) این از فضل و احسان خدا بر من است. و خلفا و فرمانروایان صالح اینگونه هستند که هرگاه خداوند نعمتی را به آنان ارزانی نماید، شکر، و اقرار به نعمت آنان بیشتر میشود، و بیش از پیش به نعمت خدا اعتراف میکنند، همانگونه که سلیمان ـ علیه السلام ـ وقتی که تختِ ملکۀ سبا از مسافت خیلی دور نزد او حاضر شد، گفت:﴿هَٰذَا مِن فَضۡلِ رَبِّي لِيَبۡلُوَنِيٓ ءَأَشۡكُرُ أَمۡ أَكۡفُرُ﴾ این از فضل پروردگارم است تا مرا بیازماید که آیا شکر را به جا میآورم یا ناسپاسی میکنم. به خلاف سرکشان و متکبران و کسانی که در دنیا سرکشی میکنند، و نعمتهای دنیوی، غرور و سرکشی آنها را میافزاید؛ آن گونه که قارون وقتی خداوند به او گنجهائی داد که کلیدهای آن بر گروه نیرومند سنگینی میکرد، گفت:﴿إِنَّمَآ أُوتِيتُهُۥ عَلَىٰ عِلۡمٍ عِندِيٓ﴾ آن را تنها بر اساس دانشی از نزد خود به دست آوردهام. (﴿فَإِذَا جَآءَ وَعۡدُ رَبِّي﴾) و هرگاه وعدۀ پروردگارم برای بیرون آمدن یأجوج و مأجوج فرا رسد، (﴿جَعَلَهُۥ دَكَّآءَ﴾) آن سد محکم و بزرگ را منهدم و هموار میسازد، (﴿وَكَانَ وَعۡدُ رَبِّي حَقّٗا﴾) و وعدۀ پروردگارم حق است.
الكهف 18:95
ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا سپس وسيله اي را دنبال کرد. حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَى قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتْرًا تا اينکه به محل طلوع و خورشيد رسيد [و] ديد که آفتاب بر مردماني مي تابد که براي آنها در برابر آن پوششي ننهاده بوديم. كَذَلِكَ وَقَدْ أَحَطْنَا بِمَا لَدَيْهِ خُبْرًا اين گونه [به پيش مي رفت] و ما از آنچه مي کرد کاملاً آگاه بوديم. ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا سپس از وسيله اي [ديگر] است،اده کرد. حَتَّى إِذَا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِن دُونِهِمَا قَوْمًا لَّا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلًا تا آنگاه که به يمان دو کوه رسيد، و در فراسوي آن دو کوه گروهي را يافت که هيچ سخني را نمي فهميدند. قَالُوا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجًا عَلَى أَن تَجْعَلَ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُمْ سَدًّا گفتند:«اي ذوالقرنين! همان يأجوج و مأجوج در اين سرزمين تباهکارند، پس آيا [راضي هستي] که براي تو هزينه اي مقرر کنيم به شرط آنکه ميان ما و ايشان سدي بسازي»؟ قَالَ مَا مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ رَدْمًا گفت:«آنچه پروردگارم [از ثروت و نيرو و قدرت] در اختيار من گذاشته، بهتر است. پس مرا ياري کنيد تا ميان شما و ايشان سد بزرگ و محکمي بسازم». آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ حَتَّى إِذَا سَاوَى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قَالَ انفُخُوا حَتَّى إِذَا جَعَلَهُ نَارًا قَالَ آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْرًا قطعات آهن را براي من بياوريد ، تا آنگاه که بين دو کوه را برابر کرد، گفت:«در آن بدميد»، تا آنکه [آهن] را آتش نمود، گفت:«مس گداخته شده بياوريد تا بر آن بريزيم». فَمَا اسْطَاعُوا أَن يَظْهَرُوهُ وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْبًا پس نتوانستند از آن بالا رون و [نيز] نتوانستند سوراخي در آن پديد آورند. قَالَ هَذَا رَحْمَةٌ مِّن رَّبِّي فَإِذَا جَاء وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاء وَكَانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا گفت:«اين رحمتي از سوي پروردگار من است، و هرگاه وعدۀ پروردگارم فرا رسد آن را ويران و با زمين يکسان مي کند، و وعدۀ پروردگارم حق است».
(89) وقتی که به غروبگاه خورشید رسید، به قصد یافتن محل طلوع خورشید بازگشت، و از وسائل و راههایی که خداوند در اختیار او قرار داده بود، استفاده کرد.
(90) پس به محل طلوع خورشید رسید و (﴿وَجَدَهَا تَطۡلُعُ عَلَىٰ قَوۡمٖ لَّمۡ نَجۡعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتۡرٗا﴾) دید که خورشید بر مردمانی میتابد که پوششی دربرابر آن ندارند. شاید عدم وجود پوشش، به سبب وحشیگری و بیتمدنی آنها بود؛ و یا بدان خاطر بود که خورشید در نزد آنان حالتی دایمی داشت. آن چنانکه باید، غروب نمیکرد، چنانکه در شرق آفریقای جنوبی چنین است. پس ذوالقرنین به نقطهای از زمین رسید که اهل زمین در رابطه با آن، هیچ آگاهی نداشتند، چه رسد به اینکه خودشان به آنجا برسند. با این وجود، خداوند این کارها را برای ذوالقرنین میسّر نمود، و هرآنچه را که بدان دسترسی پیدا میکرد،
(91) بر اساس تقدیر و علم الهی صورت میگرفت. بنابراین فرمود: (﴿وَقَدۡ أَحَطۡنَا بِمَا لَدَيۡهِ خُبۡرٗا﴾) و ما به خوبی از اسباب بزرگی که او در اختیار داشت، و به هرجا که میرفت، از او آگاه بودیم.
(92 - 93) (﴿ثُمَّ أَتۡبَعَ سَبَبًا حَتَّىٰٓ إِذَا بَلَغَ بَيۡنَ ٱلسَّدَّيۡنِ﴾) سپس از وسیلهای استفاده کرد تا آنکه به میان دو کوه رسید. مفسرین گفتهاند: از مشرق به سوی شمال حرکت کرد تا آنگاه به میان دو کوه رسید که در آن زمان معروف بودند، و دو رشته کوه بودند که به چپ و راست امتداد یافته، و به دریا منتهی میشدند. این کوهها سدی میان یأجوج و مأجوج و مردم بودند. در آن سوی این دو کوه، ذوالقرنین قومی را یافت که به خاطر گنگی زبانشان و پایین بودن میزان درک و هوششان، سخنی را نمیفهمیدند؛ و خداوند به ذوالقرنین علمی داده بود که به وسیلۀ آن، زبان این قوم را فهمید و با آنها گفتگو نمود. و آنان ذوالقرنین را، از ضرر و زیانی که یأجوج و مأجوج به آنها وارد میکرد، آگاه نموده و به او شکایت کردند. یأجوج و مجوج دو طایفۀ بزرگ از انسانها هستند. بنابراین گفتند:
(94) (﴿إِنَّ يَأۡجُوجَ وَمَأۡجُوجَ مُفۡسِدُونَ فِي ٱلۡأَرۡضِ﴾) همانا یأجوج و مأجوج، در این سرزمین، با کشتن و گرفتن اموال مردم و دیگر کارهای ناروا، تباهی میکنند. (﴿فَهَلۡ نَجۡعَلُ لَكَ خَرۡجًا عَلَىٰٓ أَن تَجۡعَلَ بَيۡنَنَا وَبَيۡنَهُمۡ سَدّٗا﴾) آیا راضی هستی که برای تو هزینهای مقرر کنیم که میان ما وایشان سدی بسازی؟ واین دلالت مینماید که آنها خودشان، نمیتوانستند سد را بسازند؛ اما میدانستند که ذوالقرنین، توانایی چنین کاری را دارد. بنابراین به او مزدی دادند تا این کار را انجام دهد. و سبب این کار را برای ذوالقرنین ذکر کردند؛ و آن، تباهکاری یأجوج و مأجوج در زمین بود، و آنان میدانستند که ذوالقرنین چشم طمع به سرزمینشان ندوخته، و نسبت به اصلاح حال مردم بیتفاوت نبوده، و هدفش ساماندهی اوضاع مردم است. پس خواستۀ آنان را اجابت کرد، چون مصلحت درآن بود. و ذوالقرنین از آنها مزدی نگرفت، و شکر قدرت و حکومتی که خداوند به او داده بود، به جای آورد.
(95) پس به آنان گفت: (﴿مَا مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيۡرٞ﴾) توانایی و قدرتی که خداوند در اختیار من نهاده است، از آنچه شما به من میبخشید، بهتر است؛ و من فقط این را از شما میخواهم که با نیرو و با دستهایتان مرا یاری کنید، (﴿أَجۡعَلۡ بَيۡنَكُمۡ وَبَيۡنَهُمۡ رَدۡمًا﴾) تا میان شما و ایشان، سد بزرگ و محکمی بسازم که مانع از عبور آنان به سوی شما شود.
(96) (﴿ءَاتُونِي زُبَرَ ٱلۡحَدِيدِ﴾) قطعات بزرگ آهن را برای من بیاورید، و آنها برایش آوردند، (﴿حَتَّىٰٓ إِذَا سَاوَىٰ بَيۡنَ ٱلصَّدَفَيۡنِ﴾) تا آنگاه که میان دو کوه را ـ که سد را بین آنان ساخته بود ـ برابر کرد. (﴿قَالَ ٱنفُخُواۡ﴾) گفت: آتش بزرگی روشن کنید، و برای روشن کردن آن، از دمهای آهنگری استفاده کنید، و در آن بدمید تا آتش بیشتر روشن شود، و مس ذوبِ گردد. وقتی مسهایی که او درخواست کرده بود تا آهن پارهها را با آن به هم بچسباند، گداخته و ذوب شد، (﴿قَالَ ءَاتُونِيٓ أُفۡرِغۡ عَلَيۡهِ قِطۡرٗا﴾) گفت: مس گداخته شده را بیاورید تا بر آن بریزیم. پس او مس گداخته شده را بر آن ریخت، و سد بسیار محکم شد، و به وسیلۀ آن، مردمی که این سوی سد بودند، از ضرر یأجوج و مأجوج مصون ماندند.
(97) (﴿فَمَا ٱسۡطَٰعُوٓاۡ أَن يَظۡهَرُوهُ وَمَا ٱسۡتَطَٰعُواۡ لَهُۥ نَقۡبٗا﴾) پس آنان نتوانستند از آن بالا روند؛ زیرا بلند و مرتفع بود، و نتوانستند آن را سوراخ کنند؛ چون خیلی محکم و سخت بود.
(98) وقتی که ذو القرنین این کار زیبا و شاهکار بزرگ را انجام داد، آن را به پروردگارش نسبت داد و گفت: (﴿هَٰذَا رَحۡمَةٞ مِّن رَّبِّي﴾) این از فضل و احسان خدا بر من است. و خلفا و فرمانروایان صالح اینگونه هستند که هرگاه خداوند نعمتی را به آنان ارزانی نماید، شکر، و اقرار به نعمت آنان بیشتر میشود، و بیش از پیش به نعمت خدا اعتراف میکنند، همانگونه که سلیمان ـ علیه السلام ـ وقتی که تختِ ملکۀ سبا از مسافت خیلی دور نزد او حاضر شد، گفت:﴿هَٰذَا مِن فَضۡلِ رَبِّي لِيَبۡلُوَنِيٓ ءَأَشۡكُرُ أَمۡ أَكۡفُرُ﴾ این از فضل پروردگارم است تا مرا بیازماید که آیا شکر را به جا میآورم یا ناسپاسی میکنم. به خلاف سرکشان و متکبران و کسانی که در دنیا سرکشی میکنند، و نعمتهای دنیوی، غرور و سرکشی آنها را میافزاید؛ آن گونه که قارون وقتی خداوند به او گنجهائی داد که کلیدهای آن بر گروه نیرومند سنگینی میکرد، گفت:﴿إِنَّمَآ أُوتِيتُهُۥ عَلَىٰ عِلۡمٍ عِندِيٓ﴾ آن را تنها بر اساس دانشی از نزد خود به دست آوردهام. (﴿فَإِذَا جَآءَ وَعۡدُ رَبِّي﴾) و هرگاه وعدۀ پروردگارم برای بیرون آمدن یأجوج و مأجوج فرا رسد، (﴿جَعَلَهُۥ دَكَّآءَ﴾) آن سد محکم و بزرگ را منهدم و هموار میسازد، (﴿وَكَانَ وَعۡدُ رَبِّي حَقّٗا﴾) و وعدۀ پروردگارم حق است.
الكهف 18:96
ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا سپس وسيله اي را دنبال کرد. حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَى قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتْرًا تا اينکه به محل طلوع و خورشيد رسيد [و] ديد که آفتاب بر مردماني مي تابد که براي آنها در برابر آن پوششي ننهاده بوديم. كَذَلِكَ وَقَدْ أَحَطْنَا بِمَا لَدَيْهِ خُبْرًا اين گونه [به پيش مي رفت] و ما از آنچه مي کرد کاملاً آگاه بوديم. ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا سپس از وسيله اي [ديگر] است،اده کرد. حَتَّى إِذَا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِن دُونِهِمَا قَوْمًا لَّا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلًا تا آنگاه که به يمان دو کوه رسيد، و در فراسوي آن دو کوه گروهي را يافت که هيچ سخني را نمي فهميدند. قَالُوا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجًا عَلَى أَن تَجْعَلَ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُمْ سَدًّا گفتند:«اي ذوالقرنين! همان يأجوج و مأجوج در اين سرزمين تباهکارند، پس آيا [راضي هستي] که براي تو هزينه اي مقرر کنيم به شرط آنکه ميان ما و ايشان سدي بسازي»؟ قَالَ مَا مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ رَدْمًا گفت:«آنچه پروردگارم [از ثروت و نيرو و قدرت] در اختيار من گذاشته، بهتر است. پس مرا ياري کنيد تا ميان شما و ايشان سد بزرگ و محکمي بسازم». آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ حَتَّى إِذَا سَاوَى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قَالَ انفُخُوا حَتَّى إِذَا جَعَلَهُ نَارًا قَالَ آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْرًا قطعات آهن را براي من بياوريد ، تا آنگاه که بين دو کوه را برابر کرد، گفت:«در آن بدميد»، تا آنکه [آهن] را آتش نمود، گفت:«مس گداخته شده بياوريد تا بر آن بريزيم». فَمَا اسْطَاعُوا أَن يَظْهَرُوهُ وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْبًا پس نتوانستند از آن بالا رون و [نيز] نتوانستند سوراخي در آن پديد آورند. قَالَ هَذَا رَحْمَةٌ مِّن رَّبِّي فَإِذَا جَاء وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاء وَكَانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا گفت:«اين رحمتي از سوي پروردگار من است، و هرگاه وعدۀ پروردگارم فرا رسد آن را ويران و با زمين يکسان مي کند، و وعدۀ پروردگارم حق است».
(89) وقتی که به غروبگاه خورشید رسید، به قصد یافتن محل طلوع خورشید بازگشت، و از وسائل و راههایی که خداوند در اختیار او قرار داده بود، استفاده کرد.
(90) پس به محل طلوع خورشید رسید و (﴿وَجَدَهَا تَطۡلُعُ عَلَىٰ قَوۡمٖ لَّمۡ نَجۡعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتۡرٗا﴾) دید که خورشید بر مردمانی میتابد که پوششی دربرابر آن ندارند. شاید عدم وجود پوشش، به سبب وحشیگری و بیتمدنی آنها بود؛ و یا بدان خاطر بود که خورشید در نزد آنان حالتی دایمی داشت. آن چنانکه باید، غروب نمیکرد، چنانکه در شرق آفریقای جنوبی چنین است. پس ذوالقرنین به نقطهای از زمین رسید که اهل زمین در رابطه با آن، هیچ آگاهی نداشتند، چه رسد به اینکه خودشان به آنجا برسند. با این وجود، خداوند این کارها را برای ذوالقرنین میسّر نمود، و هرآنچه را که بدان دسترسی پیدا میکرد،
(91) بر اساس تقدیر و علم الهی صورت میگرفت. بنابراین فرمود: (﴿وَقَدۡ أَحَطۡنَا بِمَا لَدَيۡهِ خُبۡرٗا﴾) و ما به خوبی از اسباب بزرگی که او در اختیار داشت، و به هرجا که میرفت، از او آگاه بودیم.
(92 - 93) (﴿ثُمَّ أَتۡبَعَ سَبَبًا حَتَّىٰٓ إِذَا بَلَغَ بَيۡنَ ٱلسَّدَّيۡنِ﴾) سپس از وسیلهای استفاده کرد تا آنکه به میان دو کوه رسید. مفسرین گفتهاند: از مشرق به سوی شمال حرکت کرد تا آنگاه به میان دو کوه رسید که در آن زمان معروف بودند، و دو رشته کوه بودند که به چپ و راست امتداد یافته، و به دریا منتهی میشدند. این کوهها سدی میان یأجوج و مأجوج و مردم بودند. در آن سوی این دو کوه، ذوالقرنین قومی را یافت که به خاطر گنگی زبانشان و پایین بودن میزان درک و هوششان، سخنی را نمیفهمیدند؛ و خداوند به ذوالقرنین علمی داده بود که به وسیلۀ آن، زبان این قوم را فهمید و با آنها گفتگو نمود. و آنان ذوالقرنین را، از ضرر و زیانی که یأجوج و مأجوج به آنها وارد میکرد، آگاه نموده و به او شکایت کردند. یأجوج و مجوج دو طایفۀ بزرگ از انسانها هستند. بنابراین گفتند:
(94) (﴿إِنَّ يَأۡجُوجَ وَمَأۡجُوجَ مُفۡسِدُونَ فِي ٱلۡأَرۡضِ﴾) همانا یأجوج و مأجوج، در این سرزمین، با کشتن و گرفتن اموال مردم و دیگر کارهای ناروا، تباهی میکنند. (﴿فَهَلۡ نَجۡعَلُ لَكَ خَرۡجًا عَلَىٰٓ أَن تَجۡعَلَ بَيۡنَنَا وَبَيۡنَهُمۡ سَدّٗا﴾) آیا راضی هستی که برای تو هزینهای مقرر کنیم که میان ما وایشان سدی بسازی؟ واین دلالت مینماید که آنها خودشان، نمیتوانستند سد را بسازند؛ اما میدانستند که ذوالقرنین، توانایی چنین کاری را دارد. بنابراین به او مزدی دادند تا این کار را انجام دهد. و سبب این کار را برای ذوالقرنین ذکر کردند؛ و آن، تباهکاری یأجوج و مأجوج در زمین بود، و آنان میدانستند که ذوالقرنین چشم طمع به سرزمینشان ندوخته، و نسبت به اصلاح حال مردم بیتفاوت نبوده، و هدفش ساماندهی اوضاع مردم است. پس خواستۀ آنان را اجابت کرد، چون مصلحت درآن بود. و ذوالقرنین از آنها مزدی نگرفت، و شکر قدرت و حکومتی که خداوند به او داده بود، به جای آورد.
(95) پس به آنان گفت: (﴿مَا مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيۡرٞ﴾) توانایی و قدرتی که خداوند در اختیار من نهاده است، از آنچه شما به من میبخشید، بهتر است؛ و من فقط این را از شما میخواهم که با نیرو و با دستهایتان مرا یاری کنید، (﴿أَجۡعَلۡ بَيۡنَكُمۡ وَبَيۡنَهُمۡ رَدۡمًا﴾) تا میان شما و ایشان، سد بزرگ و محکمی بسازم که مانع از عبور آنان به سوی شما شود.
(96) (﴿ءَاتُونِي زُبَرَ ٱلۡحَدِيدِ﴾) قطعات بزرگ آهن را برای من بیاورید، و آنها برایش آوردند، (﴿حَتَّىٰٓ إِذَا سَاوَىٰ بَيۡنَ ٱلصَّدَفَيۡنِ﴾) تا آنگاه که میان دو کوه را ـ که سد را بین آنان ساخته بود ـ برابر کرد. (﴿قَالَ ٱنفُخُواۡ﴾) گفت: آتش بزرگی روشن کنید، و برای روشن کردن آن، از دمهای آهنگری استفاده کنید، و در آن بدمید تا آتش بیشتر روشن شود، و مس ذوبِ گردد. وقتی مسهایی که او درخواست کرده بود تا آهن پارهها را با آن به هم بچسباند، گداخته و ذوب شد، (﴿قَالَ ءَاتُونِيٓ أُفۡرِغۡ عَلَيۡهِ قِطۡرٗا﴾) گفت: مس گداخته شده را بیاورید تا بر آن بریزیم. پس او مس گداخته شده را بر آن ریخت، و سد بسیار محکم شد، و به وسیلۀ آن، مردمی که این سوی سد بودند، از ضرر یأجوج و مأجوج مصون ماندند.
(97) (﴿فَمَا ٱسۡطَٰعُوٓاۡ أَن يَظۡهَرُوهُ وَمَا ٱسۡتَطَٰعُواۡ لَهُۥ نَقۡبٗا﴾) پس آنان نتوانستند از آن بالا روند؛ زیرا بلند و مرتفع بود، و نتوانستند آن را سوراخ کنند؛ چون خیلی محکم و سخت بود.
(98) وقتی که ذو القرنین این کار زیبا و شاهکار بزرگ را انجام داد، آن را به پروردگارش نسبت داد و گفت: (﴿هَٰذَا رَحۡمَةٞ مِّن رَّبِّي﴾) این از فضل و احسان خدا بر من است. و خلفا و فرمانروایان صالح اینگونه هستند که هرگاه خداوند نعمتی را به آنان ارزانی نماید، شکر، و اقرار به نعمت آنان بیشتر میشود، و بیش از پیش به نعمت خدا اعتراف میکنند، همانگونه که سلیمان ـ علیه السلام ـ وقتی که تختِ ملکۀ سبا از مسافت خیلی دور نزد او حاضر شد، گفت:﴿هَٰذَا مِن فَضۡلِ رَبِّي لِيَبۡلُوَنِيٓ ءَأَشۡكُرُ أَمۡ أَكۡفُرُ﴾ این از فضل پروردگارم است تا مرا بیازماید که آیا شکر را به جا میآورم یا ناسپاسی میکنم. به خلاف سرکشان و متکبران و کسانی که در دنیا سرکشی میکنند، و نعمتهای دنیوی، غرور و سرکشی آنها را میافزاید؛ آن گونه که قارون وقتی خداوند به او گنجهائی داد که کلیدهای آن بر گروه نیرومند سنگینی میکرد، گفت:﴿إِنَّمَآ أُوتِيتُهُۥ عَلَىٰ عِلۡمٍ عِندِيٓ﴾ آن را تنها بر اساس دانشی از نزد خود به دست آوردهام. (﴿فَإِذَا جَآءَ وَعۡدُ رَبِّي﴾) و هرگاه وعدۀ پروردگارم برای بیرون آمدن یأجوج و مأجوج فرا رسد، (﴿جَعَلَهُۥ دَكَّآءَ﴾) آن سد محکم و بزرگ را منهدم و هموار میسازد، (﴿وَكَانَ وَعۡدُ رَبِّي حَقّٗا﴾) و وعدۀ پروردگارم حق است.
الكهف 18:97
ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا سپس وسيله اي را دنبال کرد. حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَى قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتْرًا تا اينکه به محل طلوع و خورشيد رسيد [و] ديد که آفتاب بر مردماني مي تابد که براي آنها در برابر آن پوششي ننهاده بوديم. كَذَلِكَ وَقَدْ أَحَطْنَا بِمَا لَدَيْهِ خُبْرًا اين گونه [به پيش مي رفت] و ما از آنچه مي کرد کاملاً آگاه بوديم. ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا سپس از وسيله اي [ديگر] است،اده کرد. حَتَّى إِذَا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِن دُونِهِمَا قَوْمًا لَّا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلًا تا آنگاه که به يمان دو کوه رسيد، و در فراسوي آن دو کوه گروهي را يافت که هيچ سخني را نمي فهميدند. قَالُوا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجًا عَلَى أَن تَجْعَلَ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُمْ سَدًّا گفتند:«اي ذوالقرنين! همان يأجوج و مأجوج در اين سرزمين تباهکارند، پس آيا [راضي هستي] که براي تو هزينه اي مقرر کنيم به شرط آنکه ميان ما و ايشان سدي بسازي»؟ قَالَ مَا مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ رَدْمًا گفت:«آنچه پروردگارم [از ثروت و نيرو و قدرت] در اختيار من گذاشته، بهتر است. پس مرا ياري کنيد تا ميان شما و ايشان سد بزرگ و محکمي بسازم». آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ حَتَّى إِذَا سَاوَى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قَالَ انفُخُوا حَتَّى إِذَا جَعَلَهُ نَارًا قَالَ آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْرًا قطعات آهن را براي من بياوريد ، تا آنگاه که بين دو کوه را برابر کرد، گفت:«در آن بدميد»، تا آنکه [آهن] را آتش نمود، گفت:«مس گداخته شده بياوريد تا بر آن بريزيم». فَمَا اسْطَاعُوا أَن يَظْهَرُوهُ وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْبًا پس نتوانستند از آن بالا رون و [نيز] نتوانستند سوراخي در آن پديد آورند. قَالَ هَذَا رَحْمَةٌ مِّن رَّبِّي فَإِذَا جَاء وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاء وَكَانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا گفت:«اين رحمتي از سوي پروردگار من است، و هرگاه وعدۀ پروردگارم فرا رسد آن را ويران و با زمين يکسان مي کند، و وعدۀ پروردگارم حق است».
(89) وقتی که به غروبگاه خورشید رسید، به قصد یافتن محل طلوع خورشید بازگشت، و از وسائل و راههایی که خداوند در اختیار او قرار داده بود، استفاده کرد.
(90) پس به محل طلوع خورشید رسید و (﴿وَجَدَهَا تَطۡلُعُ عَلَىٰ قَوۡمٖ لَّمۡ نَجۡعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتۡرٗا﴾) دید که خورشید بر مردمانی میتابد که پوششی دربرابر آن ندارند. شاید عدم وجود پوشش، به سبب وحشیگری و بیتمدنی آنها بود؛ و یا بدان خاطر بود که خورشید در نزد آنان حالتی دایمی داشت. آن چنانکه باید، غروب نمیکرد، چنانکه در شرق آفریقای جنوبی چنین است. پس ذوالقرنین به نقطهای از زمین رسید که اهل زمین در رابطه با آن، هیچ آگاهی نداشتند، چه رسد به اینکه خودشان به آنجا برسند. با این وجود، خداوند این کارها را برای ذوالقرنین میسّر نمود، و هرآنچه را که بدان دسترسی پیدا میکرد،
(91) بر اساس تقدیر و علم الهی صورت میگرفت. بنابراین فرمود: (﴿وَقَدۡ أَحَطۡنَا بِمَا لَدَيۡهِ خُبۡرٗا﴾) و ما به خوبی از اسباب بزرگی که او در اختیار داشت، و به هرجا که میرفت، از او آگاه بودیم.
(92 - 93) (﴿ثُمَّ أَتۡبَعَ سَبَبًا حَتَّىٰٓ إِذَا بَلَغَ بَيۡنَ ٱلسَّدَّيۡنِ﴾) سپس از وسیلهای استفاده کرد تا آنکه به میان دو کوه رسید. مفسرین گفتهاند: از مشرق به سوی شمال حرکت کرد تا آنگاه به میان دو کوه رسید که در آن زمان معروف بودند، و دو رشته کوه بودند که به چپ و راست امتداد یافته، و به دریا منتهی میشدند. این کوهها سدی میان یأجوج و مأجوج و مردم بودند. در آن سوی این دو کوه، ذوالقرنین قومی را یافت که به خاطر گنگی زبانشان و پایین بودن میزان درک و هوششان، سخنی را نمیفهمیدند؛ و خداوند به ذوالقرنین علمی داده بود که به وسیلۀ آن، زبان این قوم را فهمید و با آنها گفتگو نمود. و آنان ذوالقرنین را، از ضرر و زیانی که یأجوج و مأجوج به آنها وارد میکرد، آگاه نموده و به او شکایت کردند. یأجوج و مجوج دو طایفۀ بزرگ از انسانها هستند. بنابراین گفتند:
(94) (﴿إِنَّ يَأۡجُوجَ وَمَأۡجُوجَ مُفۡسِدُونَ فِي ٱلۡأَرۡضِ﴾) همانا یأجوج و مأجوج، در این سرزمین، با کشتن و گرفتن اموال مردم و دیگر کارهای ناروا، تباهی میکنند. (﴿فَهَلۡ نَجۡعَلُ لَكَ خَرۡجًا عَلَىٰٓ أَن تَجۡعَلَ بَيۡنَنَا وَبَيۡنَهُمۡ سَدّٗا﴾) آیا راضی هستی که برای تو هزینهای مقرر کنیم که میان ما وایشان سدی بسازی؟ واین دلالت مینماید که آنها خودشان، نمیتوانستند سد را بسازند؛ اما میدانستند که ذوالقرنین، توانایی چنین کاری را دارد. بنابراین به او مزدی دادند تا این کار را انجام دهد. و سبب این کار را برای ذوالقرنین ذکر کردند؛ و آن، تباهکاری یأجوج و مأجوج در زمین بود، و آنان میدانستند که ذوالقرنین چشم طمع به سرزمینشان ندوخته، و نسبت به اصلاح حال مردم بیتفاوت نبوده، و هدفش ساماندهی اوضاع مردم است. پس خواستۀ آنان را اجابت کرد، چون مصلحت درآن بود. و ذوالقرنین از آنها مزدی نگرفت، و شکر قدرت و حکومتی که خداوند به او داده بود، به جای آورد.
(95) پس به آنان گفت: (﴿مَا مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيۡرٞ﴾) توانایی و قدرتی که خداوند در اختیار من نهاده است، از آنچه شما به من میبخشید، بهتر است؛ و من فقط این را از شما میخواهم که با نیرو و با دستهایتان مرا یاری کنید، (﴿أَجۡعَلۡ بَيۡنَكُمۡ وَبَيۡنَهُمۡ رَدۡمًا﴾) تا میان شما و ایشان، سد بزرگ و محکمی بسازم که مانع از عبور آنان به سوی شما شود.
(96) (﴿ءَاتُونِي زُبَرَ ٱلۡحَدِيدِ﴾) قطعات بزرگ آهن را برای من بیاورید، و آنها برایش آوردند، (﴿حَتَّىٰٓ إِذَا سَاوَىٰ بَيۡنَ ٱلصَّدَفَيۡنِ﴾) تا آنگاه که میان دو کوه را ـ که سد را بین آنان ساخته بود ـ برابر کرد. (﴿قَالَ ٱنفُخُواۡ﴾) گفت: آتش بزرگی روشن کنید، و برای روشن کردن آن، از دمهای آهنگری استفاده کنید، و در آن بدمید تا آتش بیشتر روشن شود، و مس ذوبِ گردد. وقتی مسهایی که او درخواست کرده بود تا آهن پارهها را با آن به هم بچسباند، گداخته و ذوب شد، (﴿قَالَ ءَاتُونِيٓ أُفۡرِغۡ عَلَيۡهِ قِطۡرٗا﴾) گفت: مس گداخته شده را بیاورید تا بر آن بریزیم. پس او مس گداخته شده را بر آن ریخت، و سد بسیار محکم شد، و به وسیلۀ آن، مردمی که این سوی سد بودند، از ضرر یأجوج و مأجوج مصون ماندند.
(97) (﴿فَمَا ٱسۡطَٰعُوٓاۡ أَن يَظۡهَرُوهُ وَمَا ٱسۡتَطَٰعُواۡ لَهُۥ نَقۡبٗا﴾) پس آنان نتوانستند از آن بالا روند؛ زیرا بلند و مرتفع بود، و نتوانستند آن را سوراخ کنند؛ چون خیلی محکم و سخت بود.
(98) وقتی که ذو القرنین این کار زیبا و شاهکار بزرگ را انجام داد، آن را به پروردگارش نسبت داد و گفت: (﴿هَٰذَا رَحۡمَةٞ مِّن رَّبِّي﴾) این از فضل و احسان خدا بر من است. و خلفا و فرمانروایان صالح اینگونه هستند که هرگاه خداوند نعمتی را به آنان ارزانی نماید، شکر، و اقرار به نعمت آنان بیشتر میشود، و بیش از پیش به نعمت خدا اعتراف میکنند، همانگونه که سلیمان ـ علیه السلام ـ وقتی که تختِ ملکۀ سبا از مسافت خیلی دور نزد او حاضر شد، گفت:﴿هَٰذَا مِن فَضۡلِ رَبِّي لِيَبۡلُوَنِيٓ ءَأَشۡكُرُ أَمۡ أَكۡفُرُ﴾ این از فضل پروردگارم است تا مرا بیازماید که آیا شکر را به جا میآورم یا ناسپاسی میکنم. به خلاف سرکشان و متکبران و کسانی که در دنیا سرکشی میکنند، و نعمتهای دنیوی، غرور و سرکشی آنها را میافزاید؛ آن گونه که قارون وقتی خداوند به او گنجهائی داد که کلیدهای آن بر گروه نیرومند سنگینی میکرد، گفت:﴿إِنَّمَآ أُوتِيتُهُۥ عَلَىٰ عِلۡمٍ عِندِيٓ﴾ آن را تنها بر اساس دانشی از نزد خود به دست آوردهام. (﴿فَإِذَا جَآءَ وَعۡدُ رَبِّي﴾) و هرگاه وعدۀ پروردگارم برای بیرون آمدن یأجوج و مأجوج فرا رسد، (﴿جَعَلَهُۥ دَكَّآءَ﴾) آن سد محکم و بزرگ را منهدم و هموار میسازد، (﴿وَكَانَ وَعۡدُ رَبِّي حَقّٗا﴾) و وعدۀ پروردگارم حق است.
الكهف 18:98
ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا سپس وسيله اي را دنبال کرد. حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَى قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتْرًا تا اينکه به محل طلوع و خورشيد رسيد [و] ديد که آفتاب بر مردماني مي تابد که براي آنها در برابر آن پوششي ننهاده بوديم. كَذَلِكَ وَقَدْ أَحَطْنَا بِمَا لَدَيْهِ خُبْرًا اين گونه [به پيش مي رفت] و ما از آنچه مي کرد کاملاً آگاه بوديم. ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا سپس از وسيله اي [ديگر] است،اده کرد. حَتَّى إِذَا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِن دُونِهِمَا قَوْمًا لَّا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلًا تا آنگاه که به يمان دو کوه رسيد، و در فراسوي آن دو کوه گروهي را يافت که هيچ سخني را نمي فهميدند. قَالُوا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجًا عَلَى أَن تَجْعَلَ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُمْ سَدًّا گفتند:«اي ذوالقرنين! همان يأجوج و مأجوج در اين سرزمين تباهکارند، پس آيا [راضي هستي] که براي تو هزينه اي مقرر کنيم به شرط آنکه ميان ما و ايشان سدي بسازي»؟ قَالَ مَا مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ رَدْمًا گفت:«آنچه پروردگارم [از ثروت و نيرو و قدرت] در اختيار من گذاشته، بهتر است. پس مرا ياري کنيد تا ميان شما و ايشان سد بزرگ و محکمي بسازم». آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ حَتَّى إِذَا سَاوَى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قَالَ انفُخُوا حَتَّى إِذَا جَعَلَهُ نَارًا قَالَ آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْرًا قطعات آهن را براي من بياوريد ، تا آنگاه که بين دو کوه را برابر کرد، گفت:«در آن بدميد»، تا آنکه [آهن] را آتش نمود، گفت:«مس گداخته شده بياوريد تا بر آن بريزيم». فَمَا اسْطَاعُوا أَن يَظْهَرُوهُ وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْبًا پس نتوانستند از آن بالا رون و [نيز] نتوانستند سوراخي در آن پديد آورند. قَالَ هَذَا رَحْمَةٌ مِّن رَّبِّي فَإِذَا جَاء وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاء وَكَانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا گفت:«اين رحمتي از سوي پروردگار من است، و هرگاه وعدۀ پروردگارم فرا رسد آن را ويران و با زمين يکسان مي کند، و وعدۀ پروردگارم حق است».
(89) وقتی که به غروبگاه خورشید رسید، به قصد یافتن محل طلوع خورشید بازگشت، و از وسائل و راههایی که خداوند در اختیار او قرار داده بود، استفاده کرد.
(90) پس به محل طلوع خورشید رسید و (﴿وَجَدَهَا تَطۡلُعُ عَلَىٰ قَوۡمٖ لَّمۡ نَجۡعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتۡرٗا﴾) دید که خورشید بر مردمانی میتابد که پوششی دربرابر آن ندارند. شاید عدم وجود پوشش، به سبب وحشیگری و بیتمدنی آنها بود؛ و یا بدان خاطر بود که خورشید در نزد آنان حالتی دایمی داشت. آن چنانکه باید، غروب نمیکرد، چنانکه در شرق آفریقای جنوبی چنین است. پس ذوالقرنین به نقطهای از زمین رسید که اهل زمین در رابطه با آن، هیچ آگاهی نداشتند، چه رسد به اینکه خودشان به آنجا برسند. با این وجود، خداوند این کارها را برای ذوالقرنین میسّر نمود، و هرآنچه را که بدان دسترسی پیدا میکرد،
(91) بر اساس تقدیر و علم الهی صورت میگرفت. بنابراین فرمود: (﴿وَقَدۡ أَحَطۡنَا بِمَا لَدَيۡهِ خُبۡرٗا﴾) و ما به خوبی از اسباب بزرگی که او در اختیار داشت، و به هرجا که میرفت، از او آگاه بودیم.
(92 - 93) (﴿ثُمَّ أَتۡبَعَ سَبَبًا حَتَّىٰٓ إِذَا بَلَغَ بَيۡنَ ٱلسَّدَّيۡنِ﴾) سپس از وسیلهای استفاده کرد تا آنکه به میان دو کوه رسید. مفسرین گفتهاند: از مشرق به سوی شمال حرکت کرد تا آنگاه به میان دو کوه رسید که در آن زمان معروف بودند، و دو رشته کوه بودند که به چپ و راست امتداد یافته، و به دریا منتهی میشدند. این کوهها سدی میان یأجوج و مأجوج و مردم بودند. در آن سوی این دو کوه، ذوالقرنین قومی را یافت که به خاطر گنگی زبانشان و پایین بودن میزان درک و هوششان، سخنی را نمیفهمیدند؛ و خداوند به ذوالقرنین علمی داده بود که به وسیلۀ آن، زبان این قوم را فهمید و با آنها گفتگو نمود. و آنان ذوالقرنین را، از ضرر و زیانی که یأجوج و مأجوج به آنها وارد میکرد، آگاه نموده و به او شکایت کردند. یأجوج و مجوج دو طایفۀ بزرگ از انسانها هستند. بنابراین گفتند:
(94) (﴿إِنَّ يَأۡجُوجَ وَمَأۡجُوجَ مُفۡسِدُونَ فِي ٱلۡأَرۡضِ﴾) همانا یأجوج و مأجوج، در این سرزمین، با کشتن و گرفتن اموال مردم و دیگر کارهای ناروا، تباهی میکنند. (﴿فَهَلۡ نَجۡعَلُ لَكَ خَرۡجًا عَلَىٰٓ أَن تَجۡعَلَ بَيۡنَنَا وَبَيۡنَهُمۡ سَدّٗا﴾) آیا راضی هستی که برای تو هزینهای مقرر کنیم که میان ما وایشان سدی بسازی؟ واین دلالت مینماید که آنها خودشان، نمیتوانستند سد را بسازند؛ اما میدانستند که ذوالقرنین، توانایی چنین کاری را دارد. بنابراین به او مزدی دادند تا این کار را انجام دهد. و سبب این کار را برای ذوالقرنین ذکر کردند؛ و آن، تباهکاری یأجوج و مأجوج در زمین بود، و آنان میدانستند که ذوالقرنین چشم طمع به سرزمینشان ندوخته، و نسبت به اصلاح حال مردم بیتفاوت نبوده، و هدفش ساماندهی اوضاع مردم است. پس خواستۀ آنان را اجابت کرد، چون مصلحت درآن بود. و ذوالقرنین از آنها مزدی نگرفت، و شکر قدرت و حکومتی که خداوند به او داده بود، به جای آورد.
(95) پس به آنان گفت: (﴿مَا مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيۡرٞ﴾) توانایی و قدرتی که خداوند در اختیار من نهاده است، از آنچه شما به من میبخشید، بهتر است؛ و من فقط این را از شما میخواهم که با نیرو و با دستهایتان مرا یاری کنید، (﴿أَجۡعَلۡ بَيۡنَكُمۡ وَبَيۡنَهُمۡ رَدۡمًا﴾) تا میان شما و ایشان، سد بزرگ و محکمی بسازم که مانع از عبور آنان به سوی شما شود.
(96) (﴿ءَاتُونِي زُبَرَ ٱلۡحَدِيدِ﴾) قطعات بزرگ آهن را برای من بیاورید، و آنها برایش آوردند، (﴿حَتَّىٰٓ إِذَا سَاوَىٰ بَيۡنَ ٱلصَّدَفَيۡنِ﴾) تا آنگاه که میان دو کوه را ـ که سد را بین آنان ساخته بود ـ برابر کرد. (﴿قَالَ ٱنفُخُواۡ﴾) گفت: آتش بزرگی روشن کنید، و برای روشن کردن آن، از دمهای آهنگری استفاده کنید، و در آن بدمید تا آتش بیشتر روشن شود، و مس ذوبِ گردد. وقتی مسهایی که او درخواست کرده بود تا آهن پارهها را با آن به هم بچسباند، گداخته و ذوب شد، (﴿قَالَ ءَاتُونِيٓ أُفۡرِغۡ عَلَيۡهِ قِطۡرٗا﴾) گفت: مس گداخته شده را بیاورید تا بر آن بریزیم. پس او مس گداخته شده را بر آن ریخت، و سد بسیار محکم شد، و به وسیلۀ آن، مردمی که این سوی سد بودند، از ضرر یأجوج و مأجوج مصون ماندند.
(97) (﴿فَمَا ٱسۡطَٰعُوٓاۡ أَن يَظۡهَرُوهُ وَمَا ٱسۡتَطَٰعُواۡ لَهُۥ نَقۡبٗا﴾) پس آنان نتوانستند از آن بالا روند؛ زیرا بلند و مرتفع بود، و نتوانستند آن را سوراخ کنند؛ چون خیلی محکم و سخت بود.
(98) وقتی که ذو القرنین این کار زیبا و شاهکار بزرگ را انجام داد، آن را به پروردگارش نسبت داد و گفت: (﴿هَٰذَا رَحۡمَةٞ مِّن رَّبِّي﴾) این از فضل و احسان خدا بر من است. و خلفا و فرمانروایان صالح اینگونه هستند که هرگاه خداوند نعمتی را به آنان ارزانی نماید، شکر، و اقرار به نعمت آنان بیشتر میشود، و بیش از پیش به نعمت خدا اعتراف میکنند، همانگونه که سلیمان ـ علیه السلام ـ وقتی که تختِ ملکۀ سبا از مسافت خیلی دور نزد او حاضر شد، گفت:﴿هَٰذَا مِن فَضۡلِ رَبِّي لِيَبۡلُوَنِيٓ ءَأَشۡكُرُ أَمۡ أَكۡفُرُ﴾ این از فضل پروردگارم است تا مرا بیازماید که آیا شکر را به جا میآورم یا ناسپاسی میکنم. به خلاف سرکشان و متکبران و کسانی که در دنیا سرکشی میکنند، و نعمتهای دنیوی، غرور و سرکشی آنها را میافزاید؛ آن گونه که قارون وقتی خداوند به او گنجهائی داد که کلیدهای آن بر گروه نیرومند سنگینی میکرد، گفت:﴿إِنَّمَآ أُوتِيتُهُۥ عَلَىٰ عِلۡمٍ عِندِيٓ﴾ آن را تنها بر اساس دانشی از نزد خود به دست آوردهام. (﴿فَإِذَا جَآءَ وَعۡدُ رَبِّي﴾) و هرگاه وعدۀ پروردگارم برای بیرون آمدن یأجوج و مأجوج فرا رسد، (﴿جَعَلَهُۥ دَكَّآءَ﴾) آن سد محکم و بزرگ را منهدم و هموار میسازد، (﴿وَكَانَ وَعۡدُ رَبِّي حَقّٗا﴾) و وعدۀ پروردگارم حق است.
الكهف 18:99
وَتَرَكْنَا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْنَاهُمْ جَمْعًا و در آن روز ما آنان را رها مي سازيم تا برخي در برخي موج زنند، و در صور دميده شود، و آنان را کاملاً گرد مي آوريم. وَعَرَضْنَا جَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ لِّلْكَافِرِينَ عَرْضًا و جهنم را ن روز به طرز شگفتي به کافران نشان مي دهيم. الَّذِينَ كَانَتْ أَعْيُنُهُمْ فِي غِطَاء عَن ذِكْرِي وَكَانُوا لَا يَسْتَطِيعُونَ سَمْعًا کساني که چشمانشان از (ديدن) آيات من در پرده بود و نمي تانستند [حق] را بشنوند.
(100) آنگونه که خداوند متعال فرمود: ﴿وَبُرِّزَتِ ٱلۡجَحِيمُ لِلۡغَاوِينَ﴾ و جهنم به گمراهان نشان داده میشود؛ یعنی برایشان عرضه میشود تا جایگاه و منزل خود را مشاهده کنند، و از زنجیرها و آتش سوزان و آب داغ و سرمای شدید آن بهرهمند شوند، و عذابی را بچشند که دلها را گنگ مینماید و گوشها را کر میکند. این پیامدِ اعمال و سزای کارهایشان است؛ زیرا آنها در دنیا
(101) این پیامدِ اعمال و سزای کارهایشان است؛ زیرا آنها در دنیا (﴿كَانَتۡ أَعۡيُنُهُمۡ فِي غِطَآءٍ عَن ذِكۡرِي﴾) چشمهایشان را، از خواندن و دیدن آیات خداوند و قرآن کریم، میبستند، و از آن روی بر تافته و میگفتند:﴿قُلُوبُنَا فِيٓ أَكِنَّةٖ مِّمَّا تَدۡعُونَآ إِلَيۡهِ﴾ دلهای ما، از آنچه ما را به آن فرا میخوانی، در پرده است، و در برابر چشمهایشان، پردههایی است که آنان را از دیدن آیات خداوند باز میدارد. خداوند متعال فرموده است:﴿وَكانَوا وَعَلَىٰٓ أَبۡصَٰرِهِمۡ غِشَٰوَةٞ﴾ و بر چشمهایشان پردهای است. (﴿لَا يَسۡتَطِيعُونَ سَمۡعًا﴾) و توانایی شنیدن آیات خداوند را که انسان را به ایمان میرسانَد، نداشتند، چون ازقرآن و پیامبر متنفر بوده، و نسبت به آنها کینه داشتند؛ و کسی که کینه در دل دارد، نمیتواند به سخن کسی گوش دهد که نسبت به او کینه دارد، و متنفر است. پس چون راههای علم و خیر به روی آنها بسته شده است، نه گوش و چشم دارند و نه عقل مفید؛ به همین جهت به خدا کفر ورزیده، و آیات او را انکار کرده، و پیامبرانش را تکذیب نمودند؛ بنابراین مستحق جهنم شدند که بد سرنوشتی است.
الكهف 18:100
وَتَرَكْنَا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْنَاهُمْ جَمْعًا و در آن روز ما آنان را رها مي سازيم تا برخي در برخي موج زنند، و در صور دميده شود، و آنان را کاملاً گرد مي آوريم. وَعَرَضْنَا جَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ لِّلْكَافِرِينَ عَرْضًا و جهنم را ن روز به طرز شگفتي به کافران نشان مي دهيم. الَّذِينَ كَانَتْ أَعْيُنُهُمْ فِي غِطَاء عَن ذِكْرِي وَكَانُوا لَا يَسْتَطِيعُونَ سَمْعًا کساني که چشمانشان از (ديدن) آيات من در پرده بود و نمي تانستند [حق] را بشنوند.
(100) آنگونه که خداوند متعال فرمود: ﴿وَبُرِّزَتِ ٱلۡجَحِيمُ لِلۡغَاوِينَ﴾ و جهنم به گمراهان نشان داده میشود؛ یعنی برایشان عرضه میشود تا جایگاه و منزل خود را مشاهده کنند، و از زنجیرها و آتش سوزان و آب داغ و سرمای شدید آن بهرهمند شوند، و عذابی را بچشند که دلها را گنگ مینماید و گوشها را کر میکند. این پیامدِ اعمال و سزای کارهایشان است؛ زیرا آنها در دنیا
(101) این پیامدِ اعمال و سزای کارهایشان است؛ زیرا آنها در دنیا (﴿كَانَتۡ أَعۡيُنُهُمۡ فِي غِطَآءٍ عَن ذِكۡرِي﴾) چشمهایشان را، از خواندن و دیدن آیات خداوند و قرآن کریم، میبستند، و از آن روی بر تافته و میگفتند:﴿قُلُوبُنَا فِيٓ أَكِنَّةٖ مِّمَّا تَدۡعُونَآ إِلَيۡهِ﴾ دلهای ما، از آنچه ما را به آن فرا میخوانی، در پرده است، و در برابر چشمهایشان، پردههایی است که آنان را از دیدن آیات خداوند باز میدارد. خداوند متعال فرموده است:﴿وَكانَوا وَعَلَىٰٓ أَبۡصَٰرِهِمۡ غِشَٰوَةٞ﴾ و بر چشمهایشان پردهای است. (﴿لَا يَسۡتَطِيعُونَ سَمۡعًا﴾) و توانایی شنیدن آیات خداوند را که انسان را به ایمان میرسانَد، نداشتند، چون ازقرآن و پیامبر متنفر بوده، و نسبت به آنها کینه داشتند؛ و کسی که کینه در دل دارد، نمیتواند به سخن کسی گوش دهد که نسبت به او کینه دارد، و متنفر است. پس چون راههای علم و خیر به روی آنها بسته شده است، نه گوش و چشم دارند و نه عقل مفید؛ به همین جهت به خدا کفر ورزیده، و آیات او را انکار کرده، و پیامبرانش را تکذیب نمودند؛ بنابراین مستحق جهنم شدند که بد سرنوشتی است.
الكهف 18:101
وَتَرَكْنَا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْنَاهُمْ جَمْعًا و در آن روز ما آنان را رها مي سازيم تا برخي در برخي موج زنند، و در صور دميده شود، و آنان را کاملاً گرد مي آوريم. وَعَرَضْنَا جَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ لِّلْكَافِرِينَ عَرْضًا و جهنم را ن روز به طرز شگفتي به کافران نشان مي دهيم. الَّذِينَ كَانَتْ أَعْيُنُهُمْ فِي غِطَاء عَن ذِكْرِي وَكَانُوا لَا يَسْتَطِيعُونَ سَمْعًا کساني که چشمانشان از (ديدن) آيات من در پرده بود و نمي تانستند [حق] را بشنوند.
(100) آنگونه که خداوند متعال فرمود: ﴿وَبُرِّزَتِ ٱلۡجَحِيمُ لِلۡغَاوِينَ﴾ و جهنم به گمراهان نشان داده میشود؛ یعنی برایشان عرضه میشود تا جایگاه و منزل خود را مشاهده کنند، و از زنجیرها و آتش سوزان و آب داغ و سرمای شدید آن بهرهمند شوند، و عذابی را بچشند که دلها را گنگ مینماید و گوشها را کر میکند. این پیامدِ اعمال و سزای کارهایشان است؛ زیرا آنها در دنیا
(101) این پیامدِ اعمال و سزای کارهایشان است؛ زیرا آنها در دنیا (﴿كَانَتۡ أَعۡيُنُهُمۡ فِي غِطَآءٍ عَن ذِكۡرِي﴾) چشمهایشان را، از خواندن و دیدن آیات خداوند و قرآن کریم، میبستند، و از آن روی بر تافته و میگفتند:﴿قُلُوبُنَا فِيٓ أَكِنَّةٖ مِّمَّا تَدۡعُونَآ إِلَيۡهِ﴾ دلهای ما، از آنچه ما را به آن فرا میخوانی، در پرده است، و در برابر چشمهایشان، پردههایی است که آنان را از دیدن آیات خداوند باز میدارد. خداوند متعال فرموده است:﴿وَكانَوا وَعَلَىٰٓ أَبۡصَٰرِهِمۡ غِشَٰوَةٞ﴾ و بر چشمهایشان پردهای است. (﴿لَا يَسۡتَطِيعُونَ سَمۡعًا﴾) و توانایی شنیدن آیات خداوند را که انسان را به ایمان میرسانَد، نداشتند، چون ازقرآن و پیامبر متنفر بوده، و نسبت به آنها کینه داشتند؛ و کسی که کینه در دل دارد، نمیتواند به سخن کسی گوش دهد که نسبت به او کینه دارد، و متنفر است. پس چون راههای علم و خیر به روی آنها بسته شده است، نه گوش و چشم دارند و نه عقل مفید؛ به همین جهت به خدا کفر ورزیده، و آیات او را انکار کرده، و پیامبرانش را تکذیب نمودند؛ بنابراین مستحق جهنم شدند که بد سرنوشتی است.
الكهف 18:102
أَفَحَسِبَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَن يَتَّخِذُوا عِبَادِي مِن دُونِي أَوْلِيَاء إِنَّا أَعْتَدْنَا جَهَنَّمَ لِلْكَافِرِينَ نُزُلًا آيا کافران گمان مي برند که به جز من، بندگان مرا کارساز و سرپرست خود گيرند؟ همانا ما جهنم را براي پذيرايي از کافران آماده کرده ايم.
(102) این، بیانگر باطل بودن ادعای مشرکانِ کافر است؛ کسانی که برخی از پیامبران و اولیا را شریک خدا قرار داده، و آنها را پرستش نموده، و گمان میبرند که یاور و سرپرست ایشان خواهند بود، و آنها را از عذاب خدا نجات میدهند، و پاداش الهی را بهرۀ ایشان مینمایند، حال آنکه آنها به خداوند و پیامبرش کفر ورزیدهاند. خداوند در قالب استفهام انکاری که مبیّن باطل بودن عقل آنان است، میفرماید: (﴿أَفَحَسِبَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوٓاۡ أَن يَتَّخِذُواۡ عِبَادِي مِن دُونِيٓ أَوۡلِيَآءَ﴾) آیا این کافران گمان میبرند که [میتوانند] به جز من، بندگان مرا دوست و محبوب قرار دهند؟ یعنی چنین نمیشود، و هرگز اولیای خدا، با فردی که دشمن خداست، دوست نمیشوند؛ بلکه برای جلب محبت خدا و رضایت او و پرهیز از ناخشنودی و خشمش، طبق دستور الهی عمل مینمایند. پس این، همانند فرمودۀ الهیاست که میفرماید:﴿وَيَوۡمَ يَحۡشُرُهُمۡ جَمِيعٗا ثُمَّ يَقُولُ لِلۡمَلَٰٓئِكَةِ أَهَٰٓؤُلَآءِ إِيَّاكُمۡ كَانُواۡ يَعۡبُدُونَ قَالُواۡ سُبۡحَٰنَكَ أَنتَ وَلِيُّنَا﴾ و [به یاد آور] روزی که همۀ آنان را گرد میآورد، سپس به ملائکه میگوید:«آیا آنها شما را عبادت میکردند؟!» گویند: «پاکی تو، و از هر نقصی مبرّایی، تو به جای آنان دوست و محبوب ما هستی.» پس هرکس ادعا کند که او یکی از اولیای خدا را به عنوان یاور [و فریادرس] قرار داده است، در حالی که او با خدا دشمنی میکند، او دروغگواست. و احتمال دارد ـ و این قول ظاهر میباشد ـ که معنی آیه چنین باشد: آیا کافرانِ به خدا و منکران پیامبران گمان میبرند که میتوانند به جز خدا، دوستانی را بگیرند که آنها را یاری کنند؛ و به جای خدا مشکلات را از آنها دور نمایند؟ این، پنداری باطل و گمانی فاسد است؛ زیرا مخلوقات، هیچ چیزی از سود و زیان در دستشان نیست. و این مانند گفته الهی است که میفرماید:﴿قُلِ ٱدۡعُواۡ ٱلَّذِينَ زَعَمۡتُم مِّن دُونِهِۦ فَلَا يَمۡلِكُونَ كَشۡفَ ٱلضُّرِّ عَنكُمۡ وَلَا تَحۡوِيلًا﴾ بگو: کسانی را که به جز او گمان میبرید میتوانند کاری بکنند، بخوانید، پس نمیتوانند زیان را از شما دور کنند، و نمیتوانند آن را برگردانند. ﴿وَلَا يَمۡلِكُ ٱلَّذِينَ يَدۡعُونَ مِن دُونِهِ ٱلشَّفَٰعَةَ﴾ و کسانی را که به جای او پرستش میکنند، اختیار شفاعت ندارند. و آیات دیگری نیز وجود دارد که خداوند در آنها بیان مینماید. هرکس به جای خدا معبودی را بر گرفته و به آن محبت ورزد، گمراه و ناکام است و به هیچ چیزی از هدفش نایل نمیشود. (﴿إِنَّآ أَعۡتَدۡنَا جَهَنَّمَ لِلۡكَٰفِرِينَ نُزُلٗا﴾) همانا ما جهنم را، برای مهمانی و پذیرایی کافران، آماده کردهایم، جهنم، چه بد جایگاه، و چه بد محل پذیرایی است برای آنان.
الكهف 18:103
قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالًا بگو: «آيا شما را از زيانکارترين مردم آگاه سازم»؟ الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا آنان کساني اند که کوششان در دنيا بر باد رفت و خود گمان مي برند که کار نيک مي کنند. أُولَئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ وَلِقَائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلَا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَزْنًا اينان کساني هستن که به آيات پروردگارشان و لقاي او کفر ورزيدند، در نتيجه اعمالشان باطل شد و به هدر رفت و روز قيامت هيچ ارزش [و منزلتي] برايشان نخواهيم نهاد. ذَلِكَ جَزَاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِمَا كَفَرُوا وَاتَّخَذُوا آيَاتِي وَرُسُلِي هُزُوًا اين سزاي آنهاست به کيفر آنکه کفر ورزيدند و آيات و پيامبرانم را به مسخره گرفتند.
(103) ای محمد! صلی الله علیه وسلم به مردم هشدار ده و به آنان بگو: آیا شما را از زیانکارترین مردم آگاه سازم؟
(104) (﴿ٱلَّذِينَ ضَلَّ سَعۡيُهُمۡ فِي ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا﴾) کسانی که تمام اعمالشان که گمان میبردند به نیکی آن را انجام دادهاند، باطل و نابود گشته است. پس چگونه خواهد بود اعمالشان که به یقین میدانند باطل است و مصداق مبارزه و دشمنی با خدا و رسولش است؟! پس چه کسانی اعمالشان بر باد رفته، و خود و خانوادهشان را در روز قیامت دچار زیان گرداندهاند؟
(105) (﴿أُوۡلَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواۡ بَِٔايَٰتِ رَبِّهِمۡ وَلِقَآئِهِۦ﴾) آنها همان کسانی هستند که به آیات پروردگارشان و لقای او کفر ورزیدند؛ یعنی آیات قرآنی و آیات مشهودی را که بر واجب بودن ایمان به خدا و فرشتگان و کتابهای آسمانی و پیامبران و روز قیامت دلالت مینماید، انکار کردند. (﴿فَحَبِطَتۡ أَعۡمَٰلُهُمۡ فَلَا نُقِيمُ لَهُمۡ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ وَزۡنٗا﴾) و به این سبب، اعمالشان بر باد رفت و نابود شد، و روز قیامت هیچ ارزش و جایگاه و هیچ ترازویی برایشان درنظر نخواهیم گرفت؛ چون هدف از گذاشتن ترازو، این است که نیکیها و بدیها با آن وزن شده و تعیین گردد که کدام بیشتر و سنگینتر است. اما اینها هیچ نیکی ندارند، چون کارهایشان کارهای نیک محسوب نمیشود، چراکه نشأت گرفته از ایمان نبوده است. همانطور که خداوند متعال فرموده است:﴿وَمَن يَعۡمَلۡ مِنَ ٱلصَّٰلِحَٰتِ وَهُوَ مُؤۡمِنٞ فَلَا يَخَافُ ظُلۡمٗا وَلَا هَضۡمٗا﴾ و هرکس کارهای شایسته انجام دهد و او مؤمن باشد، از هیچ ستم و ظلمی نمیترسد. اما اعمال [فاسدشان] شمرده میشود و به آن اعتراف میکنند. و در ملأ عام خوار و رسوا شده، سپس عذاب داده میشوند. بنابراین فرمود:
(106) (﴿ذَٰلِكَ جَزَآؤُهُمۡ﴾) نابود شدن اعمالشان، و اینکه روز قیامت میزانی برایشان نهاده نخواهد شد، به خاطر حقارت و ناچیز بودن اعمالشان است؛ چون به آیات خدا کفر ورزیدند، و پیامبران را به تمسخر گرفتند، درحالیکه میبایست بهطور کامل به آیات خدا و پیامبرانش ایمان آورند و آنها را تعظیم کنند و این کار را بهطور کامل انجام دهند. اما اینها برعکس عمل نمودند. پس امرشان نیز برعکس شده، و هلاک گشته و به عذاب گرفتار شدند.
الكهف 18:104
قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالًا بگو: «آيا شما را از زيانکارترين مردم آگاه سازم»؟ الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا آنان کساني اند که کوششان در دنيا بر باد رفت و خود گمان مي برند که کار نيک مي کنند. أُولَئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ وَلِقَائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلَا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَزْنًا اينان کساني هستن که به آيات پروردگارشان و لقاي او کفر ورزيدند، در نتيجه اعمالشان باطل شد و به هدر رفت و روز قيامت هيچ ارزش [و منزلتي] برايشان نخواهيم نهاد. ذَلِكَ جَزَاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِمَا كَفَرُوا وَاتَّخَذُوا آيَاتِي وَرُسُلِي هُزُوًا اين سزاي آنهاست به کيفر آنکه کفر ورزيدند و آيات و پيامبرانم را به مسخره گرفتند.
(103) ای محمد! صلی الله علیه وسلم به مردم هشدار ده و به آنان بگو: آیا شما را از زیانکارترین مردم آگاه سازم؟
(104) (﴿ٱلَّذِينَ ضَلَّ سَعۡيُهُمۡ فِي ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا﴾) کسانی که تمام اعمالشان که گمان میبردند به نیکی آن را انجام دادهاند، باطل و نابود گشته است. پس چگونه خواهد بود اعمالشان که به یقین میدانند باطل است و مصداق مبارزه و دشمنی با خدا و رسولش است؟! پس چه کسانی اعمالشان بر باد رفته، و خود و خانوادهشان را در روز قیامت دچار زیان گرداندهاند؟
(105) (﴿أُوۡلَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواۡ بَِٔايَٰتِ رَبِّهِمۡ وَلِقَآئِهِۦ﴾) آنها همان کسانی هستند که به آیات پروردگارشان و لقای او کفر ورزیدند؛ یعنی آیات قرآنی و آیات مشهودی را که بر واجب بودن ایمان به خدا و فرشتگان و کتابهای آسمانی و پیامبران و روز قیامت دلالت مینماید، انکار کردند. (﴿فَحَبِطَتۡ أَعۡمَٰلُهُمۡ فَلَا نُقِيمُ لَهُمۡ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ وَزۡنٗا﴾) و به این سبب، اعمالشان بر باد رفت و نابود شد، و روز قیامت هیچ ارزش و جایگاه و هیچ ترازویی برایشان درنظر نخواهیم گرفت؛ چون هدف از گذاشتن ترازو، این است که نیکیها و بدیها با آن وزن شده و تعیین گردد که کدام بیشتر و سنگینتر است. اما اینها هیچ نیکی ندارند، چون کارهایشان کارهای نیک محسوب نمیشود، چراکه نشأت گرفته از ایمان نبوده است. همانطور که خداوند متعال فرموده است:﴿وَمَن يَعۡمَلۡ مِنَ ٱلصَّٰلِحَٰتِ وَهُوَ مُؤۡمِنٞ فَلَا يَخَافُ ظُلۡمٗا وَلَا هَضۡمٗا﴾ و هرکس کارهای شایسته انجام دهد و او مؤمن باشد، از هیچ ستم و ظلمی نمیترسد. اما اعمال [فاسدشان] شمرده میشود و به آن اعتراف میکنند. و در ملأ عام خوار و رسوا شده، سپس عذاب داده میشوند. بنابراین فرمود:
(106) (﴿ذَٰلِكَ جَزَآؤُهُمۡ﴾) نابود شدن اعمالشان، و اینکه روز قیامت میزانی برایشان نهاده نخواهد شد، به خاطر حقارت و ناچیز بودن اعمالشان است؛ چون به آیات خدا کفر ورزیدند، و پیامبران را به تمسخر گرفتند، درحالیکه میبایست بهطور کامل به آیات خدا و پیامبرانش ایمان آورند و آنها را تعظیم کنند و این کار را بهطور کامل انجام دهند. اما اینها برعکس عمل نمودند. پس امرشان نیز برعکس شده، و هلاک گشته و به عذاب گرفتار شدند.
الكهف 18:105
قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالًا بگو: «آيا شما را از زيانکارترين مردم آگاه سازم»؟ الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا آنان کساني اند که کوششان در دنيا بر باد رفت و خود گمان مي برند که کار نيک مي کنند. أُولَئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ وَلِقَائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلَا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَزْنًا اينان کساني هستن که به آيات پروردگارشان و لقاي او کفر ورزيدند، در نتيجه اعمالشان باطل شد و به هدر رفت و روز قيامت هيچ ارزش [و منزلتي] برايشان نخواهيم نهاد. ذَلِكَ جَزَاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِمَا كَفَرُوا وَاتَّخَذُوا آيَاتِي وَرُسُلِي هُزُوًا اين سزاي آنهاست به کيفر آنکه کفر ورزيدند و آيات و پيامبرانم را به مسخره گرفتند.
(103) ای محمد! صلی الله علیه وسلم به مردم هشدار ده و به آنان بگو: آیا شما را از زیانکارترین مردم آگاه سازم؟
(104) (﴿ٱلَّذِينَ ضَلَّ سَعۡيُهُمۡ فِي ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا﴾) کسانی که تمام اعمالشان که گمان میبردند به نیکی آن را انجام دادهاند، باطل و نابود گشته است. پس چگونه خواهد بود اعمالشان که به یقین میدانند باطل است و مصداق مبارزه و دشمنی با خدا و رسولش است؟! پس چه کسانی اعمالشان بر باد رفته، و خود و خانوادهشان را در روز قیامت دچار زیان گرداندهاند؟
(105) (﴿أُوۡلَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواۡ بَِٔايَٰتِ رَبِّهِمۡ وَلِقَآئِهِۦ﴾) آنها همان کسانی هستند که به آیات پروردگارشان و لقای او کفر ورزیدند؛ یعنی آیات قرآنی و آیات مشهودی را که بر واجب بودن ایمان به خدا و فرشتگان و کتابهای آسمانی و پیامبران و روز قیامت دلالت مینماید، انکار کردند. (﴿فَحَبِطَتۡ أَعۡمَٰلُهُمۡ فَلَا نُقِيمُ لَهُمۡ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ وَزۡنٗا﴾) و به این سبب، اعمالشان بر باد رفت و نابود شد، و روز قیامت هیچ ارزش و جایگاه و هیچ ترازویی برایشان درنظر نخواهیم گرفت؛ چون هدف از گذاشتن ترازو، این است که نیکیها و بدیها با آن وزن شده و تعیین گردد که کدام بیشتر و سنگینتر است. اما اینها هیچ نیکی ندارند، چون کارهایشان کارهای نیک محسوب نمیشود، چراکه نشأت گرفته از ایمان نبوده است. همانطور که خداوند متعال فرموده است:﴿وَمَن يَعۡمَلۡ مِنَ ٱلصَّٰلِحَٰتِ وَهُوَ مُؤۡمِنٞ فَلَا يَخَافُ ظُلۡمٗا وَلَا هَضۡمٗا﴾ و هرکس کارهای شایسته انجام دهد و او مؤمن باشد، از هیچ ستم و ظلمی نمیترسد. اما اعمال [فاسدشان] شمرده میشود و به آن اعتراف میکنند. و در ملأ عام خوار و رسوا شده، سپس عذاب داده میشوند. بنابراین فرمود:
(106) (﴿ذَٰلِكَ جَزَآؤُهُمۡ﴾) نابود شدن اعمالشان، و اینکه روز قیامت میزانی برایشان نهاده نخواهد شد، به خاطر حقارت و ناچیز بودن اعمالشان است؛ چون به آیات خدا کفر ورزیدند، و پیامبران را به تمسخر گرفتند، درحالیکه میبایست بهطور کامل به آیات خدا و پیامبرانش ایمان آورند و آنها را تعظیم کنند و این کار را بهطور کامل انجام دهند. اما اینها برعکس عمل نمودند. پس امرشان نیز برعکس شده، و هلاک گشته و به عذاب گرفتار شدند.
الكهف 18:106
قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالًا بگو: «آيا شما را از زيانکارترين مردم آگاه سازم»؟ الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا آنان کساني اند که کوششان در دنيا بر باد رفت و خود گمان مي برند که کار نيک مي کنند. أُولَئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ وَلِقَائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلَا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَزْنًا اينان کساني هستن که به آيات پروردگارشان و لقاي او کفر ورزيدند، در نتيجه اعمالشان باطل شد و به هدر رفت و روز قيامت هيچ ارزش [و منزلتي] برايشان نخواهيم نهاد. ذَلِكَ جَزَاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِمَا كَفَرُوا وَاتَّخَذُوا آيَاتِي وَرُسُلِي هُزُوًا اين سزاي آنهاست به کيفر آنکه کفر ورزيدند و آيات و پيامبرانم را به مسخره گرفتند.
(103) ای محمد! صلی الله علیه وسلم به مردم هشدار ده و به آنان بگو: آیا شما را از زیانکارترین مردم آگاه سازم؟
(104) (﴿ٱلَّذِينَ ضَلَّ سَعۡيُهُمۡ فِي ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا﴾) کسانی که تمام اعمالشان که گمان میبردند به نیکی آن را انجام دادهاند، باطل و نابود گشته است. پس چگونه خواهد بود اعمالشان که به یقین میدانند باطل است و مصداق مبارزه و دشمنی با خدا و رسولش است؟! پس چه کسانی اعمالشان بر باد رفته، و خود و خانوادهشان را در روز قیامت دچار زیان گرداندهاند؟
(105) (﴿أُوۡلَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواۡ بَِٔايَٰتِ رَبِّهِمۡ وَلِقَآئِهِۦ﴾) آنها همان کسانی هستند که به آیات پروردگارشان و لقای او کفر ورزیدند؛ یعنی آیات قرآنی و آیات مشهودی را که بر واجب بودن ایمان به خدا و فرشتگان و کتابهای آسمانی و پیامبران و روز قیامت دلالت مینماید، انکار کردند. (﴿فَحَبِطَتۡ أَعۡمَٰلُهُمۡ فَلَا نُقِيمُ لَهُمۡ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ وَزۡنٗا﴾) و به این سبب، اعمالشان بر باد رفت و نابود شد، و روز قیامت هیچ ارزش و جایگاه و هیچ ترازویی برایشان درنظر نخواهیم گرفت؛ چون هدف از گذاشتن ترازو، این است که نیکیها و بدیها با آن وزن شده و تعیین گردد که کدام بیشتر و سنگینتر است. اما اینها هیچ نیکی ندارند، چون کارهایشان کارهای نیک محسوب نمیشود، چراکه نشأت گرفته از ایمان نبوده است. همانطور که خداوند متعال فرموده است:﴿وَمَن يَعۡمَلۡ مِنَ ٱلصَّٰلِحَٰتِ وَهُوَ مُؤۡمِنٞ فَلَا يَخَافُ ظُلۡمٗا وَلَا هَضۡمٗا﴾ و هرکس کارهای شایسته انجام دهد و او مؤمن باشد، از هیچ ستم و ظلمی نمیترسد. اما اعمال [فاسدشان] شمرده میشود و به آن اعتراف میکنند. و در ملأ عام خوار و رسوا شده، سپس عذاب داده میشوند. بنابراین فرمود:
(106) (﴿ذَٰلِكَ جَزَآؤُهُمۡ﴾) نابود شدن اعمالشان، و اینکه روز قیامت میزانی برایشان نهاده نخواهد شد، به خاطر حقارت و ناچیز بودن اعمالشان است؛ چون به آیات خدا کفر ورزیدند، و پیامبران را به تمسخر گرفتند، درحالیکه میبایست بهطور کامل به آیات خدا و پیامبرانش ایمان آورند و آنها را تعظیم کنند و این کار را بهطور کامل انجام دهند. اما اینها برعکس عمل نمودند. پس امرشان نیز برعکس شده، و هلاک گشته و به عذاب گرفتار شدند.
الكهف 18:107
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ كَانَتْ لَهُمْ جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلًا بي گمان کساني که ايمان آوردند و کارهاي شايسته انجام دادند باغهاي فردوس جايگاه پذيرايي از ايشان است. خَالِدِينَ فِيهَا لَا يَبْغُونَ عَنْهَا حِوَلًا جاودانه در آنجا مي مانند، از آنجا درخواست انتقال نمي کنند.
(107) وقتی سرانجامِ کافران و اعمالشان را بیان نمود، اعمال مؤمنان و سرانجامِ آنان را بیان کرد و فرمود: (﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواۡ﴾) همانا کسانی که با دلهایشان ایمان آوردند و با اعضا و جوارح خود کارهای شایسته انجام دادند ـ این صفت، تمام دین از قبیل: عقاید و اعمال و اصول و فروع ظاهری و باطنی آن را شامل میشود ـ پس اینان برحسب تفاوت درجات ایمان و عمل صالحشان، باغهای بهشت جایگاه پذیرایی از آنان است. احتمالاً منظور از فردوس، بالاترین و بهترین جای بهشت است؛ و این پاداش، از آنِ کسی خواهد بود که ایمان و عمل صالح در او به طور کامل وجود داشته باشد و آنها پیامبران و مقرّبان هستند. و احتمال دارد که منظور از آن، همۀ منزلهای بهشت باشد. پس این پاداش، شامل تمامِ اهلِ ایمان اعم از مقرّبین و نیکان و «مقتصدین» میانهروان میشود، و هر یک از این گروهها برحسب حالت خود، در آن قرار میگیرد. و این معنی از آن دیگری بهتر است، چون عام است.همچنین «جنّات» به صورت جمع ذکر شده، و به فردوس نسبت داده شده است؛ و فردوس به باغی گفته میشود که انگور یا درختان انبوهی داشته باشد، پس بر همۀ بهشت صدق پیدا میکند. بنابراین «جنّات فردوس» محل مهمانی و ضیافت اهل ایمان و عمل صالح میباشد، و چه پذیرایی بزرگتر از این وجود دارد که همۀ نعمتهایی را که موجب شادی دلها و ارواح و جسمها میشود، در بر دارد. در بهشت هرچه انسان بخواهد و چشمها از دیدن آن لذّت برند، از قبیل: منازل زیبا، و باغهای سرسبز، و درختان پر میوه، و همسران زیبا، و پرندگان ترانهخوان، و خوردنیهای لذیذ، و خدمتگزاران و فرزندان و نهرهای جاری، و منظرههای زیبا و جمال ظاهری و معنوی و نعمت همیشگی وجود دارد. بالاتر و برتر از این، بهرهمند شدن از نزدیکی خداوند، و دست یافتن به خشنودی او، و برخورداری از دیدن خداوند، و شنیدن سخن او میباشد. بهراستی که این، پذیرایی زیبا، و کامل و بزرگ و همیشگی است، و بزرگتر از آن است که خلائق بتوانند آن را توصیف نمایند یا به دل انسانها خطور نماید. و اگر بندگان به بخشی از این نعمت آگاهی داشتند و به طور حقیقی آن را میدانستند و دلهایشان به آن یقین حاصل میکرد، بدان علاقهمند شده؛ و از درد جدایی و دوری بهشت، ارواحشان از بدنشان جدا میشد و گروه گروه به سوی آن میشتافتند؛ و دنیای فانی و لذتهای ناگوار و مقطعی را بر آن ترجیح نمیدادند؛ و وقت خود را بیهوده تلف نمیکردند؛ چراکه در هر لحظه، میتوان به اندازۀ سالیان دراز، نعمتهای بهشت را به دست آورد. امّا غفلت فراگیر شده، و ایمان ضعیف گشته، و علم و دانش حقیقی رو به کاستی نهاده، و ارادهها سست شده است. این است که به این روز افتادهایم! «لا حول ولا قوۀ إلا بالله العلی العظیم.»
(108) (﴿خَٰلِدِينَ فِيهَا﴾) در آن جاودانه میمانند. در بهشت، نعمتها کامل هستند؛ و کامل بودن آنها، بدان معنی است که از بین نرفته و تمام نمیشوند. (﴿لَا يَبۡغُونَ عَنۡهَا حِوَلٗا﴾) و تقاضای نقل مکان و جابهجایی از آنجا را ندارند؛ چون آنها، جز آنچه که مورد پسندشان میباشد و آنان را شاد مینماید، چیزی دیگر نمیبینند، و نعمتی بالاتر از آنچه که در آن به سر میبرند، مشاهده نمیکنند.
الكهف 18:108
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ كَانَتْ لَهُمْ جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلًا بي گمان کساني که ايمان آوردند و کارهاي شايسته انجام دادند باغهاي فردوس جايگاه پذيرايي از ايشان است. خَالِدِينَ فِيهَا لَا يَبْغُونَ عَنْهَا حِوَلًا جاودانه در آنجا مي مانند، از آنجا درخواست انتقال نمي کنند.
(107) وقتی سرانجامِ کافران و اعمالشان را بیان نمود، اعمال مؤمنان و سرانجامِ آنان را بیان کرد و فرمود: (﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواۡ﴾) همانا کسانی که با دلهایشان ایمان آوردند و با اعضا و جوارح خود کارهای شایسته انجام دادند ـ این صفت، تمام دین از قبیل: عقاید و اعمال و اصول و فروع ظاهری و باطنی آن را شامل میشود ـ پس اینان برحسب تفاوت درجات ایمان و عمل صالحشان، باغهای بهشت جایگاه پذیرایی از آنان است. احتمالاً منظور از فردوس، بالاترین و بهترین جای بهشت است؛ و این پاداش، از آنِ کسی خواهد بود که ایمان و عمل صالح در او به طور کامل وجود داشته باشد و آنها پیامبران و مقرّبان هستند. و احتمال دارد که منظور از آن، همۀ منزلهای بهشت باشد. پس این پاداش، شامل تمامِ اهلِ ایمان اعم از مقرّبین و نیکان و «مقتصدین» میانهروان میشود، و هر یک از این گروهها برحسب حالت خود، در آن قرار میگیرد. و این معنی از آن دیگری بهتر است، چون عام است.همچنین «جنّات» به صورت جمع ذکر شده، و به فردوس نسبت داده شده است؛ و فردوس به باغی گفته میشود که انگور یا درختان انبوهی داشته باشد، پس بر همۀ بهشت صدق پیدا میکند. بنابراین «جنّات فردوس» محل مهمانی و ضیافت اهل ایمان و عمل صالح میباشد، و چه پذیرایی بزرگتر از این وجود دارد که همۀ نعمتهایی را که موجب شادی دلها و ارواح و جسمها میشود، در بر دارد. در بهشت هرچه انسان بخواهد و چشمها از دیدن آن لذّت برند، از قبیل: منازل زیبا، و باغهای سرسبز، و درختان پر میوه، و همسران زیبا، و پرندگان ترانهخوان، و خوردنیهای لذیذ، و خدمتگزاران و فرزندان و نهرهای جاری، و منظرههای زیبا و جمال ظاهری و معنوی و نعمت همیشگی وجود دارد. بالاتر و برتر از این، بهرهمند شدن از نزدیکی خداوند، و دست یافتن به خشنودی او، و برخورداری از دیدن خداوند، و شنیدن سخن او میباشد. بهراستی که این، پذیرایی زیبا، و کامل و بزرگ و همیشگی است، و بزرگتر از آن است که خلائق بتوانند آن را توصیف نمایند یا به دل انسانها خطور نماید. و اگر بندگان به بخشی از این نعمت آگاهی داشتند و به طور حقیقی آن را میدانستند و دلهایشان به آن یقین حاصل میکرد، بدان علاقهمند شده؛ و از درد جدایی و دوری بهشت، ارواحشان از بدنشان جدا میشد و گروه گروه به سوی آن میشتافتند؛ و دنیای فانی و لذتهای ناگوار و مقطعی را بر آن ترجیح نمیدادند؛ و وقت خود را بیهوده تلف نمیکردند؛ چراکه در هر لحظه، میتوان به اندازۀ سالیان دراز، نعمتهای بهشت را به دست آورد. امّا غفلت فراگیر شده، و ایمان ضعیف گشته، و علم و دانش حقیقی رو به کاستی نهاده، و ارادهها سست شده است. این است که به این روز افتادهایم! «لا حول ولا قوۀ إلا بالله العلی العظیم.»
(108) (﴿خَٰلِدِينَ فِيهَا﴾) در آن جاودانه میمانند. در بهشت، نعمتها کامل هستند؛ و کامل بودن آنها، بدان معنی است که از بین نرفته و تمام نمیشوند. (﴿لَا يَبۡغُونَ عَنۡهَا حِوَلٗا﴾) و تقاضای نقل مکان و جابهجایی از آنجا را ندارند؛ چون آنها، جز آنچه که مورد پسندشان میباشد و آنان را شاد مینماید، چیزی دیگر نمیبینند، و نعمتی بالاتر از آنچه که در آن به سر میبرند، مشاهده نمیکنند.
الكهف 18:109
قُل لَّوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِّكَلِمَاتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّي وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَدًا بگو: «اگر دريا براي سخنان پروردگارم جوهر شود، پيش از آنکه سخنان پروردگارم پايان پذيرد، بدون شک دريا تمام خواهد شد، هر چند همسان آن دريا را به [کمک] آن آوريم.
(109) یعنی آنان را از عظمت خداوند و گستردگی صفاتش، و اینکه بندگان نمیتوانند به چیزی از آن احاطه نمایند، آگاه کن و بگو: (﴿لَّوۡ كَانَ ٱلۡبَحۡرُ مِدَادٗا لِّكَلِمَٰتِ رَبِّي﴾) اگر دریاهای موجود در جهان، جوهر شوند؛ و همۀ درختان دنیا از اول تا آخر از درختان شهرها گرفته تا درختان بیابان و [جنگلها]، قلم شوند تا سخنان و صفات خداوند را بنویسند، (﴿لَنَفِدَ ٱلۡبَحۡرُ قَبۡلَ أَن تَنفَدَ كَلِمَٰتُ رَبِّي﴾) پیش از آنکه سخنان پروردگارم پایان پذیرد، دریاها تمام خواهند شد و قلمها خواهند شکست؛ چرا که این موضوع بینهایت گسترده و بزرگ است، و هیچ کسی نمیتواند آن را احاطه نماید. و در آیهای دیگر آمده است:﴿وَلَوۡ أَنَّمَا فِي ٱلۡأَرۡضِ مِن شَجَرَةٍ أَقۡلَٰمٞ وَٱلۡبَحۡرُ يَمُدُّهُۥ مِنۢ بَعۡدِهِۦ سَبۡعَةُ أَبۡحُرٖ مَّا نَفِدَتۡ كَلِمَٰتُ ٱللَّهِۚ إِنَّ ٱللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٞ﴾ و اگر همۀ درختانی که در روی زمین هستند، قلم شوند؛ و دریاها هفت برابر شده و جوهر شوند، کلمات و سخنان خداوند تمام نخواهد شد. همانا خداوند با قدرت و فرزانه است. و این از باب نزدیک کردنِ معنی به اذهان میباشد، چون این چیزها آفریده شدهاند، و همۀ مخلوقات از بین رفتنی و پایان پذیرند. اما سخنِ خداوند، صفت اوست؛ و صفات او، مخلوق نیستند و حد و پایانی ندارند؛ و هر گستردگی و عظمتی را که دلها تصور نمایند، خداوند بالاتر از آن است، و سایر صفات خداوند مانند علم و حکمت و قدرت و رحمتش نیز این چنین میباشند، و اگر علمِ همۀ خلائق؛ از پیشینیان گرفته تا آیندگان و اهل آسمان و زمین جمع گردد، در مقایسه با علمِ الهی، بسان گنجشکی میماند که منقاری به آب زند و با منقار خود قطره آبی را بردارد؛ زیرا خداوند دارای صفتهای بزرگ و وسیع و کامل است، و همانا بازگشت همه به سوی پروردگارت است.
الكهف 18:110
قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَمَن كَانَ يَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا بگو: «من فقط بشري مانند شما هستيم، به من وحي مي شود که معبود بر حق شما يکي است [و بس]، پس هر کس که خواهان ديدار پروردگار خويش است بايد کار شايسته کند و در پرستش پرورگارش کسي را شريک نسازد».
(110) (﴿قُلۡ﴾) ای محمد! به کافران و دیگران بگو: (﴿إِنَّمَآ أَنَا۠ بَشَرٞ مِّثۡلُكُمۡ﴾) من فقط انسانی مانند شما هستم؛ یعنی معبود نیستم و مشارکتی در فرمانروایی جهان ندارم، و غیب نمیدانم و خزانههای خدا نزد من نیست. (﴿إِنَّمَآ أَنَا۠ بَشَرٞ مِّثۡلُكُمۡ﴾) بلکه انسانی مانند شما هستم، و بندهای از بندگان پروردگارم میباشم. (﴿يُوحَىٰٓ إِلَيَّ أَنَّمَآ إِلَٰهُكُمۡ إِلَٰهٞ وَٰحِدٞ﴾) به من وحی میشود که معبودِ شما یکی است و بس. و فقط به سبب وحیی که بر من وحی میشود، برتری داده شدهام؛ و بزرگترین مطالب وحی، این است که به شما خبر دهم خدایتان یکی است؛ یعنی شریکی ندارد و هیچکس دیگری سزاوار ذرهای از عبادت نیست، و شما را به عملی فرا میخوانم که شما را به او نزدیک مینماید، و مستحق پاداش وی میگرداند، و عذابش را از شما دور میکند. بنابراین فرمود: (﴿فَمَن كَانَ يَرۡجُواۡ لِقَآءَ رَبِّهِۦ فَلۡيَعۡمَلۡ عَمَلٗا صَٰلِحٗا﴾) پس هرکس که امید دیدار خدای خویش را دارد، کار شایسته انجام دهد. کار شایسته، چیزی است که با شریعت خدا مطابق باشد، از قبیل: کارهای واجب و مستحب. (﴿وَلَا يُشۡرِكۡ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدَۢا﴾) و در پرستش پروردگارش کسی را شریک او نسازد؛ یعنی عملش را ریاکارانه انجام ندهد، بلکه آن را خالص برای رضای خدا انجام دهد؛ و کسی که هم اخلاص دارد و هم در کارهایش [از شریعت] پیروی مینماید، آنچه را بدان امید دارد و میخواهد، مییابد. و اما کسی که اینگونه نیست، در دنیا و آخرت زیانکار میباشد؛ و نزدیکی به مولا و سرورش، و دستیابی به رضای او را از دست میدهد.
* * *